۱۳۹۶ پنج شنبه ۲ آذر
شماره‌های پیشین:
شماره ۲۸۶۸ - ۱۳۹۶ شنبه ۳۰ ارديبهشت
برای نمایش «تو با کدام باد می‌روی؟»
نه در رفتن حرکت بود نه در ماندن سکون
مهیار افرا

یکم:
اصلا جریان دیده‌شده من از این اجرا چیز پیچیده‌ای نیست و درعین‌حال هرگز چیزی چنان که می‌بینیم تکرار نخواهد شد.
جریانی که با رژه‌ای آرام‌آرام آغاز می‌شود و دنیایی که تجسم و تصور همه‌چیز آن را ساخته، به تمامی تبدیل به بحرانی بی‌عنوان می‌شود... نمی‌دانم چه بنامم این رویداد را؟؟... اما جنگ عمیقی است در تمام وجود مخاطب‌اش... فراخوان شاید.  هیچ واژه‌ای به کار نمی‌آید در آن لحظات... هیچ قانونی صدق نمی‌کند و هیچ دالی دلیل نمی‌گردد... تنها حس‌وحال چند مفت‌خور است که سرنوشت تو را تعیین می‌کند، چه بلایی می‌تواند بر سر آدم یا انسان نمایش آمده باشد که این‌گونه سرد و جوشان قصه ‌هزارویک شبش را بی‌پرده و با فاصله برایت روایت می‌کند...
آروم آروم... آروم‌تر... تمام بلایا و سرنوشت‌ها را باطل می‌کند این موقعیت... ماهیچه‌های پایت را سوزن‌سوزن می‌کند. تجربه مخاطب‌شدن و تماشاگری دردناکیست؛ به‌تماشا‌نشستن درامی که با تمام وجود از تو یاری می‌خواهد و تو در بالاترین جایگاه درک آن، تنها به بدن و نگاه و بیان و نور ماجرا می‌نگری. و خیال خودت را هم آسوده می‌کنی که: «هی فلانی.. این فقط یه تئاتره و تموم میشه... فرو نرو...».
شاید عبور از مرز‌های زمینی و فکری چیزی همه‌گیر نباشد، اما درد درون آنها تو را به چالش می‌کشاند...
انگار امانتداری جانشان را بالاتر از هر آسایشی می‌دانند و هرگز راضی به شدن و بودن نشده‌اند و شده‌اند مثل خود فاصله‌های دور با حس نزدیکی و پریشانی...  گاهی رنجی را که می‌بری از هر جهت تو را داغ می‌کند و برای دورشدن از آن ادامه‌دادنش برایت سخت، سخت می‌شود. ماجرای رویارویی من این است: من که نمی‌رسم، دو شب پیاپی به اجرای «تو با کدام باد می‌روی» نمی‌رسم...
و باری، شب سوم (البته این حس را بعد از اجرا درک می‌کنم) خودم را شخصیت نبوده در صحنه مي‌يابم که ششمین، نهمین و یا ‌هزارمین بودنم خیلی چیزی را برایم عوض نمی‌کند... و گفتن از این چیزها برایم فرورفتن در دایره‌ای از تصمیمات و نوشتن و پاک‌کردن‌هایی است که بسته به زندگی و رویدادهای شخصیت تنگ و تنگ‌تر و وسیع‌تر می‌شود...
تو با کدام باد می‌روی... قصه پرچم و پرچم‌ها و بادانگارانه‌اندیشیدن نیست... قصه همه زندگی‌هاست و ما که هیچ‌کس نمی‌داند با کدام باد کدام گرده و کدام نگاه و بامداد مقدم شده‌ایم و با کدام وزش، گرده خواهیم شد.  نمی‌دانم از ابتدا تا اکنون چند‌میلیارد شخصیت در این درام حاضر بوده‌اند که تنها پنج‌نفرشان به جا مانده‌اند؟...  اما نذر عجیبی دارد... سخت است چرخاندن این ساعت شنی... شرم شن را نمی‌شود نادیده گرفت در چرخش و چرخاندن مجدد این ساعت... زمین را واژگون، واژگون که نه اما سروته می‌کند...
دوم:
من او شدم... من آنها شدم و خیلی بیشتر از استرس مردن در برهوتی ناخواسته در لحظات اجرا بلا به سرم آمد...  ‏‎واکنش احساسات نیست؛ اما کم نبود لحظاتی که می‌خواستم بدوم و هر پنج نفر را با حرکتی انتحاری و انسانی از سکون خارج کنم... فریاد بزنم... و یا تک‌تک انگشتانم را از فشار فشرده‌شدن در مشتم نمادین قربانی هر پنج‌نفرشان کنم.  چیزی که برای من روی داد، ترس و مرگی هم‌زمان بود که به مرور سالادم می‌کرد و هم میزد در مرا خودم... و مرور می‌کرد با این گفتار که: تو دیگر فردا شب نیستی و اگر هم بیایی آنچه که دیشب به خود فرود داده‌ای امشب دیگر نیست و این آن حسی است که مرا بی‌خواب می‌کند و به سان می‌برد... و سردار سرنوشت تماشاگر سان من است...


دیدگاه‌ها(۰)