۱۳۹۶ جمعه ۴ اسفند
شماره‌های پیشین:
شماره ۳۰۸۵ - ۱۳۹۶ سه شنبه ۲۴ بهمن
دیدن یا ندیدن
عبدالرحمن نجل‌رحیم- مغزپژوه

هیچ‌وقت یادم نمی‌رود زمانی که خودم را آماده کردم تا روح احضا‌رشده‌ای را در تشت آب ببینم که این روح قرار بود خواهر علیل مغزی مرا از بیماری نجات بدهد، معصومانه به دعانویس نگاه کردم. نمی‌دانم او در چشم‌های من چه چیزی دید که با عصبانیت برگشت به مادرم گفت: «نه خانم، این پسربچه نمی‌تواند شاهد احضار روح باشد، یکی دیگر را بیاورید!». از خودم سؤال کردم اگر قرار بود روحی دیده شود، چرا نمی‌بایست من بتوانم ببینم؟ بعدها فهمیدم دعانویس باهوش بوده و من واقعا نمی‌توانستم روح احضارشده دعانویس را در تشت آب ببینم. البته عده‌ای باید باشند که بتوانند وگرنه بساط احضار ارواح برچیده می‌شد. همان‌طوری که امروز هم کم نیستند روان‌شناسانی که گویی روان را همچنان در تشت آب می‌بینند، چون به ساخت و کارهای فیزیکی آنچه در مغز می‌گذرد، کاری ندارند. روان برای آنها در عالم معنای مجزا و غیرمادی شناور است و در حوزه‌ای کاملا جدا از بیولوژی و مغز قرار دارد. متأسفانه گویی برای اکثریت، در غرب و شرق، این غفلت و انکار تاریخی، راز بقای تشکیلات مستقل و مطمئن برای نسل‌های روان‌شناسی بدون‌مغز بوده است. نظریه‌های روان‌شناسی به داده‌های رفتاری محض و درد‌دل‌های زبانی متکی بوده است. اندک، اما مهم روان‌شناسانی بوده‌اند که برخلاف جریان آب و غم نان حرکت کردند و به روان‌شناسی با تکیه بر کارکرد مغز اقبال نشان دادند. این جنگ جهانی دوم بود که روان‌شناسان بسیاری را از خواب غفلت بیدار کرد و بررسی‌های آسیب مغزی جنگ، آنها را متوجه اهمیت کارکرد مغز در ساخته‌شدن روان کرد. «الکساندر لوریا»، دانشمند بزرگ روس، شاید در این میان برجسته‌ترین آنها باشد. یکی از دوستان روان‌شناس، اما جوان‌تر «لوریا» که تا آخر عمر او به این دوستی وفادار ماند، «لورنس وایزکرانتس» است که خود در جنگ جهانی دوم شرکت داشت. «وایزکرانتس» در فیلادلفیا به ‌دنیا آمد. به علت مرگ پدرش که طبیب عمومی بود، درحالی‌که «لورنس» بیش از شش سال نداشت، به مدرسه شبانه‌روزی سفیدپوستان یتیم فرستاده شد (پدرش در هنگام مرگ 40 سال داشت). او به‌زودی مادرش را هم از دست داد و برای اینکه درس بخواند، در رستوران‌ها پیشخدمتی می‌کرد. «وایزکرانتس» ابتدا فیزیک، فلسفه، ادبیات انگلیسی و بعدها روان‌شناسی خواند و به‌طور تصادفی، گذرش به کمبریج و آکسفورد در انگلیس افتاد و در دانشگاه آکسفورد استاد روان‌شناسی تجربی شد. هم‌اکنون، بیش از یک هفته‌ای نیست که از مرگ او در ۹۱ سالگی می‌گذرد. کار مهم «وایزکرانتس» در روان‌شناسی تجربی، یافتن پدیده‌ای مهم در بیماران با آسیب قشر مخی در ناحیه بينایی بود. او بر این یافته مهم روان‌شناسی انگشت گذاشت که این آسیب‌دیدگان مغزی در ناحیه بینایی مغز با اینکه مطمئن هستند که در طرف مربوط به آسیب هیچ‌چیز را نمی‌بینند، ولی می‌توانند با دقتی بالاتر از شانس، اتفاقات حرکتی در میدان نابینایی را گزارش کنند، درحالی‌که خودشان از این توانایی خود، اطلاع و آگاهی ندارند. به‌ نظر می‌رسد که بخش‌های زیرین مغز که آسیب ندیده‌اند مسئول این توانایی بینایی به‌جامانده ناآگاهانه باشند. «وایزکرانتس» با کشف خود نشان داد که چون مدعیان روان‌شناسی بیگانه با مغز، نباید ضمیر ناآگاه انسان را ناکجاآبادی در بیرون از مغز انسان تصور کنند، بلکه ضمیر آگاه و ناآگاه فرایندی مغزی در پیوند و در خدمت یکدیگر هستند که تنها با آسیب می‌توان آنها را از هم جدا کرد. یادی از «لورنس وایزکرانتس» شاید هشداری باشد برای روان‌شناسی حاکم، اما در غفلت که از کار مغز بیگانه مانده است. 


دیدگاه‌ها(۰)