۱۳۹۶ چهارشنبه ۴ مرداد
شماره‌های پیشین:
شماره ۲۸۶۸ - ۱۳۹۶ شنبه ۳۰ ارديبهشت
بربادرفته
سرگرد علی صباحی‌فرد. کارشناس آموزش همگانی معاونت اجتماعی فاتب

هنوزم که هنوزه بوی خوش و زیبایی وصف‌ناپذیرش از یاد نرفته؛ هرگز نمی‌تونم اون‌همه زیبایی و خوبی رو فراموش کنم؛ درسته که خیلی زود از دست دادمش، ولی هرگز نتونستم فراموشش کنم و حسرت نبودنش رو همیشه با خودم دارم و همیشه حسش می‌کنم.  چند سال پیش؛ دم‌دمای سال نو ماشین زهواردررفتمو که دیگه داشت اوراق می‌شد، فروختم و بعد از چند روز با فروش طلاهای زنم و پس‌اندازی که کنار گذاشته بودم، تونستم یه ماشین فابریک خشک رو از کمپانی تحویل بگیرم.
با چه وسواسی ماشین رو از کمپانی به خونه رسوندم و با دقت هرچه‌تمام‌تر جلو خونه پارکش کردم و با کلی ذوق‌وشوق در خونه رو باز کردم و درحالی‌که از شوق دهنم باز مونده بود، سوئیچ ماشین رو جلو چشای زنم گرفتم و جوری اونا رو در عرض صورت اون بنده خدا تکون می‌دادم که انگار می‌خواستم هیپنوتیزمش کنم.
ماشین را درست جایی پارک کرده بودم که از پنجره بالکن به‌راحتی می‌شد دید زد و روی این حساب هر دو، سه‌دقیقه یک‌بار سرکی می‌کشیدم و با دیدن ماشین سفید یخچالیم، ناخودآگاه سوت می‌زدم و جست‌زنان سر جام برمی‌گشتم و کلی ذوق می‌کردم که امسال با ماشین نو کجاها برم و به فامیل‌هایی که سال‌ها بود از حال و روزگار اونا خبری نداشتم، سری بزنم و دیداری تازه کنم و با ماشین نو خودی نشان بدم.  عجب روزگار باصفایی بود، از زور خوشحالی چیزی از گلوم پایین نمی‌رفت و فکروذکر و همه کاروبارم سرزدن به ماشین و وررفتن با اون بود، اما حیف که این خوشی خیلی دوام نیاورد و خیلی زود تمام شد.  چندروزی بیشتر از تحویل ماشین نگذشته بود که یه روز، جمعه برای شرکت در یه آزمون رفتم و به محض رسیدن با دقت یه جای دور از دسترس، مناسب و دنج و خلوت برای پارک‌کردن ماشین پیدا کردم و با زدن قفل پدال از ماشین پیاده شدم بعد از قفل‌کردن ماشین به سمت حوزه آزمون به راه افتادم هر چندقدمی یک‌بار برمی‌گشتم و نگاهی به ماشینم می‌کردم و هردفعه از دفعه قبلی بیشتر کیف می‌کردم، تو آزمون هم فکروخیالم پیش ماشین بود و اصلا تمرکز خوبی نداشتم. دل تو دلم نبود و همش منتظر پایان امتحان بودم و این شد که به محض اتمام آزمون زود بلند شدم و دوان‌دوان به‌سوی ماشین به راه افتادم.  به محل پارک ماشین که رسیدم، خبری از آن نبود؛ دقایق اول فکر کردم که محل پارک ماشین رو اشتباه گرفتم و این‌جوری بود که همه‌جا را گشتم؛ قلبم داشت از سینه‌ام بیرون می‌زد و نفسم به شماره افتاده بود؛ باورم نمی‌شد همین چندساعت پیش قفل پدال رو زده و ماشین را قفل کرده و رفته بودم؛ مگه می‌شد، اما واقعیت مثل همیشه تلخ و این‌بار برای من از همیشه تلخ‌تر بود، چراکه خبری از ماشینم نبود که نبود؛ انگار آب شده بود و رفته بود تو زمین؛ آره ماشین من به سرقت رفته بود.
با پلیس 110 تماس گرفتم و موضوع را مطرح کردم و بعد از چنددقیقه گشت 110 اومد و مراتب را صورت‌جلسه کرد و رفت و من هم دست از پا درازتر و با کوهی از غصه به خانه رفتم؛ به محض رسیدن از چهره عبوس و لب‌ولوچه آویزان من همه متوجه شدند که اتفاق بدی افتاده؛ چاره‌ای جز گفتن واقعیت نداشتم؛ دم‌دمای عید بدون ماشین و اونم با ماشین نویی که ازم سرقت کرده بودند، خیلی سخت گذشت و عید اون سال خیلی بد سپری شد.
بعد از چند ماه سارق ماشین دستگیر و ماشین پیدا شد، ولی اصلا ماشینم شباهتی با اون ماشین لوکس روزهای اول نداشت. سارق در بازجویی‌هاش درباره چگونگی سرقت گفته بود، آن روز برای سرقت ماشین به آن منطقه رفته بوده و ماشین نو توجهش را جلب کرده و به خودش گفته ماشین نونواریه که میشه به‌راحتی آبش کرد. تو نگاه اول ماشین قفل‌فرمان نداشته و همین مسئله انگیزه سارق را برای سرقت ماشین مضاعف کرده بود.
بعد از بردن سارق، کارشناس اداره آگاهی با من صحبت کرد و گفت: اگه نکات ساده و پیش‌پاافتاده‌ای را آن روز رعایت می‌کردی شاید هیچ‌وقت ماشینت به سرقت نمی‌رفت، با کنجکاوی پرسیدم چه مواردی؟
کارشناس آگاهی درحالی‌که با متانت خاصی که نشان از تجربه چندین‌ساله او داشت صحبت می‌کرد، گفت: آن روز اگر شما قفل‌فرمان به رل ماشینت می‌زدی، سارق برای سرقت خودروي شما ریسک نمی‌کرد؛ اگه ماشینتو به سیستم هشدار‌دهنده معتبر (دزدگیر) مجهز می‌کردی، احتمال این قضیه کم‌رنگ‌تر می‌شد؛ اگه چادر روی ماشینت می‌کشیدی، به علت درمعرض‌دیدنبودن، باز هم این احتمال کمتر می‌شد؛ اگه از پارکینگ‌های عمومی استفاده می‌کردی و ماشینتو جای خلوت پارک نمی‌کردی و... این احتمال کمتروکمتر می‌شد.
 

 


دیدگاه‌ها(۰)