۱۳۹۶ يکشنبه ۲۸ آبان
شماره‌های پیشین:
شماره ۱۳۹۶ - ۱۳۹۵ يکشنبه ۲۹ اسفند
داستاني از احسان عبدالقدوس
دزدان رؤياها*
ترجمه: محمدرضا مرعشي‌پور

مرشد محمود صاحب‌الهندي را هنوز به ياد دارم...
تازه هشت سالم شده بود. هر روز صبح از مكتب‌خانه مرشد عبدالصبور فرار مي‌كردم تا در باغ‌ها و مزرعه‌هاي اطراف روستا بازي كنم و خوش بگذرانم. در آن جوي كوچك روان تن به آب مي‌زدم و به شاخه‌هاي درخت توت انجيري آويزان مي‌شدم... مرشد محمود هر وقت چشمش به من مي‌‌افتاد، از تركه‌اش بي‌نصيبم نمي‌گذاشت. پدرم هر شب حسابم را مي‌رسيد و مادرم پيش از خواب نان فطير را در دهانم مي‌چپاند... و من هر روز صبح از مكتب‌خانه مرشد عبدالصبور مي‌گريختم.
روزي با ديدن مرشدي بلندبالا غافلگير شديم؛ خيلي بالابلند بود. سنگين و متين؛ با پوستي تيره و ريشي سياه كه سينه‌اش را مي‌پوشاند. دو چشم درشت خوف‌انگيز داشت كه در آنها سياهي قيرگون و سپيدي شفاف در كنار يكديگر بودند. دستاري بزرگ و سرخ‌رنگ به سر مي‌پيچيد؛ خيلي بزرگ. و قبايي به تن مي‌كرد با خط‌هاي خيلي پهنِ سرخ و سپيد و سياه. تسبيحي بسيار دراز هم به دست مي‌گرفت و تسبيحي ديگر به گردن مي‌انداخت كه دانه‌هايي بزرگ و سياه‌رنگ داشت، و زير بغلش هميشه يك كتاب بود.
مرشد را كه در كوچه‌هاي دهكده ديديم، غافلگير شديم. صبح زود، انگار از آسمان بر ما فرود آمده يا زمين شكاف برداشته و بيرونش انداخته، شايد هم از شب جا مانده بود.
ما، بچه‌هاي روستا، دوروبرش گرد آمده بوديم و با دهشتي از سرِ سادگي نگاهش مي‌كرديم، اما چيزي نگذشت كه از آن شگفت‌زدگي  بيرون آمديم و با جيغ و داد دنبالش افتاديم، و قبايش را مي‌گرفتيم و مي‌كشيديم... بزرگ‌ترها در اين ميان، از خانه‌هاي كاهگلي‌شان بيرون شدند و پيش دويدند؛ به او تعظيم مي‌كردند، دستش را مي‌بوسيدند، از قبايش تبرك مي‌جستند و ما را مي‌زدند كه شيطنت نكنيم.
در اين گيرودار بود كه براي نخستين‌بار، نام مرشد محمود صاحب‌الهندي را شنيدم.
آن روز، مردان روستا سر كشت و كارشان نرفتند. مرشد محمود را روي سكو نشاندند و دوروبرش را گرفتند و سؤال‌پيچش كردند، و او با صدايي بلند و با لحني غريب و زباني كه من چیزی را از آن درنمي‌يافتم، به آنان پاسخ مي‌داد. بعد هم مردم قرار گذاشتند كه مرشد محمود در خانه ما مهمان باشد؛ پدرم از ثروتمندان دهكده به شمار مي‌آمد. دو فدان1 زمين داشت و پنج فدان هم در اجاره‌اش بود.
وقتي فهميدم مرشد محمود در هيچ خانه‌اي از خانه‌هاي دهكده، كه در خانه ما مهمان مي‌شود، سرم را بالا گرفتم و سينه‌ام را جلو دادم و بين بچه‌ها به دوستانم فخر فروختم، دلم مي‌خواست آن شب را همه‌اش در كنار پدرم و در حضور مرشد بنشينم.
