۱۳۹۶ جمعه ۳۰ تير
شماره‌های پیشین:
شماره ۱۳۹۶ - ۱۳۹۵ يکشنبه ۲۹ اسفند
چشم‌انداز پژوهش‌هاي عصب‌پژوهشی در دوران زمامداری یک خودشیفته
در ذهن «ترامپ» و طرفدارانش چه می‌گذرد؟
عبدالرحمن نجل‌رحیم .عصب‌شناس و عصب‌پژوه

در جریان مبارزات انتخاباتی آمریکا، براساس شواهد مغزپژوهانه، در یادداشتی در روزنامه «شرق» نوشتم:
«... دونالد ترامپ، رقیب انتخاباتی از حزب جمهوری‌خواه، بیش از هر نامزد ریاست‌جمهوری دیگری در تاریخ اخیر آمریکا، درجات بالایی از علائم رفتاری شخصیتی وجدان‌پریش (سایکوپات) را از خود بروز داده که عده‌ای از متخصصان و محققان آمریکایی نیز این موضوع را تأیید کرده‌اند. در طول مبارزات انتخاباتی، این علائم روزبه‌روز آشکارتر و بارزتر شد و نشان داد او خودشیفته‌ای است که از دروغگویی به خود و دیگران شرم ندارد و برای رسیدن به قدرت و پیروزشدن، کمتر چارچوب اخلاقی و وجدانی شفقت‌آمیزی در افق ذهنی‌اش پیدا می‌شود و بر این مبنا، هیچ مخالفتی را حتی اگر از طرف هم‌حزبی‌هایش باشد، برنمی‌تابد و مخالفان عقاید خود را به عنوان دشمن، مورد شدیدترین حمله قرار می‌دهد...». در آن یادداشت، این سؤال را مطرح کردم که چگونه می‌شود چنین شخصیتی بتواند نظر میلیون‌ها رأی‌دهنده آمریکایی را به خود جلب کند و رأی‌دهندگان او را شایسته ریاست‌جمهوری بدانند. برجسته‌ترین دلایلی را که از نظر منِ مغزپژوه ممکن بود مغز اکثریت افراد جامعه‌ای گرفتار در چنبره مشکلات برای تأمین زندگی روزمره، راه‌حل‌های ساده و ملموس ترامپ را بپذیرند، یادآور شدم؛ مانند دیوارسازی در مرز مکزیک برای جلوگیری از سیل مهاجران به آمریکا یا اخراج تمام مهاجران غیرقانونی (حتی اگر 11 میلیون نفر آن، نیروی کار فعلی مملکت را تشکیل دهند)، به عنوان راه‌حلی برای تأمین امکانات بیشتر کار و رفاه برای آمریکایی‌های محروم. برای جلوگیری از خشونت ناشی از داشتن اسلحه نیز ‌باید همگان را مسلح کرد تا هرکسی قادر باشد در مقابل کسی که شلیک می‌کند، شلیک کند! اگر تولید کالاهای خارجی بیرون از آمریکا، به دلیل وجود نیروی کار ارزان بیرون از آمریکا، ارزان‌تر تمام می‌شود و وارادات آن باصرفه‌تر است، باید گمرک بالایی برای این کالاها در نظر گرفت که ارزان‌تر از کالاهای ساخت داخل نباشند. حکومت، چون بزرگ‌ترین مشتری داروهاست، باید چانه بزند تا دوای ارزان‌تر بخرد و قیمت داروها گران نشود. اگر داعش از نفت عراق برای بقای خود استفاده می‌کند، آمریکا باید به عراق برود و چاه‌های نفت را در اختیار بگیرد تا داعش نتواند قدرت بگیرد. رهبران داعش را باید با کشتن خانواده‌ها و وابستگان آنها (حتی اگر برخلاف قوانین بین‌الملل باشد)، ترساند. افراد مشکوک به تروریسم را باید با بستن به تخته آب و وسایل دیگر شکنجه و وادار به اعتراف کرد. اگر چندتایی تروریست همراه مهاجران مسلمان وارد کشور می‌شوند، بهتر است جلوی ورود همه مسلمانان به آمریکا را گرفت.
