۱۳۹۶ چهارشنبه ۲۶ مهر
شماره‌های پیشین:
شماره ۲۹۵۸ - ۱۳۹۶ يکشنبه ۱۹ شهريور
گفت‌وگو با نجل‌رحیم درباره خودش و علاقه هم‌زمانش به هنر و عصب
سينما دست مغز را رو مي‌كند
گيسو فغفوري

عبدالرحمن نجل‌رحیم را به‌عنوان عصب‌شناس و عصب‌پژوه می‌شناسیم. مقالات و فعالیت‌های متفاوتش را شاهد هستیم. در مطبش در بیمارستان ایرانمهر، در جمع بیمارانی که وقت گرفته بودند منتظر بودم؛ قراری که از دو، سه هفته قبل‌تر تنظیم شده بود، اما همراه بیماری آمد، آشفته و نگران، بیمارش باز هم تشنج کرده بود. اتفاقی معمول بود که می‌شد با تلفن رسیدگی کرد. همان چای و بیسکوییت‌های مرسوم بیمارستان روی میز قرار گرفت. از همان ابتدا که گفت‌وگو را شروع کردیم، نجل‌رحیم از نظریه‌ای گفت که به دنبال اثباتش است؛ تلفیق هنر و علم. با او درباره گذشته، مسیری که طی کرده و جایی که اکنون قرار دارد، صحبت کردیم.

شما درباره مسائل هنری و علمی هم‌زمان اظهارنظر می‌کنید، چطور ممکن است؟
در زندگی شخصی و اجتماعی و تخصصی خودم، این رابطه را تجربه کرده‌ام، اما در طول تاریخ این اتفاق افتاده که علم از هنر و فلسفه جدا شده و فاصله گرفته‌اند. شاید هم اجتناب‌ناپذیر بوده. من همیشه امیدوارم اینها دوباره به هم نزدیک شوند. نزدیکی اینها سبب می‌شود، انسان جامعیتش را به دست بیاورد و از این حالت تکه‌پاره‌شدگی و جداافتادگی نجات پیدا کند.
به وسیله هنر؟
علم، هنر و فلسفه، وجوهی از ماهیت کلی انسان را نمایندگی می‌کنند. منظورم نزدیک‌شدن آنها به همدیگر در جامعه است. سوبژکتیویته (عینیت) از ابژکتیویته (ذهنیت) جدا نیست؛ با هم‌ هستند. زمانی بود که خیلی‌ها فکر می‌کردند علم تنها بر عینیت یا ابژکتیویته استوار است و خشک و بی‌انعطاف است. علم و دانش کاملا جدا از هیجان عواطف و احساسات آدمی نگاه داشته می‌شد. حتی گاه علم در تقابل با هنر قرار داده می‌شد. پزشکی، هم علم است، هم هنر و فلسفه. در تحقیقاتی، مغزپژوه‌ها به این نتیجه رسیده‌اند که نمی‌توان منطق و عقل را از احساس و هیجان جدا دانست. آنها به هم وابسته و نیازمندند، بدون هیجان و عاطفه نمی‌توان به عقل و منطق رسید. تز اصلی من این است که باید انسان را در تمامیت خودش در نظر بگیریم، تمام ذهنیاتش را باید مطالعه کنیم؛ مثلا مبحث آگاهی که بخشی از آن مربوط به کیفیات ذهنی بشر است، در همه عرصه‌ها نه‌تنها در هنر و فلسفه بلکه در علم هم مطرح است. باید کیفیات ذهنی را در علم امروز در نظر گرفت وگرنه مطالعه ناقص است. یک مثال بزنم: مگر می‌شود در علم مغزپژوهی امروز مبحث خواب و رؤیا را مطالعه نکرد؟ رؤیا محصول ذهن ماست و برای بقای ما در دوران بیداری هم اهمیت دارد و در مغز ما اتفاق می‌افتد. رؤیا که امری ذهنی است به پیداکردن راه‌حل‌ها در زندگی به ما کمک می‌کند. به عبارتی، رؤیا، زمین مشق و تمرین ما برای آماده‌شدن در رویارویی با واقعیت است. تخیل هم همین‌طور. به نظر من هنر هم در راستای رؤیا و تخیل کار می‌کند. با پرداختن به هنر، در دنیای مجازی ما برای مقابله با واقعیات زندگی تمرین می‌کنیم تا بتوانیم با تمام مشکلات در عالم واقع آماده شویم. هنر، مهارت‌هایی به انسان می‌دهد که در زندگی به دردش می‌خورند. هنر و فلسفه نتیجه تکوین بیولوژیکی انسان است، برای بقا در جهانی پیچیده‌تر.
