۱۳۹۶ دوشنبه ۲۰ آذر
شماره‌های پیشین:
شماره ۳۰۲۸ - ۱۳۹۶ پنج شنبه ۱۶ آذر
این همه «درد» نهان هست و مجال آه نیست
مریم پیمان

با هر حرکت چشم راستم درد در تمام سرم می‌پیچد. صداها چندین‌برابر شده‌اند مانند نگاه او در خاطر من. کسی در راه‌پله، دیگری را صدا می‌زند. دیگری کس دیگری را. می‌روند و می‌آیند. شادمانی در صدای آنها موج می‌زند. غلت می‌زنم. درد در دندان‌هایم متوقف شده است. یک‌باره به خواب می‌روم و یک‌باره بیدار می‌شوم. بیداد می‌کند در سرم دردی که آسایش لحظه بیداری را بر من حرام کرده است. کسی دیگری را صدا می‌زند و من غلت. سرم تیر می‌کشد و دندانم و چشمانم. درد. درد. درد. خبری از خواب نیست. بیداری بیداد نمی‌کند. درد سلطه می‌راند. کسی می‌رود. دیگری می‌آید. از تزریق آخر چند ساعتی گذشته است و از درد گویی سال‌ها. پتو را کنار می‌زنم. تب، شعله می‌کشد. دکمه آخر کاپشن را کلافه می‌بندم. در را باز می‌کنم. میهمانان شاد از راه‌پله رد می‌شوند. سوز سرمای پاییز سترون در جانم می‌نشیند. عرق روی پشتم محو می‌شود. درد در استخوان خشکم جان می‌گیرد. راه می‌افتم در کوچه تاریک و ناهموار تردید نیمه‌شب پاییزی. صدای قدم‌هایم ذهنِ درد را خراش می‌دهد. با هر گام فشار دندان‌ها را بیشتر می‌کنم. می‌گویند پیاده‌روی سردرد را بهتر می‌کند. تب، شعله می‌کشد. کسی از کنارم می‌گذرد. دکمه کاپشن را باز می‌کنم. مسکن‌ها هیچ اثری ندارند. بی‌خوابی درد را چند برابر کرده است. گلاب، چای، قهوه، مسکن، قرص و تزریق، درد را آرام نمی‌کند. انگشتانم برگه قرص‌های مسکن را در جیبم لمس می‌کند. رهایش می‌کنم. از مسمومیت استامینوفن می‌ترسم. برای شش ساعت گذشته سه عدد زیاد بوده است. نفس‌کشیدن در هوای سرد و خاکستری شهر دشوار است. برای تنوع، عمیق نفس می‌کشم. در کمتر از چند ساعت مسمومیت حاد استامینوفن را هشدار داده‌اند، اما درد ناشی از بی‌خوابی و سروصدای خانه و آلودگی این‌روزها راهی جز مصرف آنها نگذاشته است. ساعت از سه صبح گذشته است. روی تخت دراز می‌کشم. کسی دیگری را صدا می‌کند. بیدار می‌شوم. صورتم از درد خیس است. می‌خواند؛ «این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است/ کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست» باز راه می‌افتم. ماشین سردتر از همیشه در ترافیک ایستاده است. تهوع چاره‌ای جز بستری باقی نمی‌گذارد. جلوی در بیمارستان ماشین می‌ایستد. روی فرمان ضرب می‌گیرم. ناگهان به جلو می‌رانم. این‌بار نمی‌خواهم بستری شوم. شهر خلوت است. کاش! خلوت بماند. نفس نمی‌آید و نمی‌رود. مصرف استامینوفن مشکل تنفسی را جدی‌تر کرده است. به دوستی پناه می‌برم تا با لبخندش درد را التیام بخشد. به چین‌های شکسته موهایش خیره شده‌ام. بلند و بی‌وقفه حرف می‌زند. نمی‌دانم از مسافرت به شمال چگونه به داستان تصادف در تهران رسید. در پیچ‌وخم داستان‌ها دندان‌هایم ساییده می‌شوند. لیوان آب را سر می‌کشم. می‌گویند آب و گلاب برای رفع درد سر مؤثر است. با قاشق نقش می‌کشم روی ظرف. شاید غذاخوردن و بالارفتن قند خون، درد را کمتر کند. با خودم عهد می‌کنم، وقتی دردهایم کمتر شد، کمی ورزش کنم. شاید تنفس مرتب و تمرین‌های ورزشی از درد پیشگیری کند. به خیال تکرار نگاه «او» می‌اندیشم. درد در سرم آرام می‌شود.


دیدگاه‌ها(۰)