۱۳۹۶ شنبه ۴ آذر
شماره‌های پیشین:
شماره ۳۰۱۲ - ۱۳۹۶ چهارشنبه ۲۴ آبان
ادبیات وجود ندارد
شيما بهره‌مند

«شاید آنچه به‌گمان خود می‌شناسیم، همان باشد که مانع آموختن‌مان است.»
کلود برنار، فیلسوف فرانسوی
دردناک‌ترین تراژدی‌ها هم که به آخر می‌رسند، اجساد دوباره جان می‌گیرند و برای ادای احترام به تماشاگران پیش می‌آیند. این همان جوهره هنر است که نامیرا است و بناست از پس تلخ‌ترینِ تراژدی‌ها نوید رستاخیز دیگر بدهد، «این همان فریادی است که تئاتر خطاب به ما برمی‌کشد.» پس از هر دقیقه تاریخی و رخداد سیاسی اجسادی برمی‌خیزند تا به بازی در نقشِ خود ادامه دهند. ادبیات نیز هم‌چون دیگر هنرها از پس دوران‌ها دستخوش تغییر و تحولاتی چشمگیر شده است. ادبیات ما در دوران معاصر این تغییر را یک‌بار از حوالی دهه هشتاد به این طرف تجربه کرد. دورانی که خود را در عناد با ادبیات متعهد یا سیاسی تعریف می‌کرد و داعیه تکثرگرایی داشت. «حق نوشتن برای همه»، شعار جعلی این دارودسته نورسیده بود، چه‌آنکه «همه» از نظر اینان کارگاه‌نشینان و اهل محافلی بودند که پیشاپیش به سازوکار چرخه تازه نشر و طبع کتاب، لبیک گفتند. آنچه بعد از تراژدی فرهنگ ظاهر شد و به تکثر رأی می‌داد، روی دیگر حذف و ادغام نویسنده بود در این چرخه تازه‌ای که اگر نه همدست، که هم‌ساز با سیاست فرهنگی حاکم بود و به‌قدر کفایت انعطاف داشت تا خود را به ظرف و قالب نظم موجود دربیاورد و ردای قدرت را به تن خود اندازه کند. دیگر از پیش‌آمدن اجساد و ادای احترام‌شان خبری نبود، کارِ این دستگاه ادبی امتداد نقش اجساد بود. ژاک نیشه، در خطابه‌ای1 به چهل سال دگرگونی تئاتر اشاره می‌کند و اینکه این دگرگونی‌های جسورانه، سنت‌های هنر تئاتر را سراسر تغییر دادند و زیر و زبر کردند. او کثرت شیوه‌های دگرگونی و رویاهای ناشناخته‌ای را سراغ می‌گیرد که این تئاترها برمبنای آن‌ها خلق شدند. نیشه از این بحث آغاز می‌کند که در افواهِ هنرمندان و منتقدان است: اصلا این‌ها تئاترند؟ برخی این تئاترها را واقعه‌ای مهم یا رخداد ادبی تعبیر می‌کردند و برخی هنر میرا می‌خواندند. ازقضا نیشه پاسخ را در آرای امیل زولا صاحب مکتبی در ادبیات می‌یابد: زولا بیش از یک قرن پیش خطاب به هنرمندانی که در دعواهای آن زمان وارد می‌شدند گفت که هربار خواستند با گفتن اینکه این تئاتر است آن یکی نیست، شما را در ضوابطی محصور کنند، قاطعانه پاسخ دهید: «تئاتر وجود ندارد بلکه آنچه وجود دارد تئاترهاست و من در جست‌وجوی تئاتر خویشم.» رأی قاطعانه زولا این است «مطلق وجود ندارد، هرگز! هیچ هنری! اگر تئاتری هست، بدین معنی است که دیروز مطابق سبکی آفریده شده است و فردا مطابق سبکی دیگر از میان خواهد رفت!» اما از پس از تخریب و نفی، سبکی باید و شیوه خلق نویی. ادبیات اخیر ما در سه دهه پیش جز عملیات تخریبی و نوستالژیک‌خواندن و ردِ ادبیات گذشته کاری از پیش نبرده است. با نگاهی سردستی به پشت سر خود خواهیم دید که ادبیات ما در همان قله‌های خود معارضانی داشته است، شاهد این ادعا آنتاگونیسمی که در فضای موجود از بحث‌وجدال امثال هوشنگ گلشیری با رضا براهنی شکل می‌گرفت و ادبیات را به پیش می‌راند. در این دوران‌ بحث دست‌کم بر سر «دو» تفسیر