۱۳۹۶ سه شنبه ۵ ارديبهشت
شماره‌های پیشین:
شماره ۱۳۹۶ - ۱۳۹۵ يکشنبه ۲۹ اسفند
درس‌هاي انتخابات آمريكا
پوپولیسم و ضد پوپولیسم در آینه اقيانوس اطلس
اتی‌ین بالیبار.ترجمه: سهند ستاری

پاییز امسال که در آمریکا تدریس می‌کردم، حین و بعد از انتخابات ریاست‌جمهوری، همه رفقایم، دانشجویان و همکارانم فقط یک سؤال از من می‌پرسیدند: نفر بعدی کیست؟ آیا لوپن در انتخابات ماه مه فرانسه پیروز خواهد شد؟
آنها سناریوهای مختلفی را مطرح می‌کردند: از نظریه ریزش دومینویی گرفته که طبق آن سقوط هر «دولت لیبرالی» ثبات دولت بعدی را بر هم می‌زند تا حالتی شبیه آغاز یک بیماری مسری ناشی از ویرانی سیاست‌های اجتماعی توزیعی که نوک پیکان نولیبرالیسم در همه جای دنیاست. بر همین اساس، اغلب آنها برگزیت را حاکی از نتایج «غیرمنتظره‌» دیگری می‌دانستند که در پیش است. شکست کلینتون در کنار سقوط ماتئو رنتسی و انصراف اولاند از شرکت مجدد در انتخابات جنبه‌هایی گوناگونی بود از یک چیز: متلاشی‌شدن «چپ میانه». شکست نوفاشیست‌‌های راست‌گرا در انتخابات ریاست‌جمهوری اتریش روزنه‌ای موقت و تظاهرات مردمی لهستان علیه رژیم کازینسکی کورسویی از مقاومت بود. حال سؤال استراتژیک (پیش از کشتار وحشیانه اخیر در برلین) این است: آیا مرکل در مقابل حملات ائتلاف بیگانه‌هراس در واکنش به گشودن مرزهای آلمان به روی پناه‌جویان سوری سر موضع خودش خواهد ماند؟‌
به اروپا که برگشتم دیدم این سوی اقیانوس اطلس نیز همین سؤال‌ها در جریان است. همه تحلیل‌ها یا نظرورزی‌ها حول «پوپولیسم» می‌چرخد، به‌رغم اوج ابهام این واژه و طیف وسیعی از کاربست‌های متضاد آن.

آینه روشنگر اقیانوس اطلس
قبول دارم که اروپا و ایالات متحده اکنون آينه‌اي روشنگر‏ در برابر هم گرفته‌اند (البته منظورم از اروپا اتحادیه اروپای کنونی است، توجه داشته باشید که بریتانیا اگرچه امتیازاتش بعد از برگزیت کمتر شده‌ هنوز عضو آن است). تفاوت‌ها واضح‌ و شناخته‌شده‌اند.
ولی این دو با هم تعامل و چیزهایی را درباره یکدیگر روشن می‌کنند. همین قضیه کمک می‌کند بحران‌ عمیق «نهادهاي سياسي» را درک کنیم که اکنون در هر دو طرف اقيانوس جریان دارد، نقاط اشتراک کلیدی آن‌ها را بشناسیم و از كلي‌گويي‌هاي پوچ و کوته‌نظری محلی بپرهیزیم. این مسئله با عقل جور در می‌آید، به‌خصوص چون استراتژی در اروپا بی‌تردید در سطح کل این قاره تعیین می‌شود: رخوت فزاینده نظام‌های پارلمانی، اثرات بی‌کفایتی حکومت‌ها بر یکدیگر (بریتانیا، اسپانیا، ایتالیا، فرانسه و غیره) که از مردم‌شان طعمه خوب و راحتی برای گفتارهای عوام‌فريبانه ملی‌گرایانه می‌سازد، همه ‌این‌ها را باید پیامد مستقیم یا آسیب‌های ناخواسته فروپاشی پروژه اروپا به‌عنوان یک خط‌سیر سياسي و فرهنگي معتبر دانست.
