۱۳۹۶ پنج شنبه ۳۰ شهريور
شماره‌های پیشین:
شماره ۱۳۹۶ - ۱۳۹۵ يکشنبه ۲۹ اسفند
نگاهی به موج پیش‌رونده پوپولیسم راست افراطی در اروپا و ایالات متحده
آوای خاموش مخروبه‌ها
نويد نزهت

تاریخ 23 آوریل 2017 است. کمتر پیش می‌آید فردینان گریفون، کارگر 32ساله پاریسی، از خواب شیرین صبح تعطیل یکشنبه‌اش بگذرد؛ به خصوص که این هشت ماه گذشته و پس از تصویب لایحه اصلاحات قانون کار الخمری، آخر هفته‌ها خسته‌تر از آن است که بخواهد به فکر گذران تعطیلات باشد. در این میان، تازه حتی اگر افزایش ساعات کاری هفته هم رمقی برای او باقی گذاشته باشد، بدون شک جیب‌های خالی از دستمزد ساعتی 10 یورویی‌اش مشوق خوبی برای خوشگذرانی نخواهد بود. با تمام این اوصاف، این وضعیت برای فردینان که پنج سال پیش به امید یافتن کار، پایتخت را به مقصد شهر صنعتی لیون ترک کرد، چندان غریب نیست. هر‌چه باشد، قریب به یک دهه تجربه امرار معاش در تنگنای بحران مالی اروپایی که در سال‌های اخیر با بحران سرازیرشده انسانی از خاورمیانه و شمال آفریقا نیز درهم تنیده شده، او را به اندازه کافی آبدیده ساخته تا سطح ثابت دستمزدها، بازار کار به‌شدت رقابتی، هرچه محدودترشدن خدمات عمومی بهداشتی، درمانی و آموزشی و البته ناتوانی دولت‌ها در خروج از بحران برایش تازگی چندانی نداشته باشد. اما درست به همین دلیل است که فردینان تصمیم گرفته این صبح یکشنبه نسبتا سرد بهاری را طور دیگری آغاز کند و اول وقت به همراه چند نفر از دوستان و همکارانش راهی نزدیک‌ترین حوزه رأی‌گیری شود تا بلکه کمکی به 
یکسره کردن کار در همان دور اول انتخابات ریاست‌جمهوری کرده باشد. این البته به آن معنا نیست که او و دوستانش که برخی از آنها به عنوان مهاجر هنوز از حق رأی برخوردار نیستند، ترس چندانی از شکست داشته باشند. حقیقت آن است که تجربیات موفق مشابه در جایگزینی احزاب حاکم میانه با دولت‌های چپ‌گرا، از یونان و اسپانیا گرفته تا همین یک ماه پیش در هلند که دست راست‌گرایان افراطی «حزب آزادی» را حتی از تشکیل یک اقلیت اپوزیسیون در پارلمان نیز کوتاه گذاشت، جای کمتر تردیدی در اقبال شهروندان فرانسوی به پروژه چپ دموکرات اروپایی باقی گذاشته است؛ چنان‌که حتی شعار پوپولیستی «به نام مردم»، سیاست‌های مهاجرستیزانه و البته وعده خروج از اتحادیه اروپا که 10 ماهی است به حیات سیاسی «حزب استقلال» بریتانیا و هم‌قطاران محافظه‌کار آن پایان داده نیز مانع از آن نشده تا حزب «جبهه ملی» فرانسه به سرنوشت همتای ژرمن خود، یعنی «آلترناتیوی برای آلمان» در ریزش تداومی آرا دچار نشود. در این بین، شاید فقط یک تردید ذهن فردینان و بخش عمده رأی‌دهندگان فرانسوی را به خود مشغول کرده باشد و آن اینکه «ژان‌لوک ملانشون»، رهبر «حزب چپ» راه خروج از بحران را از بر است یا «بنوا آمون» که نتیجه آخرین پوست‌اندازی سوسیالیست‌ها از هیبت شکست‌خورده حزبی حاکم است؛ تردیدی که انتظار می‌رود همچون معادل فرااقیانوسی آن، میان «برنی سندرز» و «جیل استاین» در ایالات متحده، عاقبت به نفع نامزد ضدحکومتی ختم به خیر شود.  