۱۳۹۶ جمعه ۶ مرداد
شماره‌های پیشین:
شماره ۱۳۹۶ - ۱۳۹۵ يکشنبه ۲۹ اسفند
چهره فقر در لنز «كلوزآپ»
علی سالم

در پاییز سال 1368، هفته‌نامه سروش، گزارشی از یک کلاهبرداری غیرعادی در تهران منتشر کرد. شخصی به نام حسین سبزیان در یک گفت‌و‌گوی کوتاه با خانم آهنخواه در مینی‌بوس شرکت واحد، خودش را به جاي يك كارگردان جا می‌زند و به بهانه ساخت فیلم جدیدش، وارد خانه آقای آهنخواه می‌شود و به همراه پسر کوچک‌تر خانواده مهرداد که به سینما علاقه دارد آنجا را به مدت سه روز به محل تمرین و لوکیشن فیلم تبدیل می‌کند. پدر خانواده که از آغاز ماجرا به او شک دارد، به واسطه يكي از دوستانش که آهنگساز تلویزیون است، با حسن فرازمند خبرنگار مجله سروش که قبلا كارگردان واقعی را دیده تماس می‌گیرد. فرازمند با کمک مأموران ژاندارمری ازگل به خانه آهنخواه می‌آیند و پس از اطمینان از بدلی‌بودنش، سبزيان را دستگیر می‌کنند.
عباس كيارستمي فيلم مستند‌داستانی «کلوزاپ، نمای نزدیک» را بر اساس اين داستان و با ایفای نقش شخصیت‌های واقعی در مدت دو ماه ساخت. در اين فيلم 100دقيقه‌اي، برخی از صحنه‌ها بازسازی و برخی واقعی هستند. در زندان قصر، دوربین به علت محدودیت قانونی پشت میله‌های پنجره اتاق ملاقات مي‌ماند. نیم‌رخ کیارستمی با عینک از پشت مشخص است که روی صندلی نشسته و منتظر است. در باز می‌شود و کیارستمی و سبزیان برای اولین‌بار همدیگر را می‌بینند. دوربين روي صورت سبزيان زوم مي‌كند. در جواب كيارستمي كه مي‌پرسد: «مي‌توانم كاري برايت بكنم؟» مي‌گويد: «درد ما را به بيان تصويري بكشيد.» كيارستمي در طول صحبت مي‌فهمد كه انگيزه او از «اقدام به كلاهبرداري» فقط عشق به سينماست. او يك پيام هم براي مخملباف دارد: «به او بگوييد ما با با‌يسيكل‌رانش زندگي مي‌كنيم.» با اخذ مجوزهای لازم، دوربین کیارستمی وارد دادگاه می‌شود. قاضی یک روحانی است که در اول جلسه دعوت به آشتی می‌کند. کیارستمی: «ما دو تا دوربین داریم. یکی دوربین با لنز باز که مربوط به دادگاه است و یکی دوربین با لنز بسته که مربوط به ماست. این دوربین را گذاشتیم برای اینکه اگر موردی داری که به توضیح خاصی نیاز دارد و ظاهرا موردی است که برای همه قابل‌باور نیست برای این دوربین طرح کنی.» قاضی: «چرا 1900 تومان پول قرض کردی؟» سبزیان: «پول نداشتم.» کیارستمی: «آیا نداشتن پول انگیزه موجهی است؟» سبزیان: «نه.» کیارستمی: «چرا مخملباف‌بودن را دوست داشتي؟» سبزيان: «وقتی‌جاي او بودم به من احترام می‌گذاشتند. چون در طبقه‌ای که من بودم حرفم را کسی نمی‌خواند. در این سه روز هم به‌محض اینکه از نقشم بیرون می‌آمدم می‌فهمیدم همان آدم سابق هستم.» کیارستمی: «1900 تومانی هم که از پسر خانواده قرض کردی برای این بود که مخملباف بمانی؟» سبزيان: «کارگردان بدون پول که نمی‌شود. کارگردان باید بتواند برای بچه‌اش یک پفک بخرد. ما برای خرید پنیر صبحانه فردای‌مان هم درمانده هستیم.» کیارستمی: «خیال نداشتی هیچ‌وقت پول را پس بدهی؟» سبزيان پس از سکوتی طولانی پاسخ می‌دهد: «قصد اینکه ندهم نداشتم اما مانده بودم که چطور آن پول را دربیاورم؟». در دادگاه می‌فهمیم که حسین سبزیان