۱۳۹۶ جمعه ۶ مرداد
شماره‌های پیشین:
شماره ۱۳۹۶ - ۱۳۹۵ يکشنبه ۲۹ اسفند
جغدها *
احمد غلامي

برای یک خیابانگرد زمان معنای خاصی دارد. الان نمی‌توانست برود فروشگاه، چون باز بود و صاحبش نمی‌گذاشت آنجا بنشیند یا دراز بکشد و بخوابد. زمان کافی برای رفتن به آلونک داشت اما دلش نمی‌خواست به آنجا برگردد. شب‌ها آنجا كه می‌خوابید تا صبح کابوس می‌دید. کابوس لودرهایی با نورافکن زرد که تمام خانه‌های گلی را با پنجه‌های فولادی شخم زده بودند. آفتاب که زده بود، همه مثل روز قیامت از گورهایشان برانگیخته شده بودند و لابه‌لای ویرانه‌ها می‌گشتند تا باقی‌مانده دارو‌ندارشان را از زیر خاک بیرون بکشند. «خانه‌شان را روي سرشان خراب می‌کنیم.» انگار پدرش می‌گفت. اما هرچه فکر کرد نتوانست این صدا را با کسی یکی کند که روی ویرانه‌های خانه‌اش چون جغد نشسته بود. پدرش گفته بود «از وقتی جغد نشست روی دیوار خانه، زندگی‌مان زیر‌ و‌ رو شد.» پدرش کشاورزی بود با گونه‌های فرو‌رفته و بدنی لاغر و نحیف اما عضلانی. باغ را سرما زده بود و زمین هم گندم نداده بود. هر سال همین بساط بود. مادرش گفته بود «چشم‌مان زدند.» و از همه‌جا چشم‌زخم آویزان کرده بود. کوچیدند تهران با زور پدر که می‌گفت، جغدهای روستا ول‌شان نمی‌کنند. هر روز صبح که پا می‌شدند چهار پنج جغد روی دیوار باغچه خانه‌شان نشسته بودند. پدر فحش می‌داد و آن‌ها را با سنگ می‌پراند. آن‌ها می‌رفتند و باز با تعداد بیشتر برمی‌گشتند. مردم روستا دیگر چشم نداشتند آن‌ها را ببینند. چند بار کدخدا آمده و گفته بود از روستا بروند، جان‌شان در خطر است. اما کجا؟ یک روز که بیدار شدند، خانه از جغدها سیاهی می‌زد. هزاران جغد با چشم‌های گرد و گشاد زل زده بودند به آن‌ها. مادر توی حیاط هیزم تَر روشن کرد تا دود، جغدها را فراری بدهد اما از دود کدخدا بیرون آمد «از اینجا بروید، مردم دارند با چوب و چماق می‌ریزند اینجا.» هرچه داشتند و نداشتند ول کردند و راه افتادند. یکی گفت «خانه‌شان را روي سرشان خراب می‌کنیم.» یادش نمی‌آمد این جمله را توی حلبی‌آباد بعد از حمله لودرها شنیده بود یا توی روستا و از پشت دیوار خانه‌شان. آن‌که میان ویرانه‌ها نشسته و آن‌که زیلوها و کتری و قوری را از زیر خاک بیرون می‌کشید پدر و مادرش بودند. «خانه‌شان را روي سرشان خراب می‌کنیم.»
توی دانشکده کشاورزی کرج بود. زیر سایه درخت‌های تبریزی و چنار نزدیک خوابگاه قدم می‌زدند. کیان گفت «برویم جلسه‌ بچه‌های فدایی.» جوابش را نداد. باید می‌رفت پیش مجاهدین سر‌و‌گوشی آب می‌داد ببیند چه خبر است. کیان دست‌بردار نبود و می‌خواست هر جور شده او را بکشد طرف خودشان. گفت «این داستان جغدها خیلی شبیه کارهای غلامحسین ساعدی‌ست.» دانشکده کشاورزی از ذهنش رفت. با این جمله کیان به خیابان برگشت. رو‌به‌روی کتابفروشی باغ ایستاده و زل زده بود به ویترین. یادش آمد که غلامحسین ساعدی است. بعد یاد مهرجویی افتاد. کسی که کتاب «ترس‌ و لرز»ش را نابود کرده بود. با خودش فکر کرد «باید از ترس‌ و لرز فیلم می‌ساخت.» عاشق ترس و لرز بود. دلش می‌خواست سر آدم‌ها فریاد بزند و بگوید «گور بابای عزاداران بیل. کتاب من ترس و لرز است.» اما هر جا می‌رفت ناچار بود عزاداران بیل را امضا کند. با خودش گفت «یك چیزی که می‌رود توي مخ این آدم‌ها، بیرون آمدنش با خداست.» صاحب کتابفروشی که موهای بلند و سبیل‌های پرپشت داشت با عینکی دسته‌مشكي به چشم، از آن طرف نگاهش می‌کرد. با خودش گفت «حتما من را شناخته.» احساس غرور و شعف کرد. کتابفروش که دید خیابانگرد نمی‌رود، بیرون آمد و رفت طرفش «برو آقا... لطفا برو!» می‌خواست بپرسد کتاب ترس و لرز را دارید، که خجالت کشید.