تاریخ یکی، دو ماه کم از 23 آوریل 2017 است؛ ناقوس راست افراطی، یا آن‌گونه که پرچم‌داران پوپولیست آن ادعا می‌کنند، ملی‌گرایی علیه جهانی‌سازی، پس از بریتانیا و ایالات متحده به‌شدت در اروپای قاره‌ای نواختن گرفته است و البته دیگر نیازی به گفتن نیست، تمامی آنچه بالاتر خواندید، هرچقدر هم منطقی می‌نمود، روایتی مقلوب از تاریخ است؛ تاریخ به روایت مغلوبان که تو گویی با وام‌گیری از آرای «والتر بنیامین»، فیلسوف آلمانی، سوژه حیرت «فرشته نو» تاریخ است که این بار رو به سوی آینده دارد تا شاید در میان تل مخروبه‌ها، آن خاطره‌ای را به چنگ آورد که نطفه‌اش در گذشته‌ای موعود اما نامحقق بسته شده و هم‌اینک به وقت خطر تابیدن گرفته است. پرسش به‌سادگی پیش‌روی ماست: چرا چنین نشد؟ پاسخ اما به مراتب دشوارتر است.

نمود، به حکم ساختار
فرقی نمی‌کند به سخنرانی‌‌های «ریچارد نیکسون» درباره اکثریت خاموش گوش فرا دهیم یا چهار دهه جلو آمده و فقط به فاصله یک روز، شاهد دفاع تمام‌قد رهبران آمریکایی و اروپایی از فراموش‌شدگان، یکی در مراسم تحلیف در واشنگتن و دیگری کیلومترها آن ‌سوی اقیانوس در کنگره کوبلنتز آلمان باشيم؛ آنچه مسلم است، دایره وسیع و ناهمگن جاماندگان از روند جهانی‌سازی نولیبرالیستی که اغلب زیر برچسب مبهم مردم پنهان گشته، معجون گم‌شده راست نوین افراطی در تجدید حیات تاریخی خود بوده است. درحقیقت، توسعه سرمایه‌داری بین‌الملل و تکامل طبقه حاکم اقتصادی-سیاسی به ائتلافی جهان‌شهری از اسلحه، سرمایه و نیروی سیال کار همان زمین حاصلخیزی را آبیاری کرده که امروز احزاب راست افراطی با اتکا به داس خشم و نارضایتی عمومی از عدم امنیت، بی‌ثباتی و دگرجایی‌های اقتصاد سیاسی نولیبرالیستی با قدرت دست‌به‌کار دروی آن هستند. جهانی‌سازی و مالی‌‌سازی سرمایه که در عرصه داخلی متضمن هرچه 
محدودتر ساختن شمول اجتماعی و انسجام رفاهی، یا آن‌طور که «پی‌یر بوردیو» می‌گوید، دست چپ دولت به نفع یکه‌تازی دست راست آن و در پهنه بین‌الملل، مستلزم دگردیسی دولت‌های ملی-رفاهی به عنوان دستاورد سازش پس از جنگ به دولت‌هایی رقابتی اما دست‌بسته و تحت سلطه مقررات مالی صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی است، همان مختصات ساختاری نولیبرالیسم است که در چهار دهه گذشته با تقویت جریان سیال بازار کار و فشار کاهشی بر دستمزدها و مزایای اجتماعی، سیاست‌های ترس‌محور راست افراطی را مفصل‌بندی کرده است. در این میان، اگر ادغام اقتصادهای ملی در موج ویرانگر جهانی‌سازی منطق ژئوپلیتیک توسعه سرمایه‌داری را از هم گسسته و به همین اعتبار، راست نوین افراطی را برخلاف اسلاف یک سده پیش آن، از همراهی بی‌قید و شرط طبقه حاکم محروم ساخته، اما درست همین رویارویی با پوسته بین‌المللی و جهانی‌شده سرمایه است که از قضا به طرز تناقض‌آمیزی سبب شده چشم‌انداز توفیق دموکراتیک راست افراطی، دست‌کم برخلاف هماوردان چپ رادیکالش که تا به اينجا از نردبان یکسانی بالا رفته‌اند، به کلی رنگ نبازد.
