۱۳۹۶ پنج شنبه ۳ اسفند
شماره‌های پیشین:
شماره ۳۰۸۳ - ۱۳۹۶ شنبه ۲۱ بهمن
آسیاب به نوبت نبود
احمد غلامی . سردبیر

هیچ تصویری از اجساد آن سه نفر در ذهن ندارم. تصمیمم این بود آنان را همان‌طور که بار آخر دیده بودم به‌ یاد بسپارم. خرداد 76 بود که دو نفرشان را دیدم؛ رسول و محمود. با روی‌کار‌آمدن دولت اصلاحات به سیاست بازگشته بودند، نه به متن‌اش به حاشیه‌اش، مثل همه ما بودند که دولت اصلاحات را ‌نوعی تحقق رؤیاهایمان می‌دیديم؛ تحقق آزادی و ادامه انقلاب اسلامي سال 57 که دلمان برایش می‌تپید. یکی از آن سه نفر، عضو جنبش مسلمانان مبارز (جاما) بود و دیگری چریک فدایی خلق، نمی‌دانم اقلیت بود یا اکثریت و دیگری رفیق این دو نفر، عضو هیچ دارودسته‌ای نبود. رسول جامایی بود و سرش درد می‌کرد برای بحث و بحث. بیش از آنکه حرفی بزند، شنونده بود. به‌ حرف‌های طرف مقابل دقیق گوش می‌داد و اگر نکته‌ای در حرف‌هایش می‌دید و به ‌نظرش درست می‌رسید، تأییدش می‌کرد و می‌گفت: «همینه، آره درست می‌گی!» این تاکتیک‌اش بود. با این کار به طرفش اعتمادبه‌نفس می‌داد تا او را بیشتر با عقاید سیاسی خودش هم‌دل کند. رسول در انتهای دهه 60 چندسالی زندانی، و سپس آزاد شد. بعد از آزادی برگشت به ولایت‌شان اطراف شیراز و کشاورزی کرد. محمود، فدایی بود. چنان تند حرف می‌زد که نمی‌توانستی حرف‌هایش را دنبال کنی. باید روی هوا آنها را می‌قاپیدی و خودت سرهم‌شان می‌کردی. همه‌چیز را یک‌جا می‌گفت، انگار وقت تنگ است و قرار است فردا بمیرد. خودِ خودش بود، و با باوری راسخ فکر می‌کرد همه باید راهی را بروند که او می‌رود. وجه ‌مشترک او با رسول این بود که هردو دل‌شان می‌خواست آن‌طور که خودشان دوست دارند بمیرند. او را زودتر از رسول دستگیر کردند و دیرتر، آزادش. آزاد که شد کسی باورش نمی‌شد آزاد شده باشد. دیگر کم‌حرف‌ شده بود. به چشم‌هایت زل می‌زد. نمی‌خواست تو را نسبت به موضوعی متقاعد کند، اما در عمق چشم‌هایش هنوز برق باور و اشتیاق موج می‌زد و با اینکه خاموش بود در درونش فریاد می‌زد کاری باید کرد تا دیر نشده. سومی امیر بود، عضو هیچ دارودسته سیاسی‌ای نبود، به زندان هم نیفتاد اما وضعیت‌اش تراژیک‌تر از رفقایش بود. دوستی با آنان برایش‌ گران تمام شده بود، هر‌جا می‌رفت کار کند، بعد از چند‌روزی که دستش بند شده بود، صدایش می‌زدند و به بهانه‌ای عذرش را می‌خواستند. بار اول و دوم بهانه‌ها را جدی می‌گرفت و خودش را سرزنش می‌کرد. بعد یکی آب‌ پاکی را ریخت روی دستش و گفت: «بیخود دنبال کار دولتی نباش، هرجا بروی توی تحقیقات محلی رد می‌شوی!». باورش برای امیر سخت بود که همسایه‌ها بدش را بگویند و ناکارش کنند. دیگر تلاش نکرد جایی برود و دور کار دولتی را قلم گرفت و نشست کنج بقالی پدرش که نبش کوچه شهید یاسمی بود. 

پشت پیشخوان کتاب می‌خواند، وقتش را می‌کشت تا ببیند چه سرنوشتی در انتظارش است که سید از در آمد تو و گفت: «چی می‌خونی؟» گفت: «کتاب!» سید گفت: «کور نیستم، می‌بینم که کتاب ضالّه‌ست!» امیر خودش را جمع‌وجور کرد و کتاب را گذاشت پشت پیشخوان، سید گفت: «چی توش نوشته؟» امير گفت: «مفصله!» سید گفت: «یه خردش رو بخون... » تلاش کرد بر خودش مسلط باشد، زانوهایش از ترس می‌لرزید. سید گفت: «لال شدی؟» امير گفت: «کتاب توکویل درباره انقلاب فرانسه‌ست!» سید گفت: «توکویل کیه، بخون ببینم چی زر می‌زنه...» «قبول دارم که برای انقلاب فوریه کاری نکردم. اما با وجود این، می‌خواهم این انقلاب، انقلابی صادقانه و متعهد باشد، چراکه آرزو دارم، این آخرین انقلاب باشد، می‌دانم که تنها انقلابی متعهد می‌تواند تداوم داشته باشد، انقلابی که از چیزی دفاع نکند، انقلابی که از همان لحظه تولد عقیم باشد، انقلابی که ویران کند بی‌آنکه بسازد، هیچ نمی‌کند، جز زادن انقلاب بعدی...» امير احساس کرد تنها نیست، رسول و محمود هم همراهی‌اش می‌کنند. چشم‌های سید از خشم گشاد شده بود. با صدای بلند گفت: «بچه‌های مردم دارند تو جبهه کشته می‌شوند تو نشسته‌ای کنج مغازه دم از انقلاب می‌زنی!» امیر گفت: «نمی‌گذارند بروم جبهه!» سید کیسه خریدش را برداشت و با غیظ از مغازه بیرون رفت. دو هفته بعد، امیر را صدا زدند، رفت جبهه و برگشت. دوباره رفت جبهه و برگشت. بار سوم طولانی‌تر رفت جبهه و برگشت. حال‌وهوایش عوض شده بود. دوباره رفت جبهه و دیگر برنگشت. او یکی از این چهره‌هایی است که من جسدش را ندیدم تا همان‌طور که پشت پیشخوان نشسته و کتاب می‌خواند در ذهنم بماند. رسول و محمود در دوم خرداد 76 با شوق به سیاست بازگشتند، تا یک‌بار دیگر بخت خودشان را در سیاست امتحان کنند اما بخت با آنان یار نبود، نه در جبهه جان باختند و نه فرصت آن را پیدا کردند تا بر سر عقیده خود جان بدهند. با اینکه می‌خواستند مرگ‌شان را خودشان انتخاب کنند، مرگ آنان را آن‌گونه که می‌خواست انتخاب کرد و هر دو با هم در تصادفی در جاده جان خود را از دست دادند. آسیاب به نوبت نبود. ما پاره‌ای از آدم‌های دیگریم. آن سه نفر رفتند و تصویرشان زنده ماند. ما هم می‌رویم، تصویر ما چگونه زنده خواهد ماند!


دیدگاه‌ها(۰)