یعنی اگر به آنها نپردازیم، چیزی کم داریم؟
ما موجودی آگاه به مرگ و مسئله میرایی خودمان هستیم، چون انسان به دنیا آمده‌ایم. این آگاهی، انسانی را می‌سازد که از بیخ و بن، هم فلسفی است و هم به هنر نیاز دارد، چراکه هنر می‌تواند این درد تراژیک انسانی را که قرار است آگاه به کوتاهی زندگی باشد، التیام ببخشد. در ضمن هنر می‌تواند قوه تخیل مغز ما را به‌طرز خلاقانه‌ای به‌ کار گیرد و نوعی نیروی مقاومت و امید رهایی از محدودیت‌ها و فشارهای واقعیت ایجاد می‌کند.
اما هنر انواع مختلفی دارد، گاه تفاوت سلیقه است و گاه تفاوت سطح!
هرکس در سطوح مختلف می‌تواند هنر مطلوب خود را جست‌وجو کند، آن چیزی را که سبب التیامش می‌شود کشف کند و با آن به آرامش و لذت برسد. تنوع و تکثر در همه‌چیز از جمله در دنباله‌گیری هنر در سطوح مختلف هست. در موسیقی، نقاشی، شعر، ادبیات، در فلسفه و علم هم همین‌طور است. به اندازه افراد روی کره زمین تنوع در کسب و خلق همه این معرفت‌ها وجود دارد. در این کثرت نهایتی متصور نیست.
برای شما هنر چه نقشی را دارد؟
هنر با احساسات، تخیل یا ایماژیناسیون انسان سروکار دارد. راهی برای سرک‌کشیدن به اعماق هستی انسان است. کندوکاوی در تاریکخانه ذهن مغز ماست. اگر بخواهم مثال شخصی بزنم، سینمارفتن و فیلم‌دیدن برای من تفریح نیست، تمرین فکری است که در آن می‌توانم بخشی از ضمیر پنهان آدم‌های مثل خودم را پیدا کنم؛ فیلمی که درونیات ذهن کارگردان را رو کند. چیزی که با کلمات نمی‌شود بیان کرد و یک هنرمند با هنرش بتواند ابرازش کند. او اگر هنرمند قابلی باشد باید بتواند به لایه‌های عمیق وجود انسانی و فردی‌اش برود، آنها را بیرون بکشد و برای شما یا من بیننده به ارمغان بیاورد. اثر باید به‌گونه‌ای باشد که ذهنیت را به عینیت تبدیل کند. اصلا توانایی هنر همین است: تبدیل ذهنیت به عینیت. ذهنیت آدم‌ها بسیار سخت قابل دسترس است. بخشی از آن در درون ما برای همیشه مخفی می‌ماند و بهترین راه کشف آن هنر است. خلق هنر به این معنا بسیار سخت است و رسیدن به آن بسیار دشوار؛ مثلا چرا می‌گویند شعر حافظ بسیار پرمعناست، چراکه به لایه‌هایی عمیقی می‌رسد که هرکسی می‌تواند چیزی از آن کشف کند و در وسع و توان خودش بخشی از آن را کشف کند.
در سینما هم می‌توان به این عمق دست پیدا کرد؟
فراوان!  