در آن یادداشت ذکر کردم که دیگر علت تأثیرگذار در کسب آرای «ترامپ» در انتخابات، تربیت مغزی و آموزش اخلاق سلسله‌مراتبی میان طرفداران حزب جمهموری‌خواه است. همچنان که انسان بالاتر از سایر عناصر طبیعت است، ثروتمندان بالاتر از فقرا، کارمندان بالاتر از بی‌کاران، بالغان بالاتر از کودکان، فرهنگ غربی بالاتر از فرهنگ‌های شرقی و کشور آمریکا برتر از کشورهای دیگر است و این سلسله‌مراتب، البته به طور اخص، شامل این می‌شود که مردان بالاتر از زنان و سفیدپوستان بالاتر از رنگین‌پوستان هستند. بنابراین براساس این آموزش، انتخاب یک سیاهپوست، چون «باراک اوباما»، اشتباه بوده و به همین دلیل نیز انتخاب زنی به نام «هیلاری کلینتون» برای ریاست‌جمهوری غیرقابل‌پذیرش خواهد بود.
نوشتم که در این شرایط، آمریکايیان با یک آزمون تاریخی روبه‌رو هستند تا نشان دهند به رهبرانی با رفتاری ناشی از درجاتی از خودشیفتگی وجدان‌پریشانه رأی نمی‌دهند و از عقایدی دال بر ساده‌اندیشی‌های نابالغانه و منفعت‌طلبی‌های تنگ‌نظرانه و اخلاق سلسله‌مراتبی تفرقه‌افکنانه پیروی نمی‌کنند.
بعد از انتخاب «ترامپ» به ریاست‌جمهوری، در یادداشت دیگری نوشتم: «... دونالد ترامپ در میان تعجب اغلب صاحب‌نظران، به ریاست‌جمهوری انتخاب شد. چگونه ترامپ خودشیفته با وجود مخالفت‌های آشکار سیاست‌مداران برجسته، حتی میان هم‌مسلکان حزبی و افراد پرنفوذ و مشهور آمریکا، همچنان توانست پرطرفدار بماند و برنده انتخابات شود. حقیقت این است که دونالد ترامپ، خودشیفته و برخوردار از درجاتی از وجدان‌پریشی آشکار، اما موفق در نقش یک میلیونر آمریکایی یا یک شومن تلویزیونی خوش‌خیم است که به‌تدریج تغییر مسلک داد و از دموکرات‌بودن به سوی راست افراطی در حزب جمهوری‌خواه میل کرد و انتخابات را برد. اما هم‌اکنون به عنوان رئیس‌جمهوری آمریکا، می‌تواند بسیار خطرناک‌تر از قبل، بر زندگی مردم آمریکا و جهان تأثیرات سوء داشته باشد، زیرا او خودخواهانه، برای غیرخودی‌ها، جهانی خالی از عطوفت انسانی، عدالت و آزادی می‌خواهد. حال تنها راه چاره، فشار از پایین نیروهای ترقی‌خواه و دموکرات، همراه با تدابیر سیاسی متحد از طرف سیاست‌مداران دوراندیش داخلی آمریکا و دیپلماسی تأثیرگذار دول مترقی و نیرومند غرب است که می‌تواند بلندپروازی‌های مخرب ترامپ و خطر تأثیرگذاری ایده‌های مسموم پیش‌انتخاباتی او را کاهش دهد...».
برای منِ مغزپژوه جالب است که بدانم در مغز رأی‌دهندگان آمریکایی چه اتفاقاتی رخ داد که موجب شد با وجود همه پیش‌بینی‌های آماری در طول مبارزه انتخاباتی، «ترامپ» برنده شود؟ در این‌باره به نکات زیر اشاره کردم:
1 «ترامپ» هرچه بیشتر با ساده‌ترین شعارها نشان داد که میلیونر موفقی است که تنها با هدف نجات کشورش از دست سیاست‌مداران نالایق، بی‌کفایت و دروغگو که منافع ملی و خودی‌ها را به خارجی‌ها می‌فروشند، قدم به میدان گذاشته است. او دامنه این حق‌به‌جانب‌بودن را در مقابل هر انتقادی، چه از طرف افراد برجسته سیاسی در حزب خودی و چه در حزب دموکرات، با الفاظ و ژست‌های تهاجمی خشم‌آگین، غیردیپلماتیک اما منکوب‌کننده، پاسخ می‌داد. او چنان محکم و صریح حکم صادر کرد تا کسی در حقانیت گفته‌های او شکی نکند. «ترامپ» نشان داد که اگر کسی بتواند دروغ‌های خود را باور کند، می‌تواند آن دروغ‌ها را به دیگران نیز بباوراند. این تاکتیک ظاهرا یک خودکشی سیاسی بود، ولی تنها راهی بود که «ترامپ» می‌توانست خود را از دیگر رقبا جدا کند و ذهن زودباورانی را که منتظر شنیدن صدای متفاوتی برای تغییر وضعیت نابسامان خود بودند، به سوی خود جلب کند. «ترامپ» این بازی را چنان اداره کرد که عده کثیری از مردم آمریکا شکست او را در انتخابات، شکست خود در رسیدن به رؤیاهایشان تلقی و چون او باور کنند که اگر «ترامپ» در انتخابات پیروز نشود، حتما تقلب صورت گرفته است.
