۱۳۹۶ پنج شنبه ۳۰ شهريور
شماره‌های پیشین:
شماره ۱۳۹۶ - ۱۳۹۵ يکشنبه ۲۹ اسفند
انتخاب دونالد ترامپ
از این شکاف کوچک در عمارت آمریکا بهره بگیرید
سمیر امین.ترجمه: فرید دبیرمقدم

1 خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا، پیروزی ترامپ در انتخابات، رشد آرای انتخاباتی فاشیستی در اروپا و همچنین اتفاقات مبارکی چون پیروزی حزب سیریزا در انتخابات و ظهور حزب پودموس در اسپانیا همگی نمود عمق بحران در نظام نولیبرالیسم جهانی هستند. نظامی که من همواره آن را بی‌ثبات تلقی کرده‌ام در برابر دیدگان‌مان از بیخ‌وبن در حال فروپاشی است. هر تلاشی برای نجات این نظام، یعنی جلوگیری از وقوع بدترین اتفاق، آن هم با اعمال تغییرات جزئی و اندک محکوم به شکست است.
فروپاشی این نظام مترادف نیست با پیشروی در مسیر ساخت بدیلی حقیقتا بهتر برای مردم: خزان سرمایه‌داری خودبه‌خود مصادف با بهار مردم نیست. وقفه‌ای آن دو را از هم جدا می‌کند، وقفه‌ای که به زمانه ما لحنی دراماتیک می‌بخشد و پیام‌آور خطرهایی جدی است. با این‌حال، از آنجایی که این فروپاشی اجتناب‌ناپذیر است، باید آن را فرصتی تاریخی برای مردم قلمداد کنیم. راه برای پیشروی‌های احتمالی به سوی ساخت یک بدیل هموار می‌شود، بدیلی که از دو جزء لاینفک تشکیل شده است:
1- در سطح ملی، کنارگذاشتن قوانین بنیادین مدیریت لیبرال اقتصادی به نفع طرح‌های حاکمیت مردمی که منجر به پیشرفت اجتماعی می‌شود؛ 2- در سطح بین‌الملل، ساخت یک نظام جهانی‌شدن چندکانونه توافقی. پیشروی موازی در این دو سطح تنها در صورتی امکان‌پذیر است که استراتژی آن را نیروهای سیاسی چپ رادیکال بریزند و در بسیج طبقات مردمی برای دستیابی به آنها موفق عمل کنند. با توجه به عقب‌نشینی‌های سیریزا، ابهام و آشفتگی در آرای ریخته‌شده به صندوق‌های بریتانیا و آمریکا، و بزدلی مفرط وارثان کمونیسم اروپایی1، وضعیت کنونی به این سمت پیش نمی‌رود.
2  نظام حاکم در سه رأس تاریخی امپریالیسم (ایالات متحده آمریکا، اروپای غربی و ژاپن) مبتنی است بر اعمال قدرت مطلق الیگارشی‌های ملی و مالی. این الیگارشی‌ها به‌تنهایی کل نظام‌های تولید ملی را در دست دارند و برای منفعت انحصاری سرمایه مالی تقریبا تمامی کسب‌وکارهای کوچک و متوسط را در کشاورزی، صنعت و خدمات به مقاطعه‌کاران فرعی تقلیل داده‌اند. این الیگارشی‌ها به‌تنهایی نظام‌های سیاسی به‌جای‌مانده از دموکراسی‌های انتخاباتی بورژوایی را در دست دارند و موفق شده‌اند احزاب سیاسی راست و چپ را اهلی کنند و زیر یوغ خود بگیرند، آن هم به قیمت تضعیف مشروعیت روال دموکراتیک. این الیگارشی‌ها به‌تنهایی آپاراتوس‌های پروپاگاندا را کنترل می‌کنند و موفق شده‌اند مدیران خبرگزاری‌ها و رسانه‌های عمومی را به جایگاه بوق‌های رسانه‌ای تنزل دهند تا دربست در خدمت آنان باشند. جنبش‌های اجتماعی و سیاسی فعلی در سه رأس یادشده، به‌ویژه در ایالات متحده آمریکا، هیچ‌یک از این جنبه‌های دیکتاتوری الیگارشی را به چالش نمی‌کشند.