و در سینمای ایران؟
به‌ندرت! به تعداد انگشتان دست در کارگردان‌های صاحب‌سبک در سینمای پیشروی ایران. سینمای آقای کیارستمی از این نظر برای من جالب است که نوعی کندوکاو تجربی در مکانیسم‌های ساختار سینماست، همان‌طوری که کار من هم جست‌وجویی تجربی در جهت فهم چندوچون کار مغز است. کیارستمی پوسته ظاهری سینما را به کنار می‌زند تا لایه‌های عمیق‌تر آن را به ما نشان دهد، مثل یک مغز‌پژوه که لایه‌های عمیق‌تر کارکردی مغز را در هدایت رفتار برای ما آشکار می‌کند. قدرت تجربه‌گری در سینمای کیارستمی آنچنان است که فیلم‌سازی به عکاسی و نقاشی، زبان محاوره به شعر و مونتاژ به موسیقی، نزدیک می‌شود.
البته سینمای ایشان به سینمای شاعرانه معروف است.
شعر، زبان روایت را به موسیقی و نقاشی نزدیک می‌کند. سینمایی که من از آن می‌گویم باید این قدرت رفت‌وبرگشت، انقباض و انبساط، گذر از لایه‌های هنر و خطرکردن برای رسیدن به تجربه‌های نو را داشته باشد. این سینمایی است که البته هرکسی از آن خوشش نمی‌آید، افراد علاقه‌مند کمی دارد، ولی این فیلم‌سازان هستند که می‌توانند سینما را از نو معنا کنند. این سینما می‌تواند ضد سینمای معمول باشد که همه با آن سرگرم می‌شوند. سینمایی که موردنظر من است، ذهنیات انسان را از ناآگاه به آگاه می‌آورد و حالات و احساساتی را رو می‌کند که در شرایط معمول دسترسی به آن به طور آگاهانه غیرممکن است. این سینما مثل کشف و شهود برای فهم بیشتر انسان است. در مقاله‌ای نوشتم که سینما به مثابه مغز یا مغز به مثابه سینما عمل می‌کند؛ همان‌طور که مغز ما واقعیت را می‌سازد، سینما هم برای ما واقعیت را می‌سازد. واقعیت در مغز ما بر اساس حرکت ساخته می‌شود. سینما نیز بر اساس حرکت تصویر‌های ثابت در 24 فریم در ثانیه واقعیت ساختگی را برایمان واقعی می‌کند. مغز ما هم تکه‌و‌پاره‌های استنتاجات خودش را از جاهای مختلف می‌گیرد و آنها را در کنار هم قرار می‌دهد، مونتاژ می‌کند و به‌صورت یک حرکت مداوم درمی‌آورد تا در نهایت فرد به نوعی آگاهی برسد و بر اساس آن دنیای خودش را بسازد؛ یعنی همین وصله و پینه‌های زمانی و مکانی که در کنار هم قرار می‌گیرند تا واقعیت دنیای ما را بسازند.
