۱۳۹۶ جمعه ۶ مرداد
شماره‌های پیشین:
شماره ۱۳۹۶ - ۱۳۹۵ يکشنبه ۲۹ اسفند
انقلاب اسلامی و تجدد

 بايد توجه کرد که انقلاب از زماني به بعد به جايي رسيده بود که زنجيره دومينو‌وار آن شروع به ريختن نظام محمدرضاشاه پهلوي كرده بود؛  نظامي که آخرين حلقه آن شاپور بختيار بود. در خاطرات خادم، وزير کار دولت بختيار آمده است که بختيار زماني که مي‌خواست کابينه خود را به شاه معرفي کند، شاه با تأخير در مراسم معارفه حاضر شد. بختيار بسيار خوشحال شد و گفت:‌ «اي کاش نيايد تا ما راحت شويم؛ کاش حکم ندهد و ما بتوانيم راحت به خانه برگرديم!» معلوم بود که خود آنها هم فهميده‌ بودند كه کار تمام شده است. آن زمان حاکميت دوگانه بر كشور حاكم بود. فشار از پايين بود و چانه‌زني از بالا. خود شاه هم به طور ناخودآگاه لزوم انقلاب را قبول داشت. آقاي ثابتي در خاطراتش گفته است: «من به شاه تذکر دادم که چرا هر کار کوچکي را مي‌گويي انقلابي؟!». اين نشان مي‌دهد که واژه انقلاب در آن دوره حتي نزد خود شاه هم محبوبيت داشت و او براي  «کار اساسي» از آن استفاده مي‌كرد؛ چنان‌كه عنوان برنامه اصلاحاتي خود را هم «انقلاب شاه و ملت» گذاشته بود.
 اما ذات انقلاب با عدالت عجين است. هرجا انقلابي رخ داده براي رسيدن به عدالت بوده است. نمي‌شود انقلاب، بي‌عدالت باشد. حتی شاه به‌زعم خودش کار عادلانه‌ انجام مي‌داد؛ مثلا اصلاحات ارضي کار عادلانه‌اي بود. 
در انقلاب نمي‌شود پيش‌بيني کرد که كنشگران چه اقدامي انجام خواهند داد. انقلاب برگشت‌پذير نيست؛ يعني آثار آن قابل جبران نيست. قشر سنتي روحانيون ذاتا انقلابي نبودند. امام نيز در ابتدا - دهه 40- نسبت به حكومت موضع مُصلحانه داشت. همان زمان امام به شاه مي‌گويد من مي‌خواهم تو آقاي خودت باشي. بقيه روحانيت هم تا وقوع انقلاب مصلح بودند. مهندس بازرگان در دادگاه مي‌گويد، ما آخرين گروهي هستيم که با حكومت در چارچوب قانون برخورد مي‌كنيم و مي‌بينيم که بعد از بازرگان، نهايتا جنبش چريکي شكل گرفت. درواقع در يک مقطع گرايش اصلاح حکومت شاه وجود داشته است. اما ديکتاتوري شاه از زمان افزايش جنون‌آساي قيمت نفت و تبديل او به ژاندارم منطقه، چنان ساختاري و ژرف شد كه امكان هرگونه اصلاح از بين رفت. درواقع ساختار رژيم چنان متصلب و انعطاف‌ناپذير شد كه شاه از اواخر دهه 40 و  ابتداي دهه 50 ديگر به هيچ‌ گونه اصلاحي تن نداد. به ‌قول حافظ «طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليك/ چو درد در تو نبيند که‌ را دوا بکند؟». شاه احساس درد نمي‌کرد و تن به دست طبيب نمي‌سپرد. اساسا حاكمي كه توجهي به خواست مردم نداشته باشد و بريده از رأي آنها حكومت كند، روزي ناچار به شنيدن صداي آنها خواهد شد. كار به جايي خواهد رسيد كه مردم توجه او را بر خلاف ميلش به خود جلب مي‌كنند؛ اتفاقي كه در سال ٥٧ رخ داد. وقتي فرايند انقلاب به سرانجام نزديک مي‌شد و ديگر کار از کار گذشته بود  و درد سراپاي وجود بيمار را گرفته بود و ديگر کاري هم از دست طبيب ساخته نبود؛ شاه خطاب به مردم قيام كرده در خيابان گفت: «من صداي انقلاب شما را شنيدم!»

 


دیدگاه‌ها(۰)