از این گذشته، الیگارشی‌های این سه رأس در تلاش‌اند تا قدرت انحصاری خود را با اعمال شکل خاصی از جهانی‌شدن، یعنی لیبرالیسم جهانی‌شده، به تمام کره خاکی تسری دهند. اما در اینجا با مقاومت بیشتری از جوامع سه رأس مواجه می‌شوند، جوامعی که خود میراث‌بر و ذی‌نفع «مزایای» سلطه امپریالیستی بوده‌اند. اگر لطمات اجتماعی لیبرالیسم در غرب مشهود است، 10برابر بدتر از آن در کشورهای حاشیه‌ای سیستم روی می‌دهد، تا آنجا که تعداد اندکی از نظام‌های سیاسی موجود همچنان در نظر مردمان‌شان از مقبولیت برخوردارند. بنابراین طبقات و دولت‌های کمپرادور که شدیدا بی‌ثبات‌اند و تسمه‌های نقاله سلطه امپریالیسم جمعی سه رأس را تشکیل می‌دهند، به‌درستی از دید الیگارشی‌های مرکز متحدانی غیرقابل‌اعتماد تلقی می‌شوند. درنتیجه منطق سیستم، به توسل به شیوه‌های نظامی حکم می‌کند و حق مداخله و جنگ در کشورهای جنوب و شرق را برای امپریالیسم قائل می‌شود. تمامی الیگارشی‌های این سه رأس «جنگ‌طلب» هستند؛ ناتو، همان ابزار همیشگی تجاوزشان، بدل به مهم‌ترین نهاد امپریالیسم معاصر شده است.
شاهد این مدعا را می‌توان در اظهارات باراک اوباما در آخرین تور اروپایی‌اش (نوامبر 2016) سراغ گرفت: وی به کشورهای وابسته اروپایی بار دیگر اطمینان داد که آمریکا به تعهدات خود در قبال ناتو پایبند خواهد بود. روشن است که ناتو را ابزار تجاوز، یعنی آنچه هست، معرفی نمی‌کنند بلکه آن را وسیله‌ای نشان می‌دهند برای تضمین «دفاع» از اروپا. اما تهدید از جانب کجاست؟
مبلغان رسانه به ما می‌گویند اول از همه روسیه. واقعیت اما چیز دیگری است: پوتین به علت نپذیرفتن کودتای اروپایی- نازی در کی‌یف و دولت گانگستری گرجستان مورد انتقاد است. تلاش می‌کنند او را با تحریم‌های اقتصادی و تهدید به جنگ (از سوی هیلاری کلینتون) به پذیرش خواسته‌های خود وادارند.
بعد از آن به ما می‌گویند تهدید تروریستی بنیادگرایان اسلامی وجود دارد. بار دیگر افکار عمومی بر سر این موضوع به بازی گرفته شده است. بنیادگرایی اسلامی ثمره اجتناب‌ناپذیر حمایت مداوم سه رأس مذکور از بنیادگرایی افراطی است که منبع الهام و منبع مالی آن وهابیون حاشیه خیلج‌فارس هستند. اعمال این به‌اصطلاح قدرت اسلامی بهترین تضمین است برای نابودی کامل توانایی کشورهای منطقه تا در برابر اوامر جهانی‌شدن لیبرال مقاومت ورزند؛ در عین حال بهترین بهانه است تا ظاهر مشروعیت به مداخلات ناتو ببخشد. در این ارتباط مطبوعات آمریکایی اذعان کردند که اتهام‌های ترامپ به هیلاری کلینتون، مبنی بر حمایت فعالانه وی از تأسیس داعش، به هیچ وجه بی‌پایه و اساس نبود. این را هم باید اضافه کنیم که سخنانی که مداخلات ناتو را به دفاع از دموکراسی پیوند می‌زند در برابر آنچه در واقعیت روی می‌دهد مضحکه‌ای بیش نیست.