نزديك شام، مرشد محمود به خانه‌مان آمد. مادرم به خاطر مهمان بزرگوارمان غاز چاق و چله‌اي را سر بريده بود. وقتي ديدم مادرم با بهترين جامه‌‌اش و با سيني غذا پيش ما آمد، غافلگير شدم. هيچگاه پايش را به هيچ مجلس مردانه‌اي نمي‌گذاشت، چه رسد به اينكه بخواهد ازشان پذيرايي كند، اما ديدم اين‌بار آمد و سيني را پيش رويمان گذاشت و بعد هم دستش را در گوشه‌ جامه‌اش پيچيد و دست مرشد را گرفت و آن را بوسيد، و هم براي خودش و هم براي من التماس دعا كرد، و از او خواست كه از خدا بخواهد به محصول امسالمان بركت بدهد. مرشد با چشمان درشتش نگاهي به مادرم كرد و، نجواگونه، عبارت‌هاي مبهمي گفت و نگاهش را با شتاب پايين انداخت. من مسير نگاهش را پي گرفتم و ديدم كه وقتي آن را زود از چهره‌ مادرم برگرفت، به سينه‌ريزش سرازير كرد و در النگوهايش خيره ماند.
مرشد، از جايي كه آمده بود، داستان‌هاي عجيبي مي‌گفت. مادرم هنوز پيش ما نشسته و او هم گوش مي‌كرد. مي‌گفت از جاي خيلي دوري آمده است... چهل روز با كشتي بر دريا رانده و چهل روز ديگر در صحرا پياده‌روي كرده و چهل روز را از كوه‌هايي سر به فلك كشيده بالا رفته تا به آنجا رسيده است و سرزميني بهشت‌آسا را از آن بالا ديده كه خانه‌هايش از طلا بوده‌اند و زمين‌هايش فرش با ياقوت و زمرد و شير در نهرهايش روان، و سنگ‌هايش همه از الماس!... مي‌گفت به جاي سنگ و كلوخي كه بچه‌هاي اينجا به هم پرتشان مي‌كنند، اسباب‌بازي بچه‌هاي آنجا الماس است.
مادرم كه هيجان‌زده شده بود، پرسيد: ما نمي‌توانيم برويم آنجا، هم از اين سنگ‌هاي قيمتي بياريم و هم كيسه‌اي طلا، و كار اهل روستا را راه بيندازيم؟
پدرم، انگار كه از اين فكر تعجب كرده باشد، ابرويي بالا انداخت و گفت: ‌ما مي‌توانيم برويم آنجا و هرچه مي‌خواهيم با آن طلا جواهرات وَر برويم اما نمي‌شود چيزي برداريم و با خودمان بياوريم. هرچه آنجا هست مال خداست و هركس مالي را از شهر خدا بيرون بياورد، به تير غيب گرفتار مي‌شود و همان دمِ دروازه صاعقه مي‌زَنَدش.
و مادرم را به سادگي متهم كرد و حرف‌هاي مرشد را برايش توضيح داد.
آن شب را در روياي شهري به سر بردم كه مرشد محمود صاحب‌الهندي قصه‌اش را گفته بود: خواب ديدم روي زمرد و ياقوت راه مي‌روم. دوروبَرم خانه‌هاي طلايي رديف شده‌اند. خيابان پر از الماس است و جيبم را با اين همه پر مي‌كردم، اما عجيب اين‌كه هر چه در جيبم مي‌ريختم باز هم پر نمي‌شد. در راه كه مي‌رفتم، سنگ طلايي بزرگي را ديدم كه گُله‌گُله دانه‌هاي درشت الماس رويش چسبيده بودند. مي‌ترسيدم بَرَش دارم سنگين باشد، اما بلندش كه كردم سبك بود؛ از پنبه سبك‌تر! چپاندمش توي جيب جلبابم، و باز مي‌رفتم و هرچه مي‌توانستم برمي‌داشتم، تا اين كه خسته شدم. نشستم. جواهراتي را كه در جيب‌هايم گذاشته بودم، يكي‌يكي بيرون مي‌آوردم كه باز ببينمشان. همه كلوخ شده بودند. نه از الماس خبري بود و نه از زمرد و ياقوت. انگار همان سنگ‌هايي بودند كه كوچه‌هاي دهكده‌مان پر از آنهاست. آن سنگ بزرگ طلايي الماس‌نشان هم انگار خاك شده بود.
گريه‌ام گرفت... زار زدم.
پريشان و دستپاچه از خواب پريدم. پدر و مادرم را آشفته بالاي سرم ديدم. پدرم چنان ترش كرده بود كه گويي به مصيبتي گرفتار آمده است و مادرم بي‌تابي مي‌كرد و لطمه به صورت مي‌زد.
چه اتفاقي افتاده است؟
مرشد محمود صاحب‌الهندي در نيمه‌هاي شب غيبش زده و نه از سينه‌ريز نازنين مادرم خبري هست و نه از النگوهايش كه وقتي مهمان داشتيم، دستشان مي‌كرد و پزشان را مي‌داد. خلخال‌هاي طلايش هم آب شده بودند و رفته بودند زير زمين.