«خانه‌شان را روي سرشان خراب می‌کنیم.» این را کیان گفته بود. از دانشکده راه افتادند و رفتند حلبی‌آباد. بالای تلی از خاک ایستاده بودند که کیان گفت «اینجا خانه ماست. باز هم می‌سازیمش.» پدرش گفت «این دیوانه را از کجا آوردی، چه زود فامیل شد!» کیان دست‌بردار نبود. به مردم کمک می‌کرد تا وسایل‌شان را از زیر آوار بیرون بیاورند و با حرارت با همه حرف می‌زد اما کسی به حرفش اعتنایی نمی‌کرد. سرشان گرم کارشان بود و مثل کرم از این سوراخ به آن سوراخ می‌رفتند تا باقی‌مانده وسایل‌شان را جمع کنند. گاهی هم سر کتری قراضه‌ای یا سماوری به جان هم می‌افتادند. باید کیان را دست‌به‌سر می‌کرد. بدجوری توي دست ‌‌و پا بود و مدام حرف می‌زد. به زور سوار مینی‌بوسش کرد. کیان سرش را از شیشه بیرون آورده بود و فریاد می‌زد «الان سرو‌کله جغدها پیدا می‌شه.» یاد داستان «جغدها» افتاد. بعد شک کرد «کدام داستان! مگر همه اين‌ها زندگی‌اش نبود.» شکش عمیق‌تر شد. «اصلا او هیچ‌وقت توی روستا نبوده، پس کجا بوده، بالاخره از جایی آمده، پدری و مادری، از زیر بُته که نیامده.»
 برای یک خیابانگرد زمان معنای خاصی دارد. اگر برنامه‌هایش به‌هم بخورد، فکرهای عجیب‌ و غریب به سرش هجوم می‌آورند، دست آخر هم نمی‌فهمد چی به چی است. مثل الان که حسابی قاطی کرده و نمی‌داند کسی که از دانشکده کشاورزی آمد و آن مزخرفات را گفت خودش بود یا کیان. شاید کیان همان کسی بود که آن شب کارگران شهرداری از پا درش آوردند. اما نه، آن قمه مال خودش بود. قمه از کجا آورده بود. تا به حال چاقو دستش نگرفته بود چه برسد به قمه. پس او نبود. او کسی بود که دستور داشت زگیل‌های پایتخت را جراحی کنند. مافوقش گفته بود زگیل‌ها را جراحی می‌کنیم، خلاص. مافوقش؟ او هرگز توی شهرداری نبوده. ذهنش دارد بازی‌اش می‌دهد. او غلامحسین ساعدی است و همه این‌ها داستان‌هایی که از ترس سانسور هنوز ننوشته و توی فکرش رژه می‌روند. اگر ساعدی بود، پس آن‌که روبه‌رویش نشسته و به سؤال‌هایش جواب می‌داد چه کسی بود «منظورت از نوشتن داستان ترس و لرز چي بوده؟» مرد جوابی نداد. آشکارا دست‌هایش می‌لرزید. از ترس بود، نه! نیاز مبرمی به مشروب داشت. فکر کرد پس ساعدی نیست، چون تا به حال لب به مشروب نزده بود. باز خودش را جلو کتابفروشی پیدا کرد. فقط از جایش کمی تکان خورده و از فاصله دورتری زل زده بود به کتاب‌ها. کتابفروش از پشت شیشه رد نگاهش را دنبال كرده و روی کتاب «خروس» ابراهیم گلستان متوقف شده بود. کتاب را برداشت و داد به او و گفت «دیگه برو.» کتاب برایش آشنا بود. دقیق نگاهش کرد. خودش آن را نوشته بود. با شعف آن را توی کیسه‌اش گذاشت و راه افتاد.
فصلي از رمانِ منتشرنشده «خيابانگرد»

 


دیدگاه‌ها(۰)