۱۳۹۶ شنبه ۴ آذر
شماره‌های پیشین:
شماره ۳۰۱۲ - ۱۳۹۶ چهارشنبه ۲۴ آبان
مرور

كوهستان پرمنظره ايبسن
«جان گابري‌يل بوركمن» از آخرين نمايشنامه‌هاي هنريك ايبسن و درواقع نمايشنامه ماقبل آخر اوست. اثري كه در سال 1896 نوشته شد، يعني وقتي كه ايبسن در شصت‌و‌هشت‌سالگي به‌سر مي‌برد و تقريبا ده سال بعد از نوشته‌شدن «جان گابريل بوركمن» بود كه نمايشنامه‌نويس مشهور نروژي از دنيا رفت. پيش‌تر اين نمايشنامه مشهور ايبسن به فارسي ترجمه شده بود اما به‌تازگي نيز ترجمه ناصر ايراني از اين اثر توسط نشر ني منتشر شده است. ايراني اين كتاب را از ترجمه انگليسي اينگا- استينا اوبنك و پيتر هال به فارسي برگردانده و همچنين آن را با ترجمه انگليسي مايكل مه‌ير تطبيق داده است. مايكل مه‌ير ايبسن‌شناس مشهور و نويسنده يكي از بهترين زندگينامه‌هاي ايبسن است. او معتقد است كه آثار ايبسن را امروز «نمي‌توان بدون هرس اجرا كرد» و تكرار كلمات در نمايشنامه‌هاي ايبسن را خسته‌كننده دانسته و از اين‌رو آنها را حذف كرده است. اما پيتر هال و اينگا- استينا اوبنك نظر ديگري داشته‌اند. ايراني در بخشي از مقدمه‌اش نقل‌قولي از اين دو مترجم آورده كه نشان‌دهنده نظر آنها درباره زبان و جمله‌هاي ايبسن است: «ايبسن از امكانات اصطلاحات بومي خود به‌خوبي آگاه بود و مي‌توانست محدوديت‌هاي اين اصطلاحات را به قدرت مبدل سازد- و بدين‌ترتيب زباني خاص خود خلق كند. شخصيت‌هاي او كلمه‌ واحدي را مكرر در مكرر به كار مي‌برند زيرا آدم‌هايي هستند اسير چنگال اضطراب كه مي‌كوشند زندگي دروني خود را بيان كنند... شخصيت‌هاي ايبسن لحظه‌اي در حضيض به‌سر مي‌برند و لحظه‌اي ديگر در اوج، لحظه‌اي صراحت عاميانه در كلام‌شان موج مي‌زند و لحظه‌اي ديگر ابهام شاعرانه (غالبا هنگام يادآوري گذشته‌ها) زيرا گستره بينش‌شان چنين است. آنان بدون دستاويز الكل يا جنون، كه بسياري ديگر از نمايشنامه‌نويسان در اختيار شخصيت‌هايشان قرار مي‌دهند، از مسائل روزمره دفعتا به دامن اوهام مي‌جهند...» ايراني در ادامه مي‌نويسد كه دريافتن اين نكات بود كه روشن ساخت ايبسن در قرن نوزدهم همان اسلوبي را در نوشتن آثارش به كار مي‌برده كه بكت و پينتر و ديگر نمايشنامه‌نويسان قرن بيستمي از آنها استفاده مي‌كردند. در نتيجه اينگا-استينا اوبنك و پيتر هال بي‌‌‌آنكه به حذف تكرارها در اثر ايبسن بپردازند به ترجمه آن دست زدند و به همين خاطر هم ايراني ترجمه آنها را اساس ترجمه خودش قرار داده است. هرچند كه در مواردي ترجمه مايكل مه‌ير را ترجيح داده است. پيش از شروع نمايشنامه، متني درباره آن آمده كه برگرفته از مقدمه‌هاي مترجمان است. در بخشي از آن مي‌خوانيم: «آن‌چه جان گابريل بوركمن را تا حد يك شاهكار كم‌نظير تئاتري ارتقا داده قدرت تكنيك آن است. يك جنبه اين قدرت تكنيك، ساختار متداخل نمايشنامه است: هر پرده درست از جايي شروع مي‌شود كه پرده قبلي پايان يافته است، يا حتي پيش از آن. اين ساختار ما را به لحظه‌هايي از تئاتر ناب – از غافلگيري تكان‌دهنده و درعين‌حال انتظار برآورده‌شده- روبه‌رو مي‌كند؛ مثل صحنه آغازين پرده دوم كه پرده بالا مي‌رود تا ردپاي پرده اول را به ما نشان بدهد كه در وجود بوركمن، اين گرگ بيمار و ناپلئون ازپادرآمده، تجسد يافته درحالي‌كه فريدا فولدال هنوز دارد رقص مرگ را مي‌نوازد كه در پايان پرده اول در طبقه پايين، ارهارت را – و ما را- ناراحت كرده بوده است.»