خودم را به آغوش مادرم انداختم و دم‌به‌دمِ ناله‌هايش دادم؛ نه به خاطر سينه‌ريز و النگوها و خلخال او، من براي آن همه الماس و طلا و زمرد و ياقوتي زار مي‌زدم كه سنگ و كلوخ شده بودند.
مرشد محمود نه فقط زيورهاي مادرم را، كه رؤياهاي مرا نيز دزديده بود.
و اينك شما مي‌دانيد چرا از مرشدها و اصحاب كرامت بدم مي‌آيد. نه... از آنها بدم نمي‌آيد، تصديقشان نمي‌كنم و باورشان ندارم. كلامشان ديگر برايم رؤيا نمي‌سازد، حتا در خواب!
1- هر فدان كم‌تر از يك هكتار است.
* از مجموعه «عقلي و قلبي» [عقلم و قلبم]
----------------------------
احسان عبدالقدوس (1919-1990)، نويسنده و روزنامه‌نگار مصري است كه سردبيري «الاخبار» و رياست هيئت تحريريه «الاهرام» را به عهده داشته و در داستان‌نويسي، در كنار هم‌نسلانش نجيب محفوظ و يوسف سباعي و محمد عبدالحليم عبدالله، از شيوه ويژه خويش بهره برده است.
احسان نويسنده‌اي واقع‌گراست كه شايد به دليل روزنامه‌نگار بودن نثري گزارشي دارد و شگردهاي پيچيده مدرنيسم را در بيانش به كار نمي‌گيرد. در محتواي آثارش نيز به زندگي و رفتار مردم، در حال و هواي مصر و كشورهاي جهان سوم، مي‌پردازد. او به شدت بر اين باور بود كه روابط انساني برپايه‌هاي عشق، راستي و آزادي عقيده استوارند؛ تشكيل شوراي عالي ادب و هنر در مصر به دعوت وي پا گرفت و در پايه‌گذاري باشگاه داستان و جمعيت اديبان فعاليتي شايسته داشت.
احسان عبدالقدوس با نوشته‌هايش از محدوده ادبيات محلي فراتر رفت و جهاني شد، و در طول دوران فعاليتش به جوايز داخلي و خارجي ارزشمندي دست يافت.
بسياري از آثارش به زبان‌هاي ديگر ترجمه شده‌اند، يا براي ساختن فيلم‌هاي سينمايي و سريال‌هاي تلويزيوني مورد استفاده قرار گرفته‌اند و خود نيز فيلمنامه‌هاي بسيار نوشته و در آگاه كردن افكار عمومي و زمينه‌سازي براي انقلاب 1952 نقشي بس مهم داشته است؛ انقلابي كه نظام سلطنتي دست‌نشانده انگليس را برانداخت و جمهوري را حاكم كرد.
مادر احسان عبدالقدوس بنيانگذار مجله «صباح‌الخير» و مؤسسه «روزاليوسف» بود و او، پس از فارغ‌التحصيلي از دانشكده حقوق، به كار وكالت پرداخت و همگاه در اين مؤسسه كار مي‌كرد، اما خيلي زود از وكالت دست شست و با استفاده از موقعيتي كه «روزاليوسف» برايش فراهم آورده بود، با سياست و سياست‌مداران روابطي برقرار كرد و از اين فرصت براي پربارتر كردن نوشته‌هايش سود برد و روزنامه‌نگاري مشهور و معتبر شد، اما هزينه‌اش را نيز پرداخت؛ بارها به زندان افتاد و در معرض ترور قرار گرفت. آثار داستاني‌اش هم اغلب رويكردي سياسي دارند و بيشترشان را انتشارات «روزاليوسف» منتشر كرده است، كه از آنها مي‌توان «عينك سياه»، «من آزاده‌‌ام»، «عمرم كو؟»، «نمي‌خوابم» و «سفر قصه‌ها» را نام برد كه در اين آخري گزارش‌نويسي را با قصه درآميخته و يكي از بهترين كارهاي اوست.
در ايران، تاكنون كتاب مستقلي از اين نويسنده به‌چاپ نرسيده، اما صاحب اين قلم شش داستان كوتاه از او را در مجموعه «فلفل» آورده است كه انتشارات فكرآذين به چاپش رسانده و برخي قصه‌هاي طنز نويسنده‌هاي عرب را در خود دارد.


دیدگاه‌ها(۰)