که اگر اشتباهی اتفاق بیفتد، فاجعه می‌شود؟
بله، این فاجعه‌ها بارها به اشکال مختلف در بیماری‌های مغزی اتفاق می‌افتد. مثال‌ها فراوان است. در حالت طبیعی، مغز ما مرتب تجربه می‌کند و از تجربه می‌آموزد و خودش را تصحیح می‌کند. در ضمن دستگاه کنشگری است که قصدمندی و پیش‌بینی دارد و این پیش‌بینی و تخیل بر اساس گذشته درحافظه‌مانده و خاطرات ناشی از تجربه، عمل می‌کند و حال را می‌سازد. چنین دستگاهی سعی می‌کند کمتر اشتباه کند. سینمای هنری نیز سعی می‌کند تجربه‌گر باشد و چون مغز از درون تکرارها و شباهت‌ها، تفاوت‌ها را خلق می‌کند، اگر مغز خوب کار نکند، هارمونی و موسیقی مغز به‌هم می‌خورد و انواع و اقسام علائم روانی شروع به بروز‌کردن می‌کنند. هیجانات و احساسات مختل می‌شوند منطق و عقل خوب کار نمی‌کنند، خلاصه انواع و اقسام اختلال پیش می‌آید. این نظم را مغز خودش به وجود می‌آورد؛ یعنی واقعیت بیرون را به نظم درمی‌آورد. این نظم و هارمونی و ریتم ساخته مغز ماست. مغزی که خوب کار کند یعنی می‌تواند واقعیت را بر اساس نظم درونی خودش بسازد. درواقع ما چیزهایی از واقعیت می‌گیریم و آنها را دوباره می‌سازیم. در بیرون ما رنگ نداریم، ما ملودی نداریم، مغز آنها را می‌سازد. سینما هم همین کار را می‌کند. در سینما مونتاژ صورت می‌گیرد، مغز ما هم مدام مونتاژ می‌کند. هربار که پلک می‌زنیم، باید دنیا برای ما تاریک شود، وقتی که پلکمان را باز می‌کنیم باید دنیا دوباره روشن و آشکار شود، ولی ما عملا این تجربه را نمی‌کنیم چون مغز ما این تاریکی‌های ناشی از پلک‌زدن را حذف می‌کند و روشنی‌ها را به هم وصل می‌کند. بنابراین در هنگام پلک‌زدن دائما دنیا برای ما خاموش و روشن نمی‌شود. مغز ما این تصویرهای تک‌فرم را به هم می‌چسباند و دنیای خودش را می‌سازد. اگر این‌گونه نگاه کنید به این نتیجه می‌رسید که مغزمان مثل فیلم کار می‌کند. در هنری مثل سینما می‌شود دست مغز را رو و تردستی‌هایش را آشکار کرد.
زندگی برای کسانی که بیشتر شناخت دارند، آسان‌تر است یا سخت‌تر؟ حتما ضرب‌المثل آگاهی با رنج همراه را شنیده‌اید.
رنج و لذت برادرخوانده یا خواهرخوانده‌های همدیگر هستند. آگاهی، هم رنج می‌آورد و هم لذت. بستگی به شرایط و موقعیت دارد. آگاهی به شما وسعت دید می‌دهد و با کنجکاوی و کشف و شهود همراه است و درهای سؤالات بی‌شمارتری را به‌سوی شما باز می‌کند. وقتی شما به دنبال کشف این نیاز می‌روید، به جامعه و مسائل جامعه عمیق‌تر نگاه می‌کنید. من مدت‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام که تمام نظریه‌ها و تئوری‌های فلسفی و جامعه‌شناسی و... که وجود دارند بدون آگاهی از نحوه عملکرد مغز نمی‌توانند از اعتبار لازم برخوردار باشند. تا این موضوع پیچیدگی‌های کارکرد مغز درک و فهم نشود و مورد نظر قرار نگیرد، سخت می‌توان به یک جامعه‌شناسی و تحلیل فلسفی درست رسید. بنابراین اول از همه بشر نیاز دارد که بداند مغز در رابطه با بدن، در مقابل جهان بیرون با چه سازوکارهایی وارد عمل می‌شود. مغز در سرتاسر بدن ما گسترده است. همه‌جای بدن عصب دارد و به مغز وصل است، پس همه‌جای بدن ما مغز هست، اگر دست ما ماهرانه کار می‌کند، پا‌های ما راه می‌رود، چشم ما می‌بیند، گوش ما می‌شنود، پوست ما احساس می‌کند، بدن ما فعالیت می‌کند، برای این است که در همه اینها مغز در جریان است که از نظر ما پنهان است. به عبارتی کل بدن ما مغزدار است. من آن جمله دکارت را که گفته است: «من هستم چون فکر می‌کنم»؛ این‌طور تغییر می‌دهم: «من هستم چون مغز دارم». اگر آگاه نشویم که چنین سیستم پیچیده‌ای بدون اینکه چندان از وجودش باخبر باشیم و در حال تنظیم اعمال ما در همه زمینه‌های زندگی است، چگونه می‌توانیم به روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و فلسفه برسیم؟ چگونه می‌توان راه‌حل‌هایی برای بهترشدن زندگی انسان پیدا کرد؟ با اشراف بیشتر به کار مغز، می‌توان به فلسفه، هنر و علم نگاه کرد و آن‌وقت می‌توان به جواب رسید که مثلا چرا فلان هنرمند، اندیشمند و عالم آن مسئله خاص را در شرایط خاص مطرح کرده است؟ جنبش‌های هنری چگونه و چرا شکل گرفته است؟ حتی از طریق آثار فرهنگی به‌جا‌مانده مانند نقاشی، مجسمه‌سازی، موسیقی، فیلم، قصه، نمایش‌نامه و شعر می‌توانیم بدانیم مغز انسان در دوران‌های مختلف زمانی چگونه کار و فکر می‌کرده است.