در طرف دیگر اقیانوس اطلس، در آمریکا، اکنون افول قدرت «امپراتوری»، نه تنها «قرارداد اجتماعی» - که زمانی پایه اقتصادی و وطن‌پرستی آن بود - بلکه عمارت قانون اساسی آمریکا را هم به لرزه انداخته است، آن‌هم به‌رغم اینکه یکی از قدیمی‌ترین رژیم‌های جمهوری‌ دنیا را شکل می‌دهد که نوعی نظام عالی «کنترل و توازن» به‌منظور حفظ ثبات در تنش‌های داخلی دارد.
برای ما اروپایی‌ها، انتخابات آمریکا سه درس دارد که باید آن‌ها را به زبان تاریخ خودمان و فرازو نشیب‌های کنونی «ترجمه» کنیم و با آن‌ها مطابقت دهیم. در ادامه این سه درس را توضیح می‌دهم:
1.  درس اول را بايد از شكست هيلاري كلينتون گرفت. شکست او در اصل ناتوانی‌اش در غلبه بر نوع بیان و ترفندهای حریفش بود که موجب برتری ترامپ در ایالات «مشهور» و سرنوشت‌‌ساز شد. چون همانطور که می‌دانیم کلینتون با اختلاف قابل‌توجهی رأی مردمی بالاتری به دست آورد. درس اول: تلاش برای «خنثی‌کردن امر سیاسی» در قالب «حکمرانی پسا‌دموکراتیک» که اکنون در نظام‌های پارلمانی دو حزبی ما دست بالا را دارد هم پوچ است و هم به فاجعه ختم می‌شود، آن‌هم با پوشاندن شکاف‌های عمیق جوامع ما که یا محصول نولیبرالیسم است یا به‌واسطه آن تشدید شده. این شکاف‌های عمیق عبارت‌اند از: شکاف‌های طبقاتي (ازجمله نابرابری‌های روبه‌افزایش اقتصادی و آموزشی)، شکاف‌های قومي و نژادي (اغلب همراه با تبعیض‌های مذهبي) و شکاف‌های اخلاقي (خاصه در حوزه ارزش‌هاي خانوادگي و هنجارهای جنسی). به این‌ها حد بالایی از خشونت ساختاری را اضافه کنید: خشونت اقتصادی، قضایی، خانوادگی و شهری که کلینتون هرگز اسمی از آن‌ها نبرد (جز اشاره محدود به زن‌ستیزی) و ترامپ موفق شد همه این‌ها را تحت اصطلاح «خشم» از آنِ خود کند.
2.  درس دوم حاصل مقايسه کمپین‌های ترامپ و برنی سندرز است. اغلب تحلیل‌گران لیبرال آن‌ها را به‌عنوان جنبش‌‌های «متقارنی» معرفی کردند که هر دو نخبگان را پس می‌زدند (به‌عنوان مثال نگاه کنید به تحلیل‌های نیویورک‌تایمز). درس دوم:  زین پس و برای همیشه باید استفاده از مقوله «پوپولیسم» را برای دوختن شکاف چپ و راست کنار بگذاریم. این مسئله به‌خصوص از دیدگاه اروپایی مهم است، چون واژه «پوپولیسم» تاریخ متمایز و تاحدی توزیع معناشناختی متفاوتی در ایالات متحده دارد (جایی‌که در آن همین حالا الیزابت وارن، به‌عنوان یک سناتور بسیار منطقی و جاافتاده، نمونه بارز یک پوپولیست است).
اینکه «سیستم» هم از حیث مشروعیت‌اش و هم از حیث ظرفیت نمایندگی‌اش در بحران است، دیگر نه‌فقط یک عقیده یا نظریه‌ای سیاسی بلکه یک واقعیت عینی است. ولی نتایج حاصل از این وضع با هم جور در نمی‌آید و مسیرهای مختلفی دارد: یا «ملی‌گرایی بیگانه‌ستیز» (اغلب همراه با سیاست‌های حمایتی مهاجرتی و مرزهای «بسته») یا جست‌وجوی «مردم حذف‌شده» (اصطلاح دلوز)، سنتز جدیدی از مقاومت و امیدهای دموکراتیک‌‌ که متضمن «تکثر» فرهنگ‌ها و نیروهای اجتماعی است.