3 بنابراین بیش از آنکه پیروزی دونالد ترامپ خبر خوبی باشد، شکست هیلاری کلینتون خبری مسرت‌بخش است. شاید این پیروزی تهدید این جنگ‌طلب‌ترین جماعت به سرکردگی اوباما و کلینتون را دفع کند. می‌گویم «شاید» زیرا مشخص نیست که آیا ترامپ کشورش را به مسیر متفاوتی هدایت خواهد کرد یا نه.
اول از همه، نه افکار عمومی اکثریتی که از او حمایت کردند و نه اقلیتی که علیه‌اش تظاهرات به راه انداختند، بر او فشار نمی‌آورند تا چنین مسیری را در پیش‌گیرد. مجادله صرفا بر سر برخی از مشکلات جامعه آمریکاست (به طور خاص زن‌ستیزی و نژاد‌پرستی). مسئله بنیان‌های اقتصادی سیستم به میان کشیده نمی‌شود که منشأ اصلی انحطاط شرایط اجتماعی در بخش‌های مهمی از جامعه است. قداست مالکیت خصوصی و همچنین امتیازات انحصاری (مونوپولی‌ها) دست‌نخورده باقی می‌مانند؛ این واقعیت که ترامپ خودش میلیاردر است یک امتیاز محسوب می‌شد و نه مانعی بر سر انتخاب‌شدنش. به‌علاوه، مجادله هیچ‌گاه بر سر سیاست خارجه خصمانه واشنگتن نبود. خیلی دوست داشتیم ببینیم تظاهرات‌کنندگان امروزی ضدترامپ پیش از انتخابات علیه اظهارات خصمانه هیلاری کلینتون دعوت به تظاهرات کنند. شکی نیست که این اتفاق روی نداد؛ شهروندان آمریکایی هیچ‌گاه مداخله نظامی کشورشان و جنایات علیه بشریت متعاقب آن را محکوم نکرده‌اند.
کارزار انتخاباتی برنی سندرز امید بسیاری برانگیخت. سندرز این جرئت را به خرج داد تا دیدگاهی سوسیالیستی را وارد مجادله کند و با این کار افکار عمومی را به صورت معقول سیاسی کرد، کاری که دیگر نه در آمریکا و نه در هیچ کجای دیگر محال نیست. تحت این شرایط تنها می‌توانیم از تسلیم سندرز و حمایتش از کلینتون اظهار تأسف کنیم.
آنچه از «افکار عمومی» اهمیت بیشتری دارد این است که طبقه حاکم در آمریکا همان سیاست بین‌المللی را دنبال می‌کند که از 70 سال پیش و تأسیس ناتو پیش‌گرفته است: تضمین استیلای خود بر کل کره خاکی.
به ما می‌گویند در میان جمهوری‌خواهان و دموکرات‌های مجلس نمایندگان و مجلس سنا هم «صلح‌طلب» و هم «جنگ‌طلب» وجود دارد. وجود صلح‌طلبان بی‌تردید مصنوعی است: اینها جنگ‌طلبانی هستند که صرفا پیش از مبادرت به تجاوزی جدید کمی بیشتر فکر می‌کنند. ترامپ و بعضی از اطرافیان او ممکن است از این زمره باشند. فرق چندانی نمی‌کند. این را به خاطر بسپارید: از داشتن توهم بیش از حد در مورد او اجتناب کنید؛ اما به دنبال آن باشید تا از این شکاف کوچک در عمارت آمریکا بهره گیرید تا پیشروی‌های ممکن به سوی ساخت جهانی‌شدنی دیگر را تقویت کنید، جهانی‌شدنی که احترام بیشتری برای حقوق مردم و خواسته صلح قائل باشد. کشورهای اروپایی وابسته واشنگتن از هیچ چیز بیش از این وحشت ندارند.