2 «ترامپ» چون سابقه سیاسی قابل ذکری در کارنامه خود نداشت و تنها یک میلیاردر موفق و خوشگذران و یک «شومن» سرگرم‌کننده تلویزیونی بود، توانست از آن مهارت‌ها به عنوان امتیازی برای نامزدی خود استفاده کند و خود را به عنوان یک نجات‌بخش توانا و مقتدر، همیشه برنده، به دور از ساختارهای سیاسی ناکام و ناکارآمد گذشته نشان دهد و به‌راحتی بتواند هر بدوبیراهی را به منتقدان شیوه ناسالم زندگی و نظریاتش نسبت دهد و درعین‌حال اکثریت طرفداران خود را هم داشته باشد. او در این عرصه چنان پیش رفت که حتی رسانه‌های رسمی عمومی را نیز دشمن خود معرفی کرد تا بازی خود را به طور کامل اجرا کرده باشد.
3 «ترامپ» با چنین مشخصاتی که داشت، برای طرفداران پرشمار محرومش، ناجی رسیدن به رؤیای آمریکایي‌شان بود. او برای افزایش طرفداران سینه‌چاک خود نیاز داشت هیجانات خام در عمق مغزشان را در اختیار بگیرد؛ هیجاناتی که ترس از تهدید نیرویی بیگانه در مقابل خواسته‌های برحق «رسیدن دوباره به آمریکایی بزرگ»، هسته اصلی آن را تشکیل می‌داد. از نظر ترامپ، آمریکایی‌های اصیل یا «دوست»ها، از طرف «غیردوست»ها مورد تهدید قرار گرفته بودند. مکزیکی‌های مهاجر، یکی از این گروه‌های «غیردوست» هستند که با خود بلا، مصیبت، فقر، فحشا و اعتیاد می‌آورند و مانع رسیدن به رؤیای خوشبختی برای آمریکايیان تهیدست می‌شوند، پس باید مهاجران مکزیکی را بیرون کرد و در مرز میان آمریکا و مکزیک دیوار کشید. مسلمانان، گروه «غیردوست» دیگر را (از هر ریشه و اصل و نسبی باشند) نباید به آمریکا راه داد، چون با خود تروریسم می‌آورند، بلایی دیگر که تهدیدی برای رؤیای آمریکایی است. این شیوه برانگیختن هیجانات ناشی از ترس و تهدید از طرف «غیردوست»ها، حربه مؤثری برای اقناع ذهن‌ها در مغزهای ساده‌باورانی شد که به‌راحتی تحت‌تأثير هیجانات ناشی از ترس و خشم ناشی از تهدیدزدگی قرار می‌گرفتند و ریشه تمام محرومیت‌ها و ناکامی‌های خود را نشئت‌گرفته از عوامل آسیب‌رسان «غیردوست» دانستند که «ترامپ» معرفی کرد. این اذهان از سوی این هیجانات واگیر «ترامپی» تسخیر شدند و به آن اعتماد کردند؛ بدیهی است در چنین وضعیت مسلط هیجانی آمیخته با ترس، هیچ واقعیت دیگری مخالف این نظر، هرچند صادقانه و درست از طرف هر صاحب اطلاعات دقیق‌تر دیگری، پذیرفته نمی‌شود. «ترامپ» در ضمن مبارزه انتخاباتی نشان داد یک «شومن» است و می‌داند با ذهن‌های ساده‌انگار چگونه بازی کند. او چنان به خود اطمینان داشت که می‌گفت: «اگر من  وسط خیابان پنجم نیویورک آدم بکشم هم یک رأی از رأی من کم نخواهد شد». در این ماجرا، طبق آمار، حتی مردم دروغ واضح «ترامپ» را که «اوباما در آمریکا به دنیا نیامده است»، به عنوان واقعیت قبول می‌کردند!