راست افراطی شاید به نظر بسیاری با هدف گرفتن نظام تجارت آزاد و نقش سرمایه‌های مالی بین‌المللی در اقتصاد ملی، عملا تداوم استقرار نولیبرالیسم در جایگاه نظم مسلط جهانی را به چالش کشیده باشد، اما نمی‌توان به این راحتی منکر فرصت‌هایی شد که پروژه ملی آن در بزنگاه بحران در اختیار طبقه حاکم قرار می‌دهد. تمرکز بر فرايندهای جهانی و ابعاد مکانی و نهادی نولیبرالیسم به عنوان منشأ اصلی معضلات سیاسی و اجتماعی در سطح ملی، آن تهدیدی نیست که طبقه حاکم را نسبت به نابودی مفروضات و ملزومات چرخه سلطه دل‌نگران کند؛ بلکه برعکس، ترسیم بدیلی از اقتصاد تنظیم‌شده که بدون سرک‌کشیدن به پستوهای ممنوعه سرمایه، سر در گرو رشد کارآفرینی و تشدید سیاست‌های حمایتی، البته زیر چتر یک شووینیسم رفاهی دارد، می‌تواند همان گام ناخواسته اما اجتناب‌ناپذیر در بازآفرینی و چه بسا نجات نولیبرالیسم باشد. در این میان، رابطه پر فراز و فرود سرمایه و راست افراطی که از یک‌سو در قامت ستیزی بی‌رحمانه در میدان جهانی‌سازی پدیدار شده و از سوی دیگر به پیامد ارگانیک توسعه سرمایه‌دارانه در عبور از بحران نولیبرالیسم تعبیر می‌شود، به همین جا ختم نمی‌شود. راست نوین افراطی در جبهه دیگری نیز دست‌اندرکار چرخه تکامل سیاسی طبقه حاکم اروپایی و آمریکایی است؛ جبهه‌ای غیرماتریالیستی که نه‌تنها از ابتدا پاسخی محافظه‌کارانه و تدافعی به انقلاب خاموش چپ نو و ارزش‌های تحول‌یافته آن بود، بلکه امروز نیز مجالی مناسب فراهم آورده تا مسئولیت گشودن تقریبا تمامی گره‌های اقتصادی بحران به حل و فصل مضامین فرهنگی، قومی و صدالبته نژادی نولیبرالیسم حواله داده شود. این همان جایی است که پوپولیسم عصای دست راست‌گرایان افراطی می‌شود.