اما با وجود برخی امکان‌ها برای آمیزه‌ای از خط‌مشی‌ها در بازی سیاسی (که در اروپا گاهی به نام ائتلاف «سرخ و قهوه‌‌ای 1»شناخته می‌شوند و به نظر می‌رسد تلاش‌هایی برای ایجاد آن در برخی نقاط اتریش وجود دارد و وسوسه‌های مشابهی را در فرانسه و آلمان برانگیخته است)، در واقع هیچ حد وسطی وجود ندارد.
3. درس سوم اینکه تردیدی نیست الگوهای نهادی که ریشه‌های تاریخی متبايني دارند شرایط متفاوتی براي عمل سياسي تعیین مي‌كنند، خواه عمل سیاسی معطوف به دولت و خواه فراتر از آن. صحت اين مسئله را مي‌توان در مقايسه ايالات متحده و اروپا و نيز درون اروپاي «شبه‌فدرالي» و در ميان کشورهای تاريخي‌اش ديد. با اين‌حال، اين تفاوت‌ها نبايد سرپوشي باشد بر این واقعیت که هم در اروپا و هم در آمریکا یک معضل واحد سر بر می‌آورد: معضل مربوط به قانون اساسی. (آمریکا و اروپا به عنوان دو سرزميني كه الگوي «بورژوازي» دموكراتيك در قرن نوزدهم در آنجا پا گرفت و بعدها مجبور شدند خود را با خيزش جنبش‌هاي رهايي‌بخش و تأثیرات متقابل پيكارهاي اجتماعي وفق دهند). اين معضل كلي و فراگير زمانه ماست (كه البته در جاهاي ديگر دنيا نيز وجود دارد: آمريكاي لاتين، هند، آفريقاي جنوبي كه مقایسه‌شان معنادار است، در حالي‌كه رژيم‌هاي پساكمونيستي چين و روسيه پیرو منطق ديگري‌اند). محتواي این معضل نوسان شدید بين دو چیز است: فرایند ظاهرا برگشت‌ناپذیر «دموکراسی‌زدایی» و امكان «دموکراتیک‌کردن خود دموکراسی».
ما با مخلوطي از سياست‌زدايي (از طریق اعمال نفوذ نهادينه شركت‌ها و تبعیت «حکومت منتخب مردم» از تکنوکراسی) و «وضعيت اضطراري» دائمي يا دولت امنيتي مواجهيم كه در فرايند دموكراسي‌زدايي سهیم‌اند. برعکس، ايده «دموکراتیک‌کردن دموکراسی» بايد با مهار قدرت پول در سياست، لغو انحصار تكنوكراتيك بر تصمیم‌گیری عمومي، و محدود‌كردن امتيازات مادی و فرهنگي آغاز شود. اين نوعي از تغيير نظام است كه در پي ساخت فضاهايي براي «مشاركت مستقيم» شهروندان در امور عمومي است: ضرورت مشاركت آنها اكنون در تمام کشورها مشهود است. به زبان ساده، اين مسئله همان «شهروندي فعال» است، منتها با قبول خطر بازگشت به «جنگ داخلي» بين احزاب يا جهان‌بيني‌هاي متخاصم (كه بايد آگاهانه اداره و كنترل شود) و بدین‌قرار سست‌شدن پایه صلب نظام‌هاي سياسي که وسواس «اجماع» و «برقراري وضعیت عادی» دارند ولی در برخورد با مخالفان خود به‌شدت کم‌تحمل‌اند.

