۱۳۹۶ شنبه ۵ اسفند
شماره‌های پیشین:
شماره ۳۰۸۳ - ۱۳۹۶ شنبه ۲۱ بهمن
داستان فیلسوف و اعرابی
مسعود جوزی

حضرت مولانا در دفتر دوم مثنوی داستان عجیبی دارد که لابد شنیده‌اید. اعرابی شترسواری که دو جوال دو طرف شتر بار کرده است، در بیابان با یک فیلسوف پیاده هم‌سفر می‌شود. فیلسوف فضول از محتویات جوال‌ها می‌پرسد که طرف در پاسخ می‌گوید یکی گندم است و دیگری را پر از ریگ کرده‌ام تا تعادل شتر به‌هم نخورد! فیلسوف هم به او مشاوره می‌دهد که می‌تواند به‌جای این کار، جوال ریگ را خالی کند و نیمی از گندم را در آن بریزد. اعرابی که از این راه‌حل به وجد آمده، چنین می‌کند و سپاس‌گویان فیلسوف را بر ترک شتر خود می‌نشاند. اما اصل داستان تازه پس از این اظهار لطف شروع می‌شود. اعرابی که هنوز از هوش سرشار همنشین خود در حیرت است، می‌کوشد سر از کاروبار او دربیاورد. او ابتدا تصور مي‌كند آن شخص مسئول است بعد فكر مي‌كند پولدار است. در نهايت متوجه مي‌شود او نه پولدار است نه مسئول. و مي‌گويد برو پي كارت.  این‌سو دریغ و سوگ بر سرنوشت مردی است که هرچند معلوم نیست تا چه حد فیلسوف و روشنفکر یا حتی تحصیل‌کرده باشد، دست‌کم این‌قدر می‌داند که برای حفظ تعادل شتر نیاز نیست یک جوال سنگین ریگ بر بارش افزود؛ بااین‌همه مشاوره بی‌‌قیمت و منتش نه در چشم اعرابی ساده‌دل قدر و منزلتی دارد و نه حتی در دیدگان حضرت مولانا. این مرد که مولانا فیلسوف می‌خواندش و پس از ۷۵۰ سال می‌توان تصور کرد اگرنه فیلسوف که مثلا روشنفکر، تکنوکرات، کارشناس یا دانش‌آموخته‌ای در هریک از رشته‌های علوم مهندسی، طبیعی یا انسانی باشد، نه‌تنها شاه و وزیر نیست که اگر وابستگی نسبی یا سببی به سران یکی از دو جناح حاکم نداشته یا خود را به لطایف‌الحیلی (از تغییر در آرایش و پوشش تا مراعات ظواهری در رفتار و گفتار) به حلقه اطرافیان و نزديكان نرسانده باشد، حتی صدایش از رسانه‌ها هم به این مقامات نمی‌رسد. برسد هم، گوش شنوایی نیست؛ همین‌که طعن و لعن بشنود، باید خدا را شاکر باشد. این تازه در آن سوی بالایی هرم است؛ در این سوی زیرین هم سال‌هاست کسی برای فکر و اندیشه و آنچه معنوی و نادیدنی است، تره خرد نمی‌کند. اسباب احترام و بزرگی به ضیاع و عقار و دیدنی‌ها و شمردنی‌هاست. روشنفکر/ تکنوکرات/ کارشناس/ دانش‌آموخته ‌امروز ما اگر رخت غریبی بر تن نکرده و هنوز در این خانه مانده باشد، «نه بر اشتری سوار» است که «زیر بار» است.  اما این فقط نیمی از ماجراست. دریغ بیشتر بر مملکتی است که بی‌نیاز از دانش و بینش بهترین فرزندانش، اداره می‌شود. اگر کسی فرصت و حوصله کند و مطبوعات دو دهه گذشته را ورق بزند، پر است از هشدارها و توصیه‌های همین کارشناسان قدرنادیده که عواقب سیاست‌های آن روز و سرنوشت امروز ما را به‌روشنی به ‌تصویر کشیده بودند؛ از بحران آب و بیابان‌زایی و خشک‌شدن دریاچه‌ها، تالاب‌ها، آلودگی هوای شهرها، ریزگردها و سایر فجایع زیست‌محیطی بگیر تا اختلاف طبقاتی، فقر، بی‌کاری، اختلاس‌ها و فسادهای کلان اقتصادی و ناکارآمدی اداری و بحران‌های اخلاقی و شکاف‌های اجتماعی و.... اما پاسخ مسئولان به این‌همه نقد و نق و هشدار چه بود؟ «یا تو آن سو رو، من این سو می‌دوم/ ور تو را ره پیش، من واپس مي‌روم!» جالب‌تر از همه وجود پستی به نام «مشاور» و «مشاور عالی» و... در دستگاه‌هاست. نه اینکه مناصب اجرائی به‌ دلیل محدودیت‌های گزینشی و رانت‌های خانوادگی به‌ انحصار عده‌ای خاص درآمده است، منصب «مشاوره» نیز به‌عنوان شغلی که معمولا کاری ندارد (یا دورکاری دارد!)، ولی به‌هرحال پرنسیبی و چند میلیون حقوق و مزایای ماهانه دارد، در انحصار از ما بهتران است؛ مدیران سابق دولتی یا نمایندگان سابق مجلس یا وابستگان سببی و نسبی (آقازاده‌ها و... که به‌ صورت ضربدری در ادارات پاس‌کاری می‌شوند: فاميل من مشاور تو، آقازاده تو مشاور من!). نویسنده این چند سطر البته توان و داعیه کارشناسی و داوری درباره تمام امور مملکتی را ندارد. اما به‌ واسطه فعالیت‌های مطبوعاتی و صنفی در دو دهه اخیر، با طرح‌ها و برنامه‌های متعددی در نظام سلامت روبه‌رو شده است که می‌شد ناکام‌ماندن آنها را به‌آسانی پیش‌بینی کرد. همه این پیش‌بینی‌ها و هشدارها را هم از همان آغاز، کارشناسان خارج از قدرت نوشتند و گفتند؛ اما کو گوش شنوا؟ آخرین مورد هم طرح پر سروصدای تحول نظام سلامت است که با آن‌همه هزینه‌های مالی و فرسودگی‌های جسمی و روحی که به ‌بار آورد، خود «یکی داستان است پر آب چشم». در همه سیاست‌‌گذاری‌های این چند دهه (به‌معنی عام سیاست: تدبیر مدن) مسلما رگه‌هایی از سیاست‌بازی (به‌معنی خاص و فرقه و جناح‌بازی) هم وجود داشت، ولی هیچ‌یک ذاتا و به‌تمامی سیاسی نبود و می‌شد از برج عاج خودبرتربینی پایین آمد و پرده‌های دوست و دشمن را کنار زد و به توصیه کارشناسان غیرسیاسی یا دیگراندیش گوش داد. اما چه می‌شود کرد که اگرچه در ابتدا حصاری با دوگانه «متعهد- متخصص» بین خود و ديگري می‌کشند، در ادامه اغلب هم خود (و آقازاده‌ها و بستگان) از آن تنزه‌طلبی اولیه دور و جذب «چرب و شیرین» دنیا می‌شوند و هم فرصت‌طلبانی که قابلیت «خودی»شدن در هر سيستمي را دارند، این هسته مرکزی را صلب‌تر و ناکارآمدتر می‌کنند. 


دیدگاه‌ها(۰)