حقیقت این است که ترامپ در مورد سیاست بین‌الملل آمریکا اظهارات متناقضی ایراد کرده است. از یک سو، به نظر می‌رسد تمایل دارد ترس برحق روسیه از طرح‌های خصمانه ناتو در اوکراین و گرجستان را به رسمیت بشناسد و حمایت مسکو از سوریه در جنگ علیه تروریسم بنیادگرایانه را بپذیرد. اما از سوی دیگر، گفته است که می‌خواهد توافق حاصل‌شده در مورد برنامه هسته‌ای ایران را برچیند. افزون بر این، هنوز نمی‌دانیم مصمم است تا سیاست حمایت بی‌قید و شرط اوباما از اسرائیل را در پیش‌گیرد یا بر آن است تا این حمایت را مشروط کند.
4  بنابراین ما باید پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات را درون چارچوب وسیع‌تر نمودها و نشانه‌های فروپاشی سیستم قرار دهیم. تمامی این نمودها تا به امروز مبهم هستند؛ هم منادی مجال بروز بهترین مسیر ممکن است و هم انحرافات نفرت‌انگیز. بعضی از تحولات مرتبط با این نمودها به‌هیچ‌وجه قدرت طبقه الیگارش حاکم را زیر سؤال نمی‌برند. خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا، انتخاب ترامپ و برنامه‌های فاشیست‌های اروپایی از این دست هستند.
بی‌تردید کارزار خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا دست‌به‌دامان استدلال‌هایی مهوع و نفرت‌انگیز شد. علاوه بر این، این طرح راه بنیادین سرمایه‌دارانه/ امپریالیستی بریتانیا را به پرسش نمی‌کشد. تنها حاکی از آن است که لندن در سیاست خارجی خود جای محدود و ناچیزی برای مانور خواهد داشت که به آن امکان می‌دهد تا مستقیما با شرکای خود وارد معامله شود و ایالات متحده آمریکا در جلوی صف شرکا قرار دارد. اما در پشت این انتخاب چیز دیگری نیز سر برمی‌آورد که باید پیش‌تر حدس می‌زدیم: بریتانیا اروپای تحت‌سلطه آلمان را نمی‌پذیرد. این جنبه خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا بدون شک مثبت است.
فاشیست‌های اروپا که اوضاع بر وفق مرادشان است، به‌شدت راست‌گرا هستند؛ یعنی قدرت الیگارشی‌های حاکم در کشورهای خود را زیر سؤال نمی‌برند. تنها خواسته آنان این است تا انتخاب شوند و قدرت را در خدمت این الیگارشی‌ها به کار بندند. در عین حال آنها از استدلال‌های تهوع‌آور نژادپرستانه و غیره استفاده می‌کنند که مانع از آن می‌شود تا به چالش‌های واقعی بر سر راه مردمان خود پاسخ‌گو باشند.
قدرت ترامپ در این نوع انتقاد کاذب از جهانی‌شدن لیبرال نهفته است. هدف از لحن «ملی‌گرایانه» وی تقویت کنترل واشنگتن است بر هم‌پیمانان تابع آمریکا و نه اعطای استقلالی که آنان حتی مطالبه‌اش هم نمی‌کنند. از این منظر ترامپ می‌تواند دست به اقدامات ناچیزی در جهت حمایت از صنایع داخلی بزند، اقداماتی که دولت‌های آمریکا همواره بدون اعلام آن بر هم‌پیمانان تابع خود اعمال کرده‌اند و آنان حق ندارند مقابله‌به‌مثل کنند. در اینجا می‌توان شباهتی مشاهده کرد با آنچه بریتانیای خارج از اتحادیه اروپا آرزویش را در سر دارد.
ترامپ اظهار داشته که اقدامات حمایتی مدنظر او در درجه اول در برابر چین است. پیش از او، اوباما و هیلاری کلینتون، با اتخاذ تصمیمی مبنی بر انتقال مرکز ثقل نیروهای نظامی از خاورمیانه به آسیای شرقی نشان دادند که چین رقیبی اصلی محسوب می‌شود. این استراتژی خصمانه اقتصادی و نظامی که تعارض فاحشی با اصول لیبرالیسم دارد، همان اصولی که واشنگتن خود را پرچمدار آنها می‌داند، می‌تواند نتیجه عکس دهد و چین را ترغیب کند تا در جهت تحولی سودمند گام بردارد، بازار انبوه داخلی خود را تقویت کند و در میان کشورهای جنوب به دنبال شرکای دیگر بگردد.