یک کارگر بی‌کار چاپخانه است که به علت فقر از همسرش متارکه کرده و دو فرزند دارد که یکی از آنها را همسر سابقش نگه مي‌دارد و دیگری در خانه مادرش در 24کیلومتری جاده خاوران است. در دیالوگی که مشخص نیست تا چه حد متعلق به کیارستمی است و تا چه حد متعلق به سبزیان، او درپاسخ به قاضی دادگاه می‌گوید: «من یکی از اشکال همان مسافر، فیلم آقای کیارستمی هستم، بچه‌ای که به خاطر علاقه‌ای که به فوتبال دارد با دوربین قلابی بدون اینکه فیلم داشته باشد عکس می‌گیرد و پول جمع می‌کند و برای تماشای مسابقه به تهران می‌آید ولی در نهایت چند ساعت مانده به مسابقه خواب می‌ماند و جا می‌ماند. من هم یک جا مانده‌ام.» در آخر دادگاه، خانوده آهنخواه از شکایت خود صرف‌نظر می‌کنند.
در سکانس پایانی مخملباف را می‌بینیم که سوار بر موتورسیکلت به در زندان قصر مي‌آيد. صدا به صورت ناگهاني قطع مي‌شود. گفت‌و‌گوی کیارستمی با دستیارش را می‌شنویم که از قطعی صدا ناراحت است. سبزیان مخملباف را که می‌بیند به گريه مي‌افتد و او را در آغوش مي‌گيرد. از بین دیالوگ‌ها فقط این را متوجه می‌شویم که مخلباف می‌پرسد «مخملباف‌بودن بهتر است یا سبزیان‌بودن؟ مرد حسابی من خودم هم از مخملباف‌بودن خسته شده‌ام.» سبزيان يك گلدان گل مي‌خرد، هر دو سوار موتور مي‌شوند و دوربین آنها را در خیابان‌های تهران دنبال مي‌كند و براي اولين‌بار موسيقي می‌آید. کیارستمی در مصاحبه‌ای با گاردین در سال 2005 گفت وقتي حين فيلم‌برداري سكانس آخر ديالوگ‌هاي «شعاري» مخملباف را شنيده هدفون را از گوشش درآورده است. سبزیان نمی‌دانست فیلم‌برداری است و بازي نمي‌كرد ولی مخملباف می‌دانست و بازی می‌کرد. كيارستمي بعد از يك شب كلنجاررفتن با خود، تصميم مي‌گيرد صداي او را با شگرد جالبي كه در فيلم مي‌بينيم حذف كند. او از مخملباف تشکر هم کرد که باعث شد به مسئله کم‌رنگ‌كردن نقش کارگردان و داستان در «ده» به شکلی جدی‌تر فکر کند.
کلوزاپ از تحسین‌شده‌ترین فیلم‌های کیارستمی در جهان است. فيلم‌سازان بزرگي مثل نانی مورتی و ورنر هرتسوگ آن را ستوده‌اند و اين فيلم در نظرسنجی نشریه سایت‌اند‌ساند در فهرست 50 فیلم برتر تاریخ سینما قرار دارد. نسخه‌اي از فيلم كه در سال 1394 با نظارت كيارستمي ترميم شده بود امسال در نمايش ويژه جشنواره برلين با استقبال گرم تماشاگران روبه‌رو شد. با این‌حال، ارزش فيلم برای تماشاگر ایرانی، احتمالا فارغ از نگاه «جشنواره‌اي»، بابت واقعیتی است که نمایش می‌دهد: فقر، تبعيض، طرد، عقده ‌حقارت و ناهنجاری رواني در لایه‌های گسترده‌ای از جامعه ايران پس از جنگ (که حتی در مورد خانواده طبقه‌متوسط آقای آهنخواه و خبرنگار هم دیده می‌شود.) امروز كه شكاف طبقاتي در ايران بسيار شديدتر از گذشته شده، لحن گزنده فيلم بيشتر احساس مي‌شود. کلوزاپ، روایت‌های مختلف یک اتفاق را از زاویه‌های دید گوناگون بيان مي‌كند و مشخص نيست شخصيت‌ها كجا خودشان هستند و کجا نقش خود را «بازی» می‌کنند. فرم مستند‌داستاني فيلم، مرز بين واقعيت و رؤيا و مرز بين بازيگر، تماشاگر و كارگردان را مدام تغيير مي‌دهد و تماشاگر را مجبور به قضاوت‌هاي اخلاقي جديد مي‌كند.