یعنی آثار به‌جامانده می‌تواند جای مغز گذشتگان را بگیرد؟
آثار هنری و فرهنگی، می‌تواند گنجینه بزرگی برای مطالعه علمی از نظر مغزپژوهی باشد. ببینید ما فهمیدیم انسان‌هایی که در غارها زندگی می‌کردند، هنر موسیقی داشته‌اند. از استخوان حیوانات، فلوت درست کرده بودند یا نقاشی‌های داخل غار‌ها را داریم که همه اینها نشانه‌هایی هستند از اینکه بشر اولیه چگونه فکر می‌کرده، چطور به شکارش نگاه می‌کرده، یا چگونه عاشق می‌شده است. از این طریق می‌شود آدم‌ها را از روی هنری که به‌جا گذاشته‌اند، مغز‌شناسی و به عبارتی روان‌شناسی کرد. همین‌طور می‌توان دوره‌های مختلف فرهنگی را با مطالعه مغزپژوهانه آثار هنری به‌جا‌مانده، بررسی کرد.
شما و برخی پزشکان دیگر سلسله ‌جلساتی دارید با حضور جامعه‌شناس، اندیشمند و... آیا قرار است این رابطه بین اهالی فکر و اندیشه برقرار شود؟
در جلسات ماهانه ما در روزهای پنجشنبه، سعی شده است این ارتباط برقرار شود؛ ارتباطی چندوجهی. جلسات مشترک برقرار می‌کنیم شاید مشکل اساسی بین رشته‌ها و تخصص‌ها یعنی همان به‌دست‌آوردن زبان مشترک، حل شود. تخصص‌ها سعی کردند در خودشان منقبض شوند و زبان خاصی داشته باشند که فقط اهالی آن رشته از آن زبان سر دربیاورند. حتی در پزشکی هم برخی رشته‌ها آن‌قدر زبان مشکلی دارند که همه افراد آن رشته از آن سر درنمی‌آورند؛ به‌عنوان مثال، بعضی از ظرایف ژنتیک را که علم نسبتا جدیدی است، نمی‌توانند همه اهالی بیولوژی و پزشکی بفهمند. در علوم میان‌رشته‌ای جدید مانند جلسات مغزپژوهی ما، پیشنهاد این است که کمی زبان تخصصی‌مان را انعطاف‌پذیرتر کنیم تا جمع وسیع‌تری آن را بفهمند و به این وسیله بتوان میان رشته‌های انسان‌شناسی و زیست‌شناسی نزدیکی بیشتری به وجود آورد و پلی زد تا بشود حرف همدیگر را بیشتر بفهمیم. آن وقت ما هم می‌توانیم باهم کار کنیم و اطلاعاتی که در بالین بیمار و در آزمایشگاه مغز‌شناسی کشف می‌کنیم، با آنها که اهل رشته‌های انسان‌شناسی مانند جامعه‌شناسی، فلسفه و هنر هستند، به اشتراک بگذاریم و آنها هم ما را از تجربیات جامعه‌شناختی، فلسفی و تجربیات هنری خودشان آگاه کنند تا بتوانیم انسان و جهانش را در تمامی ابعاد بهتر بشناسیم.
