۱۳۹۶ شنبه ۴ آذر
شماره‌های پیشین:
شماره ۳۰۱۲ - ۱۳۹۶ چهارشنبه ۲۴ آبان
خانم ناخدا

زهرا عمراني: عایشه با آن چشمان نافذ جنوبی و لبخند خجول سیکلش را گرفته ولی پنج سال است که مدرسه نمی‌رود. عاشق‌ گرافیک است، روی شلوارهای محلی طراحی می‌کند و بعد طرح‌هایش را می‌دوزد. او دخترعمه صاحبخانه است و وقتی میهمان‌ها زیاد هستند در پخت غذا و پذیرایی هم کمک می‌کند و ماهانه حقوقی می‌گیرد. می‌پرسم چرا درست را ول کردی؟ «پدر گفت اگر تجدید شوی، نمی‌توانی ادامه دهی، به من گفتند تجدید شدی، ولی الان که رفتم دنبال ادامه تحصیل، مدرسه می‌گوید مدرک سیکلت کامل است و تجدید نشدی. نفهمیدم چه اتفاقی افتاده، متعجب و گیجم و نمی‌خواهم به این موضوع فکر کنم». صدایش را یواش می‌کند. «عاشق مدرسه بودم. مدرسه اینجا دختر و پسر با هم هستند، همه‌اش فوتبال بازی می‌کردیم. من عاشق فوتبالم و البته تیم پرسپولیس». عایشه فرزند هفتم از خانواده 9فرزندی است. دو خواهر و شش برادر دارد. در همین جزیره در 70کیلومتری شهر قشم متولد شده و مدرسه رفته. در حیاط خانه محلی، روی تخت وسط نخلستان نشسته و گپ می‌زنیم. او مدام می‌پاید که برادر بزرگ‌تر درددل‌های دخترانه‌اش را نشنود. همه خواستگارهایش را رد کرده و هرگز نمی‌خواهد ازدواج کند. از پسری برایم حرف می‌زند که دوستش دارد، می‌پرسم او از احساس تو خبر دارد؟ می‌گوید بله! من اصلا نمی‌خواهم ازدواج کنم. پول‌هایم را جمع می‌کنم که بروم قشم درس بخوانم. بعد هم عاشق سفرم. می‌خواهم همه دنیا را ببینم». و همان‌جا بمانی؟ «نه فقط سفر، درس را می‌خواهم بخوانم که بتوانم بیایم همین‌جا معلم شوم. گفتم عاشق معلم‌هایم بودم؟». نمی‌ترسی که سنت بگذرد و تنها بمانی؟ «جوانی به دل است باور کن! الان در محل ما دخترهای 14، 15ساله هستند که می‌خواهند ازدواج کنند و می‌آیند با من درددل می‌کنند. اما من نه، 21 سال دارم اما از همه آنها جوان‌ترم. می‌خواهم دنیا را بگردم. فکر نکنم هیچ‌وقت پیر شوم». اگر پدرت مجبورت کند که با یکی از خواستگارها ازدواج کنی چی؟ «خدا نکند، خیلی گریه می‌کنم ولی بعید می‌دانم زورم برسد در برابرش مقاومت کنم. تا حالا که نکرده و امیدوارم هیچ‌وقت این کار را نکند. می‌دانی من از زورکردن متنفرم». من را می‌برد به دنیای دختران 15، 16ساله مدرسه‌ای در شهرری که هفته پیش دیدمشان در معرفی خود از چیزهایی که دوست دارند و چیزهایی که دوست ندارند حرف می‌زدند و همگی اجبار را می‌گذاشتند جزء بدها. «می‌دانید خانم از اینکه کسی مرا بدون منطق وادار به انجام کاری کند متنفرم». حالا فرسنگ‌ها این‌طرف‌تر عایشه نشسته روی تخت، دنیایی را برایم تصویر می‌کند که در آن معلمی جهانگرد خواهد شد. که از جهانش برای دختران روستا می‌گوید. مهم نیست چند سال دارد، دلش جوان است. دارد خرج تحصیلش را جور می‌کند که ‌گرافیک بخواند و بعد سفر را بی‌آغازد. دختران فردای این روستا چه قصه‌ها و چه داستان‌هایی از این ناخدای خانم خواهند شنید. 


دیدگاه‌ها(۰)