حسين سبزیان،‌ شخصيت خجالتي و دوست‌داشتني‌اي كه عباس كيارستمي به جهان معرفي كرد تا آخر عمرش يك «عشق‌فیلم» باقی ماند و از راه فروش دي‌وي‌دي زندگی گذراند و توانست در يكي‌، دو فیلم ديگر هم بازي كند. او یک روز در سال ۱۳۸۴ درحالي‌كه بيماري مزمن آسم داشت در شلوغی متروی تهران نفسش بند آمد و بعد از سه ماه در بیمارستان در 52سالگی مرد. كيارستمي کلوزاپ را تنها فيلمي در كارنامه خودش مي‌دانست كه دوستش دارد و خاطرات زیادی درباره آن گفته بود. در تیتراژ پایانی فیلم می‌فهمیم که شخصیت «شاعرانه» راننده آژانس را در سکانس اول فیلم، کیارستمی خودش به داستان اضافه کرده. او افسر بازنشسته نیروی هوایی است. بعد از رفتن خبرنگار، به سربازها سیگار تعارف می‌کند و خودش هم يكي روشن می‌کند و سر صحبت را با آنها باز می‌کند. يكي از سربازها اهل جندق از توابع نائين و 12 ماه خدمت است و هنوز ازدواج نكرده و ديگري اهل بروجرد است و يك بچه دارد. آقای آهنخواه با کارت شناسایی و دفترچه بسیج می‌آید و سرباز بروجردي كه هويت او را احراز كرده به همراه سرباز ديگر برای دستگیری سبزیان به داخل خانه می‌روند و راننده را با ماشینش تنها می‌گذارند. يك لحظه صداي گنگ كيارستمي شنيده مي‌شود كه مي‌گويد: «خب». راننده دور می‌زند و کنار یک درخت چنار که زیر آن نخاله‌های ساختمانی و مقدار زیادی برگ و شاخه درخت تلنبار شده پارک می‌کند. ماشین را خاموش می‌کند و سکوت می‌شود. پیاده می‌شود و بدن خود را كمي كش مي‌دهد. یگ گربه سفید به سمت چپ تصویر قدم می‌زند. راننده سرش را بالا می‌برد و به عبور یک هواپیما و ردي که در آسمان از پايين به بالاي تصوير باقی گذاشته نگاه می‌کند. در بین نخاله‌های ساختمانی و شاخه‌های بریده، چشمش به چند شاخه گل قرمز نسبتا سرحال می‌افتد.آنها را بر‌می‌دارد و دسته می‌کند. با بازيگوشي ضربه‌اي با پايش به یک قوطی خالی فلزی سبز‌رنگ مي‌زند. قوطي در سرازیری کوچه قل مي‌خورد و با صدايي ممتد پايين مي‌رود و دوربین کیارستمی پایین‌رفتن آن را تا زمان زیادی که می‌ایستد دنبال می‌کند. صداي كلاغ مي‌آيد و باد ملايم پاييزي برگ‌هاي زرد چنار را تكان مي‌دهد. در انتهاي كوچه تصوير محوي از يك كارگر ساختمانی، يك پيرمرد رهگذر و يك پسربچه دوچرخه‌سوار ديده مي‌شود.


دیدگاه‌ها(۰)