شاید این شناخت مشترک بتواند جلوی برخی اتفاقات را که در جامعه رخ می‌دهد، بگیرد؟ بعضی مسائل که همواره گریبان ما را گرفته است.
شکی نیست! من از مدت‌ها پیش به مسائل اجتماعی علاقه‌مند بودم و ایدئولوژی‌های مختلف را می‌خواندم؛ اما چیزی که برای من جالب بود، این بود که ما هنوز شناخت کاملی از ذهنی که در مغز بشر در جریان است، نداریم. ما انسان را به‌خوبی خوب نمی‌شناسیم، پس نیاز‌های اجتماعی بشر را هم به‌طور اطمینان‌بخشی نمی‌شناسیم. روی ایده‌آل‌های خود اصرار داریم و موانع رسیدن به اهداف را هم با ساده‌انگاری خوش‌بینانه‌ای به کنار می‌گذاریم.  
چقدر از همین کم‌وکسری‌ها که در جامعه ایران هست، در زندگی خود شما نقش داده است؟
معلوم است که نحوه پرورش ما، بر طرز رفتار ما از نظر اجتماعی تأثیر می‌گذارد. به‌هرحال ما در جوامع بسته دستور از بالا و اطاعت از پایین رشد کرده‌ایم. برخی از خصوصیات همراه ما شده‌اند. کمتر به ما اجازه داده شده که فرصت فکرکردن و ابراز عقیده داشته باشیم. جمعی زندگی‌کردن را به معنی واقعی کلمه یعنی «دموکراسی»، تجربه نکرده‌ایم. در جامعه پدرسالارانه‌ای زندگی کرده‌ایم که به ما اجازه رشد مستقل نمی‌داده است. این در آموزش‌وپرورش ما هم تأثیر گذاشته است. در آموزش‌وپرورش ما، این رواج دارد که یک چیزهایی حفظ شود. فضای رشد عقاید و تفکر مستقل نیست؛ در همین فضاست که بسیاری از روشنفکران خلاق و متفکر که طراح ایده و فکر خلاق در جامعه بوده‌اند، یا به دانشگاه نرفته‌اند، یا اگر هم به دانشگاه رفته‌اند، به درس و مشق دانشگاه بسنده نکرده‌اند و به‌طور آزاد با مطالعات خودجوش از روی عشق و علاقه خودشان به آزادی تفکر و اندیشه رسیده‌اند.
وقتی دانش شما درباره مغز بیشتر می‌شود، دغدغه‌هایش بزرگ‌تر می‌شود؟
دانش درباره مغز، حساسیت و دقت انسان را نسبت به کمبودهای موجود در شرایط اجتماعی زیست، افزایش می‌دهد. ما با شناخت این مغز منتشر که من درباره‌ آن توضیح دادم، هم درباره تفاوت‌های فردی مطالعه می‌کنیم و هم درباره اشتراکات و شباهت‌ها. تنوع و گوناگونی در دل شباهت‌ها کشف می‌شود و شباهت‌ها از دل تفاوت‌ها و گوناگونی‌ها؛ مشخصه‌های فردی و اشتراکات جمعی. بیماری‌های مغز و اعصاب نوعی آزمایشگاه طبیعی برای کشف شگفتی‌های کارکرد مغز است. چگونه از وحدت به کثرت و از کثرت به وحدت می‌رسیم و این رابطه دوجانبه میدان عملی به وسعت زمان و مکانی دارد که ذهن ما می‌تواند از طریق یادآوری خاطرات گذشته و خیال درباره انتظارات و پیش‌بینی‌های آینده، در گستره زندگی اجتماعی به آن برسد.