از ادبیات بود نه ماجرای طنابی دوسر که هواداران طیف‌ها از دو طرف بکشند و سرآخر طنابِ پوسیده پاره شود و هرکس به ناکجایی پرتاب شود. طناب دوسر تمثیلی است از بدنه ادبی حاکم که داعیه تکثر داشت و به یکدست‌شدن تن داد و به ناکجایی رسید که حتا زیر یک عنوان نمی‌توان آن را صورت‌بندی کرد یا از جریانی غالب سخن گفت. «ادبیات‌ها» چنان‌که زولا می‌گفت در دورانی محقق شد که نویسندگان کنش‌گر بودند، نه واکنش‌گر. آن دقایق و رخدادهای ادبی، که تا هنوز در روزشمار نانوشته تاریخ ادبی ما «رخداد»های اخیرند، از سر این حساسیت به امور و مداخلات بِجا در وضعیت برساخته شدند: به‌دست‌گرفتن سرنوشت ادبیات با صداهایی متفاوت اما خیره در یک چشم‌انداز: آزادی نوشتن و نوشتن از آزادی. امری که در دوران اخیر حتا دیگر به رویا نیز نمی‌ماند. ادبیاتِ اخیر از «نمایش باشکوه رستاخیز اجساد» به «دورهمی تدفین اجساد» بدل شد. زیرا نه گذار از تراژدی را تجربه کرد و نه به «ها»ی ادبیات (سبک‌های متفاوت که ماحصل تأمل فردی است) باور داشت و دست‌آخر های ادبیات را با های‌وهوی ادبی معاوضه کرد. نیشه در خطابه‌اش یکی از کلیشه‌ها، یعنی جدال متن و اجرا را پیش می‌کشد و اینکه غالب اهالی تئاتر روش متعارف موازنه متن و اجرا را به‌کار می‌گیرند اما روش نامتعارف، تأکید بر این عدم توازن است با ندید‌گرفتن یکی از اطراف این دوگانه. ژاک نیشه اجرای شگفت‌آور گروه «فلامان» از «دشمن مردمِ» ایبسن را نمونه می‌آورد تا نشان دهد انفعالِ اجرا گاه چطور حقیقت را عیان می‌کند. در این اجرا بازیگران متن را موبه‌مو می‌خوانند: «مترجمان که گویی با بداقبالی روبه‌رو شده‌اند نگران ورود و خروج و جابه‌جاشدن برطبق راهنمایی‌های نویسنده‌اند.» صحنه یکسر تهی است چنان‌که نویسنده در متن خواسته است. صفی از بازیگران رو به تماشاگران ایستاده‌اند و گفت‌وگوهای مربوط به نقش خود را ردوبدل می‌کنند، یا تماشاگران را مستقیم خطاب می‌کنند. هر بازیگر به‌محض ورود دیگری نام نقش او را اعلام می‌کند و این‌گونه برخی از بازیگران نقش‌های دیگری را عهده‌دار می‌شوند. بازیگران به‌جای بازی نقش‌ها، نقش‌ها را می‌خوانند و این به‌عهده تماشاگران است که تخیل خود را به‌کار بیاندازند و نمایش غایب را بازسازی کنند. ناهنجاری این موقعیت، برهم‌زدن قواعد نُرم بازی، مایه وضوح متن می‌شود و این‌گونه اجرا، آن سویه طنز سیاهِ ایبسن را به او بازمی‌گرداند. از پس این عقب‌نشینی نمایش -که خود را تا حدِ یک طرح کلی یا چرک‌نویس تخفیف می‌دهد- حقیقت نمایشنامه پدیدار می‌شود. صحنه ادبیات اخیر ما، بازسازی دیگری از این اجراست. انفعال نویسندگان و منتقدانی که در قامت تماشاگرانِ این صحنه ایستاده‌اند تا از ادبیات غایب دَم بزنند. و نویسندگانی که به‌طرزی واکنشی و در پاسخ به نقدها مبنی‌بر غیاب تاریخ یا شهر در ادبیات یا فقدان ژانر، سراسیمه به پُرکردن فضای خالی دست می‌زنند و نقش‌ها را می‌خوانند، ناخواسته حقیقت این صحنه را آشکار می‌کنند. مخاطبان برای بازسازی نقش‌ها در تخیل خود نیازمندِ رجعت به متن‌اند، متنی که این‌بار موجود نیست، این است طنز دوران ما.
1. تئاتر وجود ندارد، ژاک نیشه، ترجمه مهستی بحرینی، نشر فرهنگ ‌جاوید


دیدگاه‌ها(۰)