۱۳۹۶ يکشنبه ۲۶ آذر
شماره‌های پیشین:
شماره ۲۹۳۵ - ۱۳۹۶ يکشنبه ۲۲ مرداد
در جست‌وجوي معناي زندگي

پاسخ به پرسش‌هاي وجودي از قبيل «جايگاه ما در جهان كجاست؟» يا «چرا ما اينجاييم؟» بستگي به اين دارد كه چه نظريه‌اي را درباره طبيعت و بشر بپذيريم. در سطح فردي، معنا و مقصود زندگي انسان با اين نظريه مشخص مي‌شود، ‌اينكه بايد چه كنيم و در چه راهي بكوشيم و اميد داشته باشيم به كجا برسيم. در سطح اجتماعي نيز، ‌چشم‌اندازي كه اميدواريم جامعه بشري به آن دست يابد و اينكه چه نوع تحولات اجتماعي‌اي دلخواه ماست بستگي به انتخاب همين نظريه دارد. پاسخ به اين پرسش‌هاي عظيم وابسته به اين است كه آيا تصور كنيم چيزي به نام طبيعت «فطري» يا «راستين» انسان و معيارهاي عيني ارزش براي زندگي بشر وجود دارد يا خير. اگر چنين است آن طبيعت و اين معيارها كدام‌اند؟ آيا هدفي غايي در ميان است يا ما مطلقا محصول فرايند تكامليم و طوري برنامه‌ريزي شده‌ايم كه به دنبال تامين منافع شخصي، تكثير ژن‌هايمان ‌و برآورد نيازهاي زيست‌شناختي خود باشيم؟ يا چيزي به نام طبيعت «ذاتي» انسان وجود ندارد بلكه تنها توانايي تاثيرپذيري از اجتماع و نيروهاي اقتصادي و سياسي و فرهنگي آن واقعيت دارد؟
بديهي است كه درباره اين پرسش‌هاي بنيادي طيف گسترده‌اي از ديدگاه‌هاي مختلف وجود دارد. در دیدگاه‌های دینی باور به وجود جهان پس از مرگ وجود دارد. از نگاه كتاب مقدس انسان موجودي است كه خداوندي متعال او را به صورت خودجوش آفريده و هدفي الهي در زندگي برايش مقرر داشته است. در دین‌های ابراهیمی دنیا مرحله‌اي گذرا است و برپایه کارهای ما در دنیا در آخرت ما یا به بهشت می‌رویم یا به دوزخ. در دین‌های بودایی و هندویسم و برخی دین‌های آفریقایی باور به تناسخ وجود دارد که بر طبق آن زندگی مراحل مختلفی دارد: پایین‌ترین آن‌ها نیستی و سپس به‌ترتیب جمادات، گیاهان، جانوران، انسان و بالاتر از آن خداست که در دین بودا آن را نیروانا می‌خوانند. در نظام‌هاي فلسفي بزرگ مثل افلاطون، ‌ارسطو و كانت، معيارهايي عيني براي ارزش وضع مي‌شود كه انسان‌ها در زندگي فردي و اجتماعي بايد براي دستيابي به آنها بكوشند. مثلا در فلسفه افلاطون مي‌توانيم با به‌كارگيري صحيح قوه عقل هم بدانيم كه ‌چه‌چيزي نيك است و هم در عمل به نيكي برسيم. او تحت‌تاثير معلم خود سقراط معتقد بود كه براي فضيلت‌مندبودن و انسان نيك ‌بودن فقط كافي است كه بدانيم فضيلت انسان در چيست. مطابق اين نظر تمام فضايل در اصل با هم يگانه‌اند به اين معنا كه شخص نمي‌تواند يكي را داشته باشد بي‌آنكه از مابقي نيز بهره‌مند باشد و اين فضيلت بشري يگانه نير همان معرفت است، ‌البته به معناي وسيع حكمت يا دانايي نه‌فقط انباري از اطلاعات يا مهارت‌هاي فكري. كارل ماركس در ميانه قرن نوزدهم اين نظريه را مطرح كرد كه طبيعت واقعي بشر حاصل روابط اجتماعي اوست و زندگی هدفی است در خود. مارکسیسم هر نوع تلاشی را برای گشودن معضل زندگی بی‌ثمر می‌داند مگر اینکه متکی باشد به مطالعه جامع علمی، مردمی، رفتاری و زیستی وجود انسان و دگرگونی او در رابطه با تکامل کلی زندگی و رابطه او با تاريخ و طبيعت. سارتر بر خلاف ماركس باور داشت كه سرشت ما را نه جامعه تعيين مي‌كند و نه هيچ چيز ديگري بلكه هر فرد آزاد است انتخاب كند كه مي‌خواهد چه باشد و چه كند و موضوع را از دیدگاه بی‌هدفی جهان مورد بحث قرار می‌دهد. اگزيستانسياليست‌ها نه به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند و نه به ماهیتی در خود و فراتر از خود برای اشیاء و پدیده‌ها. انسان موجودی «وانهاده» است که تک‌وتنها به جهان فرا افکنده شده است. در انسان وجود مقدم بر ماهیت است، ما ابتدا به وجود می‌آيیم و با اعمال و رفتار و کردار خود، از خود تعریفی بدست می‌دهیم و ماهیت خود و زندگی خود را مشخص می‌سازیم.
