۱۳۹۶ شنبه ۴ آذر
شماره‌های پیشین:
شماره ۳۰۱۲ - ۱۳۹۶ چهارشنبه ۲۴ آبان
جست‌‌وجوی فراموشی

«سی‌وپنج‌سالگی وقت کنار کشیدن از مسابقه است؛ البته اگر مسابقه‌ای در کار باشد. من درست در شرایط چنین انتخابی بودم. همان‌موقع هم دیر شده بود، تا چهل‌سالگی فاصله‌ای نداشتم.» این آغاز «گوشه‌نشین» اوژن یونسکو است که به‌تازگی با ترجمه بهاره مرادی توسط نشر ققنوس منتشر شده است. قهرمان این تنها رمان یونسکو،‌ در سی‌وپنج‌سالگی‌اش صاحب ارثیه‌ای شده که حالا می‌تواند به لطف آن از زندگی کنار بکشد. او دیگر نه نیازی به کار کردن دارد و نه دغدغه‌ای برای کسب درآمد. ارثیه ناگهانی این امکان را به قهرمان رمان یونسکو داده که او شغل بی‌اهمیتش را در اداره‌ای گمنام ول کند و از این به‌بعد آن‌طور که می‌خواهد از زندگی لذت ببرد. در بخشی از ابتدای کتاب درباره وضعیت تازه شخصیت این رمان آمده: «او در جست‌وجوی فراموشی است. اندوهش از دانستن این‌که قوی‌ترین احساس ما احساس ضعف ماست، و این‌که در هر چیزی قدرت معجزه‌ای نهفته است، وجهه‌ای صوفیانه به او می‌بخشد. با زبانی بندآمده شاهد نوعی جنگ داخلی خواهد بود که شبیه به تجربه پاسکال و گراند- گینیول است. زمان می‌گذرد و او توهم‌زده شاهد جهانی در حال انهدام خواهد بود. در پایان موفق می‌شود همه مرزها را بشکند و به جاودانگی دست یابد.»
قهرمان «گوشه‌نشین»، آدمی کاملا عادی است که به‌عنوان کارمندی معمولی در یک اداره کار می‌کند و کارش را هم خوب انجام نمی‌دهد و هر چندوقت‌ یکبار از طرف رئیس‌اش تهدید به اخراج می‌شود. محل زندگی‌اش هم هیچ تعریفی ندارد: «از سال‌ها پیش تا الان توی اتاق کوچکی توی هتل زندگی می‌کردم. زمستان‌ها خوب گرم می‌شد و تابستان‌ها وحشتناک گرم بود. آن‌جا تختی با پتوی قرمز داشتم و کمد و صندلی و میز و توی راهرو هم دستشویی بود و چند قفسه. چون توی این طبقه چندین مستاجر دیگر هم بودند بیشتر اوقات باید صف می‌ایستادیم. اغلب جروبحث می‌شد. مجبور بودم خیلی زود از خواب بیدار شوم تا اولین نفر صف باشم، بعد از آن هم دوباره سه چهار ساعت می‌خوابیدم، چون باید ساعت هشت‌ونیم سر کارم می‌بودم.» حالا بر اساس یک اتفاق او به آدمی پولدار تبدیل شده و در یک آن موقعیت‌اش از این‌رو به آن‌رو شده است. نکته این‌جاست که او انتظار دریافت چنین ارثیه‌‌ای را نداشته اما حالا فکر می‌کند که زمان آن رسیده که از زندگی قبلی‌اش کناره بگیرد. اما زندگی این آدم معمولی بعد از رسیدن ارثیه به ورطه تکرار می‌افتد. ارثیه ناگهانی برای او به «روند آشنایی با تجربه مرگ» بدل می‌شود. «گوشه‌نشین» زبانی ساده دارد و داستان آدم‌هایی را روایت می‌کند که اصلا داستانی ندارند. در بخشی دیگر از این کتاب می‌خوانیم: «مسلما مقصر خودم بودم. می‌توانستم درس بخوانم. پدرم وقتی مرد پنج سالم بود. مادرم خرجم را می‌داد. نمی‌دانم چرا با خانواده‌اش قهر بود. فکر می‌کنم به خاطر پدرم، که نمی‌خواستند با او ازدواج کند. پدرم از خیلی وقت پیش مرده بود اما او با نزدیکانش آشتی نکرده بود. مادرم خیلی کار می‌کرد، او هم در اداره، اما کارش برای مخارج ما کافی نبود. غروب‌ها که برمی‌گشت آدرس‌ها را روی پاکت‌ها می‌نوشت. من هم کمکش می‌کردم، بعد مرا می‌فرستاد بروم تکالیفم را انجام دهم. روی کتاب دفترهایم خوابم می‌برد...».


دیدگاه‌ها(۰)