پرچم‌هاي سرخ
«بهار 71» عنوان نمايشنامه‌اي است از آرتور آداموف كه به‌تازگي با ترجمه مهسا خيراللهي توسط نشر ني به‌چاپ رسيده است. آداموف نمايشنامه‌نويس ابسورد فرانسوي است كه البته در سال 1908 در روسيه متولد شد اما در همان زمان كودكي‌اش به‌همراه خانواده‌اش به فرانسه مهاجرت كرد. اولين اثر آداموف در سال 1946، يعني در اواخر جنگ جهاني دوم، با عنوان «اعتراف» به‌چاپ رسيد. «بهار 71» نمايشنامه‌اي است كه در بستري تاريخي روايت شده و درواقع عنوان اين نمايشنامه هم نشان مي‌دهد كه ما با اثري روبرو هستيم كه به يكي از درخشان‌ترين و درعين‌حال كوتاه‌ترين وقايع قرن نوزدهم پرداخته است؛ به كمون پاريس. آداموف در بخشي از مقدمه‌اش درباره اين‌كه چرا در اين نمايشنامه به سراغ كمون پاريس رفته نوشته: «اكنون چند سالي است كه كاملا اتفاقي اثري مصور از كمون پاريس در دست دارم كه واقعا مجذوبم كرد و من را به مطالعه اين دوره شگرف و بي‌همتاي تاريخي ترغيب كرد، به مراتب بيش‌تر از آن رو كه جزوه‌‌هاي جمهوري‌خواهان، بنا بر دليلي بديهي، چندان شناختي از آن به ما ارائه نمي‌دهد. براي من، نخست بحث كمابيش بر سر وظيفه‌اي است كه در برابر نخستين حكومت طبقه كارگر در جهان دارم. يكي از دلايلي كه به نوشتن درباره كمون ترغيبم كرد، اين تمايل بود كه به‌گونه‌اي نمايشي بر واقعه ناگوار كمون تاكيد كنم؛ يعني عمر كوتاهش. عمري در شتابزدگي روزافزون وقايع و افزايش همواره رعب‌آور فعاليت‌ها. چيزي كه شايد پيش از همه نظرم را جلب كرد، اين بود كه شخصيت‌ها هيچ‌گاه در لحظه وقوع حوادث حضور نداشتند؛ بلكه همواره در كنار يا بيرون وقايع بودند. مونمارتر اشغال شده بود، ولي آن‌ها به خودشان مي‌گفتند: هيچ‌چيز از دست نرفته، چون مونمارتر اشغال نشده و تسخيرناپذير است. گاهي هم، به‌عكس، نااميدي حاكم مي‌شد و تدابيري اتخاذ مي‌شد كه جلوي همان عوامل نااميدي گرفته شود. هنوز حكم كاهش حقوق رأي نياورده بود كه آن‌ها اتحاد كارگري تشكيل مي‌دادند و طبقه كارگر قوانين خود را وضع مي‌كرد. در نهايت، آن زمان محدود به من اجازه داد تا با استفاده از اتفاق‌ها خاطرنشان كنم كه چگونه يك شخصيت از واقعيت سياسي آگاهی مي‌يافت؛ درحالي‌كه ديگري، كم يا خيلي زياد، آگاهي‌اش را از دست داده بود. گروهي خيلي دير و در طول هفته خونين به اشتباهات‌شان پي بردند و گروهي هرگز. گروه سوم نيز از 18 مارس برخي حركت‌هاي ضروري را پيش‌بيني كرده بود؛ مانند راهپيمايی در ورساي، اشغال بانك و...».

 


دیدگاه‌ها(۰)