انتخاب‌هاي  رعب‌انگیز
با اينكه مقايسه با بحران جهاني دهه 1930 هم مفيد و هم تا حدودي ناكافي است، در سطحي كلي‌تر دريافته‌ايم كه انتخاب‌هاي راديكال بين الگوهای اجتماعي و ارزش‌ها اكنون (دوباره) خطرناك مي‌شوند، چون مخاطرات «جهاني» كه به صورت محلي منعكس مي‌شوند بر يكديگر تأثیر منفی می‌گذارند: انگار آن‌ها موجد «شرط عدم امکان» هر نوع ارزيابي عقلاني علّی خود هستند. این قضیه در مورد نحوه عمل گرمایش زمين صادق است. گرم‌شدن زمین اكنون تغييرات اقليمي را به آستانه‌ای برگشت‌ناپذير رسانده، تهديدي است به تخريب جهان سكونت‌‌‌ همه آدمیان (و گونه‌هاي ديگر) و قابلیت دارد در آينده‌اي قابل پيش‌بيني‌ آدم‌ها را مجبور به فرار يا هلاک کند. همین امر درباره فرایند مقررات‌زدايي سرمايه‌داري مالي نیز صادق است که اكنون تحت سلطه تب جديد طلا و کسب نقدینگی است – فرایندی که روی دیگر آن رشد تصاعدی بی‌ثباتی در زندگی مردم، چه خانه‌به‌دوش‌ها و چه ساکنان یک کشور، است. ساسكيا ساسن به خوبی این روند را «اخراج گسترده» عمومي ناميده است. همین امر درباره نظریه «برخورد تمدن‌ها» نيز صحت دارد؛ یک فانتزی که در عین داشتن ریشه‌ای واقعی به توهمات خود جامه عمل می‌پوشاند. «برخورد تمدن‌ها» رژیم جديد مهاجرت بين‌المللي است که اختلاط فرهنگ‌های سنتی را به دنبال دارد.
جایی که این پدیده‌ها با موجبیت‌های گوناگون به هم می‌رسند خشونت افراطي ظاهر مي‌شود. رؤياهاي امپراتوري از دست‌رفته، ستيزهاي مذهبي و سكولار، تجارت عظيم سلاح و عطش نفت (يا در مورد فرانسه، اورانيوم) و ملغمه‌ای از تهديدات امنيتي واقعي و خيالي تحت‌ عنوان «ترور»، همگی آتش خشونت را شعله‌‌ورتر می‌سازد.
با توجه به اين چالش‌هاي جهاني - كه كم‌وبيش توده مردم آن‌ها را لمس می‌کنند – هر روز می‌توان مشاهده کرد که موجودیت‌های «خودمختار» یا بهره‌مند از «حاکمیت» (ملت-دولت، فدراسيون‌ها و ائتلاف‌هاي فراملي، سازمان‌های بين‌المللي) اگر زیان‌بخش هم نباشند بدون شک عمدتا ناتوانند. این «ناتوانی» (اين عبارت را من در گذشته براي توضيح ريشه‌هاي بيگانه‌ستيزي نوفاشيستی‌ در ميان شهروندان «سفيدپوست خرده‌پا» به کار بردم، كساني كه برای فراموش‌کردن تنزل اجتماعي خود از دولت«شان» می‌خواهند نسبت به «غیر» آشکارا تبعیض روا دارد) کین‌توزی و وحشت جمعي به وجود می‌‌آورد و «پوپوليست»‌ها سوار موج آن می‌شوند، موجی که چه‌بسا از دست‌شان در رود يا آنها را به سمت نوعی ديكتاتوري سوق دهد.
از سوي ديگر، با اميد و ستايش شاهد انرژي‌ براي احيای دموكراسي در جنبش‌هاي «انجمنی» اخیریم، جنبش‌هايي چون خشمگينان اسپانيا، بهار عرب (که ابعاد دیگری نیز داشت)، اشغال وال‌استریت، میدان سینتاگما، پارگ گزی، شب‌خیزان و ... که در دور‌ان حاضر حقیقتا ایده یک مردم فعال و فهیم را زنده کرده‌اند. ولی مایه ناامیدی است که وقتی خواستند تغییرات نهادی در سطح سیاست‌گذاری ایجاد کنند در برخورد با قدرت‌ انباشته و متمرکز الیگارشی خلع سلاح شدند. ما به چيزی «فراتر» از این جنبش‌ها نياز داريم. در غیر این‌صورت، این آونگ در جهت مخالف و با شدیدترین ضرب جابه‌جا خواهد شد. همین حالا ترامپ (که با دستورالعملی «پوپولیستی» انتخاب شد) در حال مقدمه‌چینی برای انتقامی سهمگین از جنبش اشغال است که هنوز هم احوال مدیران اجرایی وال‌استریت را آشفته می‌کند. در ترکیه اردوغان (چه رسد به بقیه خاورمیانه) یک «ضد کودتا» به‌طرز وحشیانه‌ای دموکراسی و آزادی‌های فردی را داغان کرده است. و در همه جای اروپا سیاست‌مداران از چپ تا راست بر سر جایزه عدم رواداری رقابت می‌کنند. پس آیا ما وارد شب بلند انقیاد و سیاست‌ستیزی شده‌ایم؟

ضد پوپولیسم فراملی
با این‌حال هیچ راهي وجود ندارد که پوپولیسم ملی‌گرا بتواند راه‌حلي براي چالش‌هاي بنيادي روز يا برآوردن خواسته‌هاي اساسي قاطبه مردم (برايندي از «اقليت‌های» متنوع) ارائه کند، چه در مسائلي مربوط به «حفاظت» از آدم‌ها و سبك‌هاي زندگي‌شان، چه از حيث ضرورت «تنظيم» حركت‌هاي جهاني سرمايه‌‌، كالاها و اشخاص، و چه از حیث صورت‌بندی «مشاركت» مردم در فرایند «بازنمایی» در قالب فرم جديدي از شهروندي كه با عصر چندفرهنگ‌گرايي و ارتباطات مجازي جور در بیاید. در عوض، مسئله بنيادين «مكان» (و «مكان‌ها» يا «ميادين») براي زندگي، كار، آموزش، ملاقات، تفكر، پيكار همگاني - كه بايد براي همه شهروندان ايجاد شود - به سناريوهاي خيالي و تبعيض‌آميز تقليل مي‌يابد.
