۱۳۹۶ سه شنبه ۱ اسفند
شماره‌های پیشین:
شماره ۳۰۸۶ - ۱۳۹۶ چهارشنبه ۲۵ بهمن
مغزهاي کوچک زنگ‌زده
تلخ ولي اميدبخش
علي ديني‌ترکماني

فيلم «مغزهاي کوچک زنگ‌زده» به کارگرداني هومن سيدي و بازي خوب نويد محمدزاده، فرهاد اصلاني، نويد پورفرج و ديگران، فيلمي است تلخ، ولي اميدبخش. تلخي فيلم ناشي از واقع‌گرا يا رئال‌بودن آن است. واقعيت جامعه ما تلخ است و سياه. به‌تصويرکشيدن اين تلخي و سياهي اجتماعي، زماني از حالت فيلم مستند و گزارش‌گونه خارج و به اثر هنري سينمايي تبديل مي‌شود که بر بