۱۳۹۶ سه شنبه ۲۸ شهريور
شماره‌های پیشین:
شماره ۲۹۱۳ - ۱۳۹۶ دوشنبه ۲۶ تير
قصه ملوک دُواچی

Positive
همین‌طور که عادله از پله‌ها بالا می‌رفت تا به اتاقش برود شکر خدا می‌کرد. «شکر که خُب تموم شد.» ماجرای باباجمدی ختم‌به‌خیر شده بود و در این آخر شب جز خواب برای عادله کاری نمانده بود، اما اتاق شماره شش که خالی بود به عادله چشمک می‌زد و به او می‌گفت: «اصش نیمی‌دونی چه کیفی دارِد رد که می‌شم می‌گد نیمیای بِپری؟ بپری بری بالا.» در را باز کرد. چراغ را روشن کرد. کفش‌هایش را در آورد و رفت روی تختخواب و پرید. یکی و دوتا و سه‌تا پرید. «چراغا شهر که خاموشِس» پرید. «سرشون روی دامنه» پرید. «ستاره می‌چنینم» پرید. وقتی از آن بالا پایین می‌آمد سر شیخ‌‌بهایی توده درهم‌رفته‌ای دید، جسمی دایره‌ای که گاهی برق می‌زد کنارش بود. ندیده بود تا آن‌موقع. از همان بالای آسمان داد زد «زنده‌یی یا بی‌جونی؟» توده تکانی خورد. چشم‌های عادله دید که توده بلند شد و گفت: «بانگت آشناست. منا می‌شناسی؟» عادله صدا را که شنید داد زد: «ملوک دُواچی توی؟ خیمه زدی میون چارباغ که چه؟ بیا دری هتل تا در را برات باز کونم.» عادله نشست رو تشک. کفش‌هایش را پوشید و رفت تا در هتل را باز کند. ملوک دُواچی که در قاب در ظاهر شد عادله آغوش باز کرد که ملوک گفته بود: «صب کن خوار» و تشت از دستش رها شده بود. صدای افتادن تشت چهارباغ را گرفت. هر دو دولا شدند که تشت را بگیرند. تشت را بلند کردند اما از دست‌شان رها شد و سرید در پیاده‌رو. تا دم سینما دنبال تشت دویدند که بالاخره ملوک گفت: «تشت دارِد می‌رقصِد. اومده خونه خاله.» عادله تشت را بغل کرد و رفتند هتل. عادله ملوک را برد به اتاقش. ملوک گفت: «کم از خونه داراوا ندارد. ماشالا بزنم به چوب خُب اتاقیس.» عادله تشت ملوک را کنار تشت خودش گذاشت که پر از گلدان شمعدانی بود و بعد نشستند روبه‌روی هم. تخمه بوداده گذاشتند وسط و چرق‌چرق. ملوک گفت: «نفهمیدم شوما چیطو منا جُستی؟» عادله گفت: «از بالا دیدمت. تشت برق می‌زد. فهمیدم توی. چرا این‌موقع تو خیابونا پلاس شده‌ی! راسشا بوگو ملوک دُواچی.» ملوک زد زیر گریه. عادله ساکت شد. میان هق‌هق ملوک بریده‌بریده گفت: «از وقتی آب لوله‌کشی شدس و شیر آب رفتس تو هر سولاخی، کسی دُواچی نیمی‌خواد. از صب تا شب در خونه‌ها از این برزن به اون برزن. لب مادیا. اصش کسی نیس اصش تشت نیس. تو چیطو نیمی‌دونی. رفتم خونه مسکوب بیبینم کار دارن یا نه. کلفت‌شون اومدس میگه ماشین رخشور خریدن زانوسی. سی‌تا زانو دارد. خب خوار، من دو تا زانو دارم. سی‌تا کوجا دوتا کوجا! سی‌تا پا بکوبن تو تشت همه‌چی سیفید می‌شد. نو می‌شد. آ این دو تا زانو جون و جیریق داشته باشد! اِی. رفتم خونه بچای رحیم‌زاده. دایه خانم اومد و گفت، ‌رفتند زانوسی رخشور اِستدن. خودش آب می‌کوند. داغ می‌شد آ بساب‌بساب می‌کوند. بعدم درا بست.» عادله گفت: «خوشا او روزا. دایه خانم چیطو بود؟» ملوک گفت: «پیر شدس. بوگو بخند که فاتحه. بوگو یک کلامشا دُرُس را ببری. بی‌حوصله. قوز در آوردس. بش گفتم، حالا چرا درا بستی؟ درا بازکرد و گفت، ملوک‌چی می‌خوام برم سر قبر آقام تخت فولاد. خسه شدم بس کی گفتم دُواچی نیمی‌خوایم... حالام که اینجام کار نیس بار نیس.» عادله گفت: «به دلت بد راه نده، پیدا می‌شد.» ملوک گفت: «چه شمدونیای داری، گذاشتی تو تشت؟» عادله گفت: «که یادم نرد از کوجا اومدم. که شکر خدا از این دَنم نیفتد. شمدونیام که بو خونه بچگیامونو دارد. ما که با ننمون از بچگی از صب می‌رفتیم دُواچی‌شوری و کلفتی.» عادله برای ملوک جا انداخت و گفت: «حالا وقت خوابه. پاشو دختر برو تو رختخوابد. بخواب و خواب بیبین. شب اول که اینجا خوابیدم خوابای خُب دیدم. اشک ریختم خندیدم تو خواب تا دمی نماز صب.» چراغ را خاموش کرد و به ملوک گفت: «برم یه‌سر تا کوچی کونم درا بیبینم نرو لاسش جورس یا نه. چفتارا بندازما بیام.» در را که بست در چارباغ دیگر کسی رد نمی‌شد. کسی در خیابان پهن نشده بود. به خودش گفت، عجب شب و روزی بودیا. تمومی نداری.
صبح زود بیدار که شدند و نماز که خواندند، عادله پایین رفت. سماور را گیراند و کنار در ورودی را آب و جارو کرد. نونی آمد، شیری آمد و آفتاب که رگه زد بالای درخت‌ها عادله گفت: «اینجا که برا منم کار کمه. آیا برای ملوک کدوم سولاخا بجورم!» که یکدفعه چشمش برق زد. هیچ‌وقت این وقت صبح این برنامه را نداشت. دوید بالا اتاق شش. در را باز کرد. کفش از پا بیرون آورد و جهید روی تخت. پرید. پرید. رفت بالا. رفت بالاتر. چه صبحی بود. چیطو من این‌همه قشنگی را ندیده بودم. رفت حوالی دروازه‌دولت خبری نبود. خلیفه قنادی لوکس شاگردِ مرد می‌خواست. رفت شیخ بهایی. بالای پاساژ مقدم. لبخندی بر صورت عادله نشست. جستم‌جستم کرد. وقتی می‌رسید پایین خورد به کاج بلند پشت پاساژ. آخ گفت و خندید. به تشک گفت: «حالِد خب نیست. فنراد خب نیستندا.» رفت سراغ ملوک و گفت: «وخی خوار. بیا بریم ناشتایی. آ بعدم میبرمد کار. دلد روشن باشد.»
یک‌ساعت بعد عادله و ملوک در طبقه‌ سوم پاساژ مقدم جلو تریکوبافی بودند. حاج‌مهدی خوب به حرف‌های عادله گوش کرد و گفت: «عادله‌خانم حرفاتون حجت. بیاند. چند روز یادشون میدن کارگرا و بعد باید حواسش باشد. صب اینجا همه‌چی تمیز باشد، ‌پاکیزه باشد. سر ساعت سرکار باشد. جعبه‌ها که رسید جا بدد. بار که می‌خواد برد حواسش شش دنگ باشد. شبم که اینجا می‌موند با غیر شوما مهمون‌بازی نداریم. در پاساژ که بسته می‌شد ایشون داخل مغازه می‌موند تا صب. اینا را گفتم که حرف‌وحدیث نباشد. از همین حالا بیاد تا کارا با دستگاه یاد بگیرد.» عادله گفت: «حَجی ایشون اینجا را بهشت می‌کوند. صبر بده بیبین.» عصر دو روز بعد در هتل باز شد و ملوک دواچی وارد شد. عادله گفت: «بیبین کی اومدس.» ملوک گلدان را زمین گذاشت و پای عادله را گرفت و بوسید. دست عادله را گرفت و بلند شد و دستش را بوسید و گریه کرد. عادله گفت: «دیگه نبینم کپ کونی وسط چارباغ. دیگه نبینم ناشکری خدا را بوکونیا. آ چه گلدونی. چه شمدونیایی. بیا ببریمش بالا.» ملوک گفت: «خب جایی‌یه. دم ظهر خانمای اصفهان میاندا و از این بی‌‌آستینا می‌سونن. غلغله. غلغله.» عادله گفت: «تشددا ببر.» ملوک گفت: «بوموند پیش تشت شوما. گلسدون بشد اینجا.» یکی از گلدان‌های شمعدانی را در تشت خودش گذاشت و به عادله گفت: «خیر بیبینی» و شروع کرد به گفتن ‌و‌ گفتن. انگار نه انگار که چند شب قبل بی‌جا و بی‌مکان وسط چهارباغ ولو بود...
Negative
ملوک خبرهای دسته‌اولی برای عادله داشت و حالا که عادله چراغ رستوران را خاموش کرده بود. پشت در ورودی را تخته گذاشته بود و زنجیرِ «اتاق خالی داریم» را گذاشته بود، با خیال راحت حرف‌ها و خبرها را دوره می‌کرد. یادش افتاد که ملوک به او گفته بود: «هرچی از بالکونی نیگا می‌کونم نیمی‌فهمم شوما چیطو منا دیدی؟ جایی پیدا نیس! راسشا نمی‌گوی عادله‌چی؟» و عادله گفته بود: «اینجا تختاش فنر دارد، میرم روش می‌جم بالا. سقف باز می‌شِد می‌رم بالا پاین، ستاره‌ها و شوما و شهرا تماشا می‌کونم. وخیز ببرمد بیبینی.» رفته بودند اتاق شش. عادله روی تخت پریده بود و رفته بود بالا. از درخت‌های کاج بالا رفت. از همان بالا به ملوک گفته بود: «می‌بینی درختارا.» بعد ملوک گفته بود: «دیدی میوهاشا. کندم و انداختم به سرت.» ملوک گفت: «هی پریدی پریدی رفتی تا دم چراغ. آ پا کوفتی دوباره رفتی بالا، کوجا سقف باز می‌شد؟!»
عادله که تنها کنار پنجره رستوران رو به چهارباغ نشسته بود یکدفعه گفت: «باز می‌شد. شوما نیمی‌بینی. سقف باز می‌شد.» و بلند شد و رفت سمت اتاق شماره شش.


دیدگاه‌ها(۰)