این مسئله، تحت رياست‌جمهوري ترامپ يا هر يك از مقلدان بالقوه اروپايي‌اش، ناگزير به کین‌توزی بیشتر و احساس ناامنی دامن می‌زند، درنتيجه این گرايش رشد خواهد کرد که آن را هر چه خشن‌تر بر سر «دشمنان داخلي» و بلاگردان‌ها خالي كنند. به همين دليل بايد يك «ضد پوپوليسم فراملي» را تصور کنیم كه بي‌وقفه در حال ابداع زبان سياسي خود و ترويج آرمان‌هايش است، ولی اول از همه می‌کوشد تا جای ممکن اثرات مخرب پوپوليسم ملي‌گرا را خنثي کند كه از كشوري به كشور ديگر در حال ظهور است.
در سخنراني سال 2010 در آتن با احتياط اصطلاح «ضد پوپوليسم فراملي» را براي اشاره به مقاومت‌های گوناگون در برابر اقدامات رياضتي در اروپا به كار بردم، با آگاهي كامل از اينكه این عبارت در‌خود‌متناقض نه راه‌حلي می‌دهد و نه برنامه‌اي برای بحران اجتماعی و نهادی كه خود اتحاديه اروپا به بار آورده. این وقتی بود که اتحادیه تصمیم گرفت یکی از کشورهای عضو خود را تحت عنوان قوانين مالي نابود کند، قوانيني كه به‌دست بانك‌ها و برای بانک‌ها سر هم شده و در بطن قراردادهایی آمده که نقش قانون اساسی اروپا را بازی می‌کنند.
اين اصطلاح فقط يك «نام» بود (و یک نام می‌ماند) تا نشان دهد ما به تمرکزی از نيروها و تجمعی از ايده‌ها نیاز داریم تا بار دیگر سياستي به دست مردم و براي مردم خلق کنیم. «ضد پوپوليسم» با پوپوليسم یک ویژگی صوری مشترک دارد: نقد سلب‌مالكيت و ناتوان‌سازی توده‌ها در نظام اليگارشيك. اما برخلاف پوپوليسم، نظریه ضد پوپوليسم وظیفه پایان‌دادن به سلب‌مالکیت را به سلب‌مالکیت‌کنندگان نمی‌سپارد و در عوض مستلزم توانمند‌سازی شهروندی است و در این راه می‌کوشد. و در نتیجه ظرفیت خود را فراتر از محدودیت‌ها و مرزهایی می‌برد که در گذشته معرف امر سیاسی بودند.
منبع: opendemocracy
1- ائتلاف «سرخ و قهوه‌‌ای» (red-brown alliance) تركيب عجیب و غریبي از نونازی‌ها، استالینیست‌ها (سرخ)، ملی‌گرایان افراطی (قهوه‌ای)، بنیادگرایان کاتولیک و صلح‌طلبان است که ابتدا در فرانسه شکل گرفت و وجه اشتراك آنها در مواضع ضد امپریالیستی است. م


دیدگاه‌ها(۰)