بازنمود، به فراخور تاکتیک
چه آن را یک مکتب سیاسی با ایدئولوژی مشخص به حساب آوریم، چه صرفا تاکتیکی راهبردی در نِیل به اهداف ایدئولوژیک، در تمامی تعاریف رنگارنگ پوپولیسم می‌توان رد یک تقابل را به روشنی دنبال کرد: مردم علیه نخبگان فاسد که به گفته «گاس موده»، نظریه‌پرداز هلندی، پوپولیسم، سیاست را در صورت‌بندی دیگری جز آوردگاه تحقق اراده عمومی مردم برنمی‌تابد. پوپولیسم راست افراطی نیز از این قاعده مستثنا نیست. در این میان اما شاید با نظر به تمامی آنچه از عداوت راست نوین افراطی با جهانی‌سازی گفته شد، یک سر معادله یعنی نخبگان فاسد دیگر بی‌نیاز از تعریف باشد، اما بازشناسی مردم یا همان توده بی‌شکلی که پیشاهنگان راست پوپولیست از جانبش سخن می‌گویند، کار کم‌مخاطره‌ای نیست. به باور ارنستو لاکلائو، نظریه‌پرداز پسامارکسیست، «مردم» نه یک داده از پیش موجود، بلکه برساختی گفتمانی است و این خود دروازه‌ای به سوی تمامی ابهامات و تناقضاتی است که با نفی متوالی چارچوب‌های ساختاربندی سنتی، تعریف همگن و قائم به ذات آن را دچار چالش می‌کند. تفسیر طبقاتی احتمالا دم‌دست‌ترین و البته اصولی‌ترین نقطه عزیمتی است که می‌توان برای سنجش مراد پوپولیست‌های راست‌گرا از واژه مردم به کار بست؛ به خصوص که این رویکرد شاید بتواند پاسخ‌گوی کوچ روزافزون طبقه کارگر به زیر پرچم راست‌گرایان افراطی باشد. اما خبر بد و در عین حال تسکین‌دهنده آن است که پیروزی‌های بحران‌آفرین نولیبرالیسم زیر پای طبقه کارگر را چنان خالی کرده که دیگر نمی‌توان از آرایش منسجم طبقاتی به عنوان دستاویزی جمعی برای ایجاد همبستگی اجتماعی استفاده کرد. این مهم راه را برای بروز قسمی نوملی‌گرایی هموار می‌کند که مجالی همگانی برای بازنمود تجربیاتی مشترک از مصادره، محرومیت و جابه‌جایی مادی و فرهنگی در اوج و فرودهای نولیبرالیسم به دست می‌دهد.
اما تلاش برای برسازی مردم به همین راحتی‌ها هم ثمر نمی‌دهد. جامه پرجذبه «ملت» در مقام تنها دال باقی‌مانده، بیش از آن به قامت «مردم» گل و گشاد می‌آید که بخواهد محرک بدنه‌ای اجتماعی باشد. اینجاست که طیف راست پوپولیسم باری دیگر دست به دامن ماهیت تقابلی آن می‌شود و به جای تعریف مردم، درصدد معرفی آنانی برمی‌آید که از مردم نیستند؛ دیگری مغضوب، دیگری ناپاک و دیگری متجاوز که اگرچه ممکن است حتی به راحتی در دامنه تعریف ملت نیز بگنجند، اما به گواه تاریخ، بود و نبودشان به‌طور هم‌زمان گرانیگاه و منشأ تهدیدی برای پروژه سیاسی راست افراطی بوده است. روزگاری فیگور یهود به عنوان نماد سرمایه جهانی این نقش را برعهده گرفت و امروز این فیگور مهاجر است که با بر دوش‌کشیدن بار دلالت‌های فرهنگی و نژادی جهانی‌سازی نولیبرالیستی، سپر انسانی راست افراطی واقع شده‌ است. نمود عریان‌تر این وضعیت را می‌توان در روند تکاملی مانیفست سیاسی این دست احزاب جست‌وجو کرد که با وجود پافشاری بر ابعاد اقتصادی بحران، نشان از چرخش تدریجی اولویت‌ها به سوی شکاف‌های فرهنگی و منازعات غیرماتریالیستی برآمده از آن پیرامون موج مهاجرت و پناه‌جویی، تهدید تروریسم، حقوق اقلیت‌های قومی، مذهبی و جنسی، بحران اقلیمی، سقط جنین و مسائلی از این سنخ دارد؛ درزگاه‌های حساس و تعیین‌کننده‌ای که اگرچه محل تخلیه واپس‌زدگی‌های فرهنگی جناح راست از ارزش‌های ترقی‌خواهانه و جهان‌شهری انقلابیون خاموش چپ و به باور بسیاری، آبشخور اصلی اقبال پوپولیستی به احزاب راست افراطی است، اما به واقع رسالتی جز روغن‌کاری چرخ‌دنده‌های مادی میراث فاشیسم به اعتبار بیگانه‌هراسی و مازادپنداری نیروی کار جهانی‌شده دنبال نمی‌کنند.