در کتاب «دوازده نظریه درباره طبیعت بشر» كه «نشر نو» اخيرا ذيل مجموعه «کتابخانه فلسفه زندگی» منتشر كرده نظريات مختلفي درباره رابطه انسان با هستي و جامعه انسانی و معماي زندگي شرح داده شده است. نویسندگان از این طرح کلی بهره می‌گیرند تا مهم‌ترین مکاتب فکری و فلسفی و مذهبی تاریخ حیات بشر را، از مکتب کنفوسیوس و آیین بودا گرفته تا ادیان ابراهیمی و کانت و مارکس و فروید و سارتر و در انتها تكامل‌گرايان متاثر از داروين معرفی کنند. در اين كتاب نظريه به معنايي گسترده استفاده شده، به‌طوري‌كه سنت‌هاي مذهبي باستان، برخي نظام‌هاي فلسفي كلاسيك و نظريات جديدتري را كه مي‌كوشند از روش علمي براي فهم طبيعت انسان بهره گيرند و راهنمايي براي زندگي و جامعه انساني بيابند دربر مي‌گيرد به‌طوري‌كه اولا دركي متافيزيكي از جهان و جايگاه بشريت در آن به‌عنوان پس‌زمينه مطرح كنند، دوما نظريه‌اي درباره طبيعت بشر به معناي محدودتر كه ادعاهايي كلي درباره انسان‌ها، جامعه انساني و وضع انسان مطرح ‌كند، سوما تشخيص برخي كاستي‌هاي نوعي در انسان‌ها و درباره اينكه در زندگي و اجتماع انساني چه مشكلاتي ممكن است پديد آيد را توضيح دهد و چهارما نسخه تجويزي يا آرماني براي بهترين راه زندگي انسان نشان دهد، ‌كه معمولا در قالب توصيه‌هايي راهنما براي تك‌تك انسان‌ها و جوامع انساني ارائه مي‌شود.
در فصل پاياني كتاب با عنوان «نتیجه‌گیری: آمیزه‌ای از همه نظریات؟» تضادها و اشتراكات دوازده نظريه مطرح‌شده در كتاب بررسي مي‌شود و نويسنده تلاش مي‌كند خطوط مشترك اين مكاتب فكري را در توصيف طبيعت بشر و معناي زندگي ترسيم كند: «اميد به اينكه اين كتاب يا هر كتاب ديگري را بتوان با بيان كل حقيقت درباره طبيعت بشر به پايان برد ابلهانه است. به نظر مي‌آيد (‌احتمالا به‌استثناي مورد رياضيات) حقايق غايي به ما انسان‌هاي خطاكار اعطا نشده است به‌ويژه در مورد موضوعي گسترده و پرمناقشه مانند طبيعت بشر. در اين فصل پاياني مي‌كوشم با استفاده از همان چارچوب آشناي چهاربخشي شامل پس‌زمينه متافيزيكي، نظريه در باب طبيعت بشر، تشخيص و تجويز- نشان دهم خطوط كلي اين تصوير تركيبي احتمالا چگونه مي‌تواند باشد. براي اجراي اين طرح آشتي‌جويانه پيشنهاد من اين است كه نظام فكري كانت مي‌تواند چارچوب جامعي براي يك‌پارچه‌سازي مؤلفه‌هاي نظريات ديگر در قالب يك ديدگاه كامل عرضه كند. (صفحه 492)


دیدگاه‌ها(۰)