آیا ترامپ تا آن حد پیش خواهد رفت که پیمان تجارت آزاد آمریکای شمالی (نفتا) را ملغی کند؟ اگر دست به این کار بزند، خدمت بزرگی به مردمان مکزیک و کانادا کرده است، زیرا آنها را از جایگاه وابستگانی عاجز و ناتوان رها کرده و ترغیب‌شان می‌کند تا در مسیرهای جدیدی گام بردارند، مسیرهایی مبتنی بر استقلال طرح‌های حاکمیت مردمی خودشان. متأسفانه، بعید است اکثریت نمایندگان جمهوری‌خواه و دموکرات مجلس سنا و مجلس نمایندگان به ترامپ اجازه دهند تا این حد پیش‌برود، نمایندگانی که تمامی‌شان پیش‌تر حمایت بی‌قید و شرط خود را از منافع الیگارشی‌های آمریکایی نشان داده‌اند.
پیامدهای مخالفت ترامپ با توافق کنفرانس تغییر اقلیم سال 2015 در پاریس کمتر از آنچه مدافعان اروپایی آن معاهده ادعا می‌کنند جدی است، زیرا متأسفانه کاملا روشن و واضح است که به‌هرتقدیر این معاهده بی‌اعتبار خواهد بود، زیرا کشورهای ثروتمند قصد ندارند در این زمینه بر سر وعده‌های مالی خود بایستند. از سوی دیگر، بعضی دیگر از نمودهای فروپاشی جهانی‌شدن لیبرال با پیشروی‌های اجتماعی مرتبط هستند؛ برخی از این پیشروی‌ها ضعیف بوده و باقی بهتر عمل کرده‌اند.
در اروپا پیروزی سیریزا در انتخابات و ظهور پودموس بخشی از این چارچوب هستند. اما طرح‌هایی که این نیروهای جدید پیش‌می‌برند متناقض مانده‌اند: از یک طرف مخالفت با ریاضت‌های تحمیلی، و از طرف دیگر توهم امکان اصلاحات در اتحادیه اروپا. تاریخ از همین حالا خطای خوش‌بینی در مورد این اصلاحات را نشان می‌دهد، اصلاحاتی که به‌واقع محال هستند.
در آمریکای لاتین، درحال‌حاضر، پیشرفت‌هایی که در دهه اول این قرن روی داد به چالش کشیده شده‌اند. جنبش‌هایی که این پیشرفت‌ها را به همراه آوردند بی‌تردید خصلت واپسگرای طبقات متوسط کشورهای خود را دست‌کم گرفته بودند، به‌ویژه در برزیل و ونزوئلا، کشورهایی که از سهیم‌کردن طبقات کارگر در منفعت‌های حاصل از هر توسعه درخور نام امتناع می‌کنند.
طرح‌های در حال ظهور، به‌خصوص در چین و روسیه، به همان میزان مبهم‌اند: آیا هدف‌شان این است که با توسل به شیوه‌های سرمایه‌داری و در بستر جهانی‌شدن، که آن نیز سرمایه‌دارانه است اما مجبورند آن را بپذیرند، «پیش‌ بیفتند»؟ یا آنکه دولت‌های این کشورهای در حال شکوفایی، با علم به اینکه تحقق این طرح غیرممکن است، خود را بیشتر با مسیر طرح‌های حاکمیت مردمی تطبیق خواهند داد؟
منبع: mrzine.monthlyreview.org   
1- Euro-communism: جریانی در احزاب کمونیست کشورهای غربی در دهه‌های 1970 و 1980 که به دنبال استقلال رأی از شوروی بود. این احزاب تلاش می‌کردند تا طبقات متوسط و جنبش‌های اجتماعی جدید، همچون فمينیسم، را با خود همراه سازند. م


دیدگاه‌ها(۰)