بازستانی، به نام مردم
آنچه پیش‌تر آمد، تلاشی آشکارا محدود در شناسایی تنها بخشی از تمامی سازوکارهای پیدا و پنهان و چه بسا متنافری است که در گذر سال‌ها، پوپولیسم راست افراطی را یا در مسند قدرت نشانده یا به طرز وسوسه‌انگیزی تا آستانه دروازه‌های آن به پیش رانده است. همزیستی ساختاری و در عین حال آنتاگونیستی با طبقه حاکم و سازش راهبردی با مردم در مقام یک توده مرزبندی‌شده نژادی، مذهبی یا جنسی، احتمالا همان نسخه‌ گمشده‌ای است که راست افراطی را در بزنگاه بحران به ناحق فربه ساخته است. اما چاره رویارویی چیست؟ دموکراسی‌های مستقر اروپایی از پیش سه رویکرد را در قبال رشد احتمالی احزاب پوپولیست راست افراطی اندیشیده‌اند که هر یک در برابر سیمای چندسویه این‌گونه احزاب محکوم به شکست است. تکلیف دو راهبرد اول در مشروعیت‌زدایی قانونی و منزوی‌سازی سیاسی که پیش‌تر از اینها روشن شده بود؛ چراکه نه حذف از فرايند انتخاباتی با بازار سیاسی آزاد و رقابتی جوامع دموکراتیک و ماهیت پوپولیستی این احزاب همخوانی دارد و نه طرد از ائتلاف‌ها و بلوک‌های انتخاباتی و اجرائی قدرت لطمه‌ای به محبوبیت آنان وارد می‌کند. حتی می‌توان گفت چنین تدابیری بیش از پیش بر آن آتش رتوریکی می‌دمد که به قول «شانتال موف»، نظریه‌پرداز دموکراسی رادیکال، بر مبنای جایگاه حاشیه‌ای راست افراطی در وضعیت پساسیاسی کنونی و وفاق راست و چپ میانه تنظیم شده است. در آغوش‌گیری پوپولیسم راست افراطی با امید افشای کاستی‌ها و پارادوکس حکومت‌گری و در نهایت نظاره شکست درون‌ماندگار آن نیز بدون شک راهبردی مطمئن نیست. طبیعت محافظه‌کار و سازشگرانه راست نوین افراطی که به‌خوبی در بده‌بستان‌های ساختاری با طبقه حاکم عیان است، نشان از آن دارد که این جریان برخلاف چپ رادیکال دموکرات، آن زنبور مثالی احزاب حاشیه‌ای نیست که به تعبیر «ریچارد هوفشتاتر»، مورخ برجسته آمریکایی، بلافاصله پس از نیش‌زدن نخبگان حاکمیتی، جان بسپارد. بالطبع، راه چهارمی نیز در میان است و آن پوپولیسم چپ رادیکال است که به نظر «موف»، برای بازپس‌گیری سوژه و جایگاه سیاسی به‌یغمارفته خود ناگزیر از سازمندکردن جنبش‌های افقی اجتماعی در یک تشکیلات عمودی سلسله‌مراتبی، آن‌هم در سایه بازتعریف فراگیر و فارغ از دیگریِ مردم در برابر خصم نولیبرال است. این امر البته بیش از هر چیز مستلزم یک بازنگری جدی در نسبت حقیقی چپ با سیاست‌های انتخاباتی و نمایندگی و ترسیم نقشه‌راهی واقع‌بینانه برای تشکیل یک ائتلاف بین‌المللی سازش‌ناپذیر در دایره امکان جاری سیاسی است تا دیگر بار ناکامی چپ و تسخیر خلأ ناشی از آن در اوج بحرانی نولیبرالیستی به پیروزی راست افراطی تعبیر نشود.


دیدگاه‌ها(۰)