مسائل بر هم برتری دارد یا تقسیم‌بندی زمانی می‌کنید؟ یعنی هنوز برایتان درمان یک بیمار مهم‌ است، یا تنها گوشه کوچکی از زندگی روزمره است؟
نیازی به تقسیم‌بندی زمانی نیست. ما در هر لحظه، با موضوعاتی مواجه هستیم که باید بسته به شرایط، از توانایی‌ها و تجربیات و قوه تخیل مغز خود استفاده کنیم و کنش‌های لازمی را که مناسب تشخیص می‌دهیم، انتخاب و اجرا کنیم. برای من هم مسائل به هم مرتبط هستند؛ اولویت را شرایط به وجود می‌آورد. مغز ما خود‌به‌خود انتخاب‌گر است و معیار سنجش و انتخاب هم نظامی از شبکه‌های نورونی است که در عمق مغز قرار دارد و حفظ بقای جمعی ما را تأمین می‌کند.
شده تا حالا احساس استیصال داشته باشید؟ چه در مورد یک مریض یا مثلا وقتی مادر و پدرتان دعوا می‌کردند یا زمانی که علاقه به بهبود خواهرتان را می‌دیدید ولی کاری از دستتان برنمی‌آمد.
مگر می‌شود نباشد. شکی در آن نیست؛ پیش می‌آید. اما گاهی در ناامیدی کامل و یأس و سرخوردگی راهی گشوده می‌شود که انتظارش را نداشته‌ای، آن‌وقت به همان کورسوی امید می‌چسبی تا راه علاجی پیدا کنی و گاه نیز چاره‌ای پیدا نمی‌شود. همیشه آدم با معضل و چالشی روبه‌رو است. باید سعی کرد، خلاقانه با ماجرا‌ها روبه‌رو شد. راه‌حل جدیدی برای حل مسئله پیدا کرد گاهی موفق می‌شوی، گاهی هم نه!
احساساتتان با توجه به شناختی که دارید کاملا تحت اختیار خودتان است؟ هنگام عصبانی‌شدن یا ناراحتی؟
نه! گاهی از دست آدم درمی‌رود. همیشه نمی‌شود کنترل کرد! ولی این تبحری است که انسان به‌تدریج اگر تمرین کند، پیدا می‌کند. ما بیمار زیاد می‌بینیم، درواقع آدم زیاد می‌بینیم. اینکه زود بتوانی تشخیص دهی که نیازهای هر آدمی در مقابلت چیست؛ خودش یک عالمه تجربه و تبحر می‌خواهد. به‌دست‌آوردنش سخت است. این هنر است؛ هنری که به ما به‌عنوان پزشک یاد داده نمی‌شود. آدم‌ها برای همدیگر زیاد وقت ندارند. این رابطه انسانی را در زمان کوتاه ویزیت، ایجادکردن و با زبانِ استعاریِ آشنای خود بیمار به او نزدیک‌شدن، کاری بسیار مشکل است.
وقتی گذشته را مرور می‌کنید، آیا لحظاتی هست که وقتی یادش می‌افتید با خودتان می‌گویید همین لحظه بود که مسیر زندگی‌ام تعیین شد؟
فکر کنم خیلی زود مسیر و روند زندگی‌ام ساخته شد. علتش، تنهایی من در فضای پرتنش و مغشوش خانواده بود که می‌توانستم در خیالم آینده‌ام را بسازم. از همان‌موقع دو انگیزه در من به وجود آمد. پزشکی، آن‌هم بیماری مغز و اعصاب. چون مدام بیماری خواهرم پیش چشم من بود. سؤال‌های زیادی داشتم. می‌خواستم بدانم در ذهن عقب‌مانده او چه می‌گذرد و چه‌چیزی او را به این شکل درآورده است. این برای من یک پازل و معما بود. از طرف دیگر هنر و ادبیات و شعر هم که التیام‌بخش من بود، اگر نبود نمی‌توانستم دوام بیاورم. هنر، قدرت تصور و تخیل را در من بالا و در آن فضای بسته زندگی معمولی؛ مرا به فضاهای دیگر می‌برد. مثل یک زندانی که تنها می‌تواند با قدرت تخیلش با محدودیت‌ها مبارزه کند. دیوارهای واقعیت را بشکافد و به جاهای دور برود. با تخیل می‌توانستم آینده را تصور کنم. خیال‌پردازی مکانیسم عجیب و غریبی را به وجود می‌آورد که ما را در شرایط سخت نگه می‌دارد. این نیرویی است که می‌تواند آدم را نجات دهد. پس دو چیز بود؛ یکی اینکه بفهمم که در مغز انسان چه می‌گذرد و دیگر اینکه هنر چه‌کار می‌تواند با مغز ما بکند. چطوری می‌تواند تصاویر خیالی را به تجربه مشترک بشری تبدیل کند و با چه مکانیسم مغزی این کار صورت می‌گیرد. فلسفه هم که خودش همیشه همراه آدم است.
در زندگی‌تان کتاب کمتر وجود دارد؟
برعکس فراوان است. انواع کتاب: تخصصی، شعر، ادبیات فلسفه، نقاشی، تئاتر و...، خوشبختی من این بود که مجله و کتاب هرچقدر می‌خواستم در دسترسم بود؛ در کتابخانه مرکزی رشت که خیلی مجهز بود یا خودم می‌خریدم. توان مالی ما بد نبود و راحت می‌توانستم خریداری کنم. بعدها که خودم کتاب نوشتم و ترجمه کردم، دیدم لذتش چقدر بیشتر است.
چرا فامیلی‌تان عربی است؟
داستان دارد. پدربزرگم که از اصفهان به بندر انزلی برای تجارت پارچه آمد، فامیلش شد رحیم‌اف. آن‌موقع همه اف بودند، چون با روسیه و آذربایجان در تماس بودند. بندر انزلی تنها بندر مبادلات تجاری با اروپا بود. پدربزرگم در رشت ماند و با دختری لاهیجانی ازدواج کرد. رشت آن زمان شهری بود که با تمدن اروپایی در تماس بیشتری بود. برق، سینما و تئاتر از این شهر شروع شد. اسم پدربزرگم در اصفهان رحیم‌زاده بود، او آن را به نجل‌رحیم تغییر داد، چون فکر کرده بود خیلی فامیل رایجی است. خواست اسم فامیلی خاصی باشد که کسی نداشته باشد. این‌طور بود که از داخل قرآن، این اسم را انتخاب کرد که نجل یک چیزی شبیه زاده است. نجل‌رحیم از آنجا می‌آید؛ زاده رحیم.
و عبدالرحمن چطور؟
چون پدر من به عبدالرحمن جامی خیلی علاقه داشت، این اسم از آنجا مورد توجه پدرم قرار گرفت. او به شعر علاقه داشت، همیشه از سعدی، حافظ، نظامی، جامی و وحشی‌بافقی شعر می‌خواند. اهل ادبیات بود. پدرم خط خیلی خوبی هم داشت. با قلم‌نی مدام شعرها را خطاطی می‌کرد. به من هم یاد داده بود. خط من هم بعد از تلاش‌های بسیار پدر بد نشد.
از طرف بچه‌ها و در مدرسه اسمتان پذیرفته شده بود؟ مشکلی نداشتید؟ مسخره نمی‌کردند؟
خیلی مشکل داشتم. خواندنش و گفتنش سخت بود، سر کلاس به اشکال مختلف می‌خواندند؛ بخل‌رحیم، نخل رحیم و ... تا این نقطه‌ها سرجایش بیاید، کلی از سال می‌گذشت و همیشه این ماجراها بود. مدتی به این فکر کردم که اسمم را عوض کنم، اما دیگر گفتم چه کاری است، بگذار باشد، «این هم یک بازی زبانی است، همه ما گرفتار آن هستیم»، آنچنان که ویتگنشتاین، فیلسوف معروف، گفته است.


دیدگاه‌ها(۰)