4 در چالش با «ترامپ»، «هیلاری کلینتون» قرار داشت، زنی که دست‌هایش آلوده به سیاست بود و کارنامه‌ای نه‌چندان درخشان در گذشته داشت. خانم کلینتون نتوانست رأی کسانی را به دست بياورد که در دو دوره به «اوباما» رأی داده بودند و ممکن بود به «برنی سندرز»، دیگر کاندیدای دموکرات، رأی دهند. حتی هیجان اولین رئیس‌جمهوری زن‌ بودن در آمریکا نیز نتوانست توجه اکثریت زنان را به سوی او جلب کند. فراموش نكنيم که در یک ارزیابی علمی، درجه وجدان‌پریشی (سایکوپاتی) او در میان سياست‌مداران، چندان از «ترامپ» فاصله نداشت و از «مارگارت تاچر» هم بالاتر بود. با همه این احوال، ارزیابی من به عنوان یک مغزپژوه، نه سیاستمدار، این بود که «ترامپ» دوران راحتی در ریاست‌جمهوری نخواهد داشت و وعده‌های سراب‌گونه او تنها بر آشوب آمریکا و جهان خواهد افزود و جامعه جهانی را دچار دردسر خواهد کرد. البته مهار او با عزمی ملی و جهانی غیرممکن نخواهد بود.

اکنون پرسش جدید این است: حال که «ترامپ» رئیس‌جمهوری شده، بر سر پژوهش‌هاي بنیادین علمی، ازجمله عصب‌پژوهی که همیشه دولت آمریکا در تأمین بودجه آن دست‌ودلبازی نشان داده، چه خواهد آمد؟
بدیهی است ترامپ، با شخصیتی که از او می‌شناسیم، ابتدا هر واقعیتی را به چالش می‌کشد تا بگوید من از علم غیبی فراتر از دیگر متخصصان برخوردارم، تا بتواند با ایجاد موج نااطمینانی نسبت به تمامی اطلاعات و واقعیات، در انتها خود را- البته با تکیه بر همان داشته‌ها و نه علم غیب- محور تصمیمات، بزرگ و قهرمان جلوه دهد. او این کار را فقط به این دلیل انجام می‌دهد که خود را محور و حلال همه مشکلات معرفی کند. شکی نیست که این نحوه رفتار ریاست‌جمهوری، اثرات ناخوشایندی در آینده پژوهش‌های علمی خواهد گذاشت و حمایت و پشتوانه مالی و معنوی دولتی لازم، برای رونق کار علمی را با مخاطراتی جدی روبه‌رو خواهد کرد. حداقل اینکه باعث نگرانی اندیشه‌ورزانی می‌شود که با طرح و برنامه دقیق برای آینده پیش می‌روند. رئیس‌جمهوری که تغییرات جوی مصنوع دست بشر همراه با شواهد علمی را قبول ندارد، اُتیسم، بیماری مغزی، را که از هر 68 کودک یک نفر به آن مبتلاست، ساده‌لوحانه، ناشی از واکسیناسیون دوران طفولیت می‌داند. معاونش، «مایک پنس» به‌وضوح اعلام می‌کند که قانون تکامل، تحول و تطور طبیعی داروینی را قبول ندارد و با پژوهش‌ها در باب سلول‌های بنیادی مخالف است. با این وجود معلوم نیست که بر سر 85 درصد بودجه عصب‌پژوهی (نوروساینس) که از طرف مؤسسه ملی سلامت آمریکا (ای‌ان‌اچ) تأمین می‌شود، چه خواهد آمد یا 300 میلیون دلاری که «باراك اوباما» برای طرح کشف ارتباطات نورونی مغز (کانکتوم) اختصاص داده بود، چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد. با همه این احوال، پیشرفت در زمینه علم مغزپژوهی و سلسله اعصاب به مرحله‌ای رسیده و چنان با سرنوشت آینده بشر پیوند خورده که بعید است اقدامات رئیس‌جمهوری خودشیفته در آمریکا، بتواند در مسیر موفقیت‌های آن و شناخت چندوچون وجود آدمی خللی به‌وجود آورد. چه‌بسا انتخاب تاجر میلیونری، با درجاتی از وجدان‌پریشی آشکار، به ریاست‌جمهوری آمریکا موجب شود پژوهشگران مغز، درباره چگونگی این پدیده که خطرات جدی‌اي را متوجه جوامع امروزین می‌کند، فعال‌تر از قبل وارد عمل شوند؛ زیرا شواهد نشان می‌دهد امثال «ترامپ»، رئيس‌جمهوری فعلی آمریکا، میان افراد باهوش و موفق در مشاغل مهم، در جوامع سرمایه‌داری امروز، کم نیستند.


دیدگاه‌ها(۰)