۱۳۹۶ دوشنبه ۲۹ آبان
شماره‌های پیشین:
شماره ۲۹۶۲ - ۱۳۹۶ پنج شنبه ۲۳ شهريور
نامه‌اي از يک آموزگار
رامين چهارتنگي. آموزگار

من معلم يکي از مدارس عشايري هستم که به همت کارشناس آموزش‌وپرورش عشاير ايذه و مديريت آموزش‌وپرورش عشاير خوزستان و همکاران خوب ايشان در دو سال اخير افتتاح شده است. براي اينکه سياست کلي آموزش‌وپرورش را که از دغدغه‌هاي مقام معظم رهبري و همان انسداد مبادي بي‌سوادي است، عملي كنند، من و افرادي مانند من را به مناطق صعب‌العبور عشايري فرستاده‌اند که چوب شباني را از دست دانش‌آموزان محروم و مظلوم اما مستعد و تلاشگر عشايري بگيريم و به جاي آن انگشتانشان را با قلم آشنا کنيم تا بتوانند بخوانند و بنويسند. شاد باشند و فرياد بکشند، فريادي که در کمرکش کوه‌ها شنيده شود. از پشت حصار کوه‌ها و دشت‌ها، ديوار قله‌ها و تپه‌ها سر برافرازد. مظاهر شهر را ببينند و تمدن را نظاره‌گر باشند. دو سال خدمت سربازي‌ام را در مناطق سخت و صعب‌العبور عشايري گذراندم. مناطقي که بعد از سه ساعت با ماشين، آن هم جاده‌هاي خاکي آن زمان را طي مي‌كرديم، تازه بايد خود را آماده‌ بالاکشيدن از کمر کوه‌هاي زاگرس و کوه‌سفيد مناطق عشايري ايذه مي‌كرديم و پس از چهار ساعت پياده‌روي به مدرسه محل کارمان مي‌رسيديم. با اتمام سربازي‌ام با اينکه شرايط کارکردن در شرکت‌هاي خصوصي و... را داشتم با عشق و علاقه‌اي که در دوران سربازمعلمي آن هم در مناطق عشايري به دست آورده بودم، با دعوت کارشناس وقت آموزش‌وپرورش عشاير شهرستان ايذه در دو سال گذشته همراه با سه نفر از دوستانم به چهار منطقه‌ عشايري که آخرين منطقه‌هاي‌ عشايري شهرستان مذکور هستند براي باسوادكردن فرزندان عشايري اعزام شديم. با توجه به اينکه تجربه‌ خدمت در چنين مناطقي را داشتيم، با عشق و علاقه‌ وافري به اين مناطق پا گذاشته بوديم.
سختي‌هاي راه را مي‌دانستم. مي‌دانستم بايد مايحتاج خود را در يک ساک دستي بريزم و البته در حدي که توان حمل آنها را داشته باشم و ساختمان مدرسه را که يک چادر برزنتي بود، به دستم دادند و آن را بايد به منطقه حمل مي‌كردم و پس از احداث، به فعاليت آموزشي‌ام ادامه مي‌دادم. اين کار را کردم و در آن چادر خود و دانش‌آموزانم روزها فعاليت‌هاي آموزشي را انجام مي‌داديم و شب‌ها را به کمک يک چراغ زنبوري کوچکي سپري مي‌‌كردم. اکنون پس از دو سال تنها حقوقي که از پيمانکار دريافت كرده‌ايم بابت سال اول، مبلغ۸۳۰ هزار تومان است که خدا مي‌داند کفاف مخارج رفت‌وآمد و ماندنم در مناطق مذکور را هم نمي‌داد، چه رسد به ساختن آينده‌ خودم، همراه با باسوادكردن دانش‌آموزان عشايري. تازه در سال تحصيلي جديد که به پايان رسيده تنها۴۰۰ هزار تومان واريز شده و مبلغ بيمه تنها دو ماه از اين سال تحصيلي که به پايان رسيده، واريز شده. واقعا يک جوان که خود با هزينه‌ شخصي مدرک ليسانس را اخذ كرده، به‌خاطر عشق و علاقه‌اي که به معلمي دارد با سالي 800 هزار تومان مي‌تواند زنده بماند؟ آيا انسداد مبادي بي‌سوادي با اين هزينه‌ها عملي مي‌شود؟ برنامه‌ توسعه‌ آموزش‌وپرورش استان خوزستان را بررسي كردم و ديدم بسيار خوب برنامه‌ريزي شده بود، اما براي عملي‌شدن برنامه‌هاي مذکور که انسداد بي‌سوادي جزء اولويت‌هاي اصلي آن بودند، اعتباري پيش‌بيني نشده بود. اين است حديث زبان حال من، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

 


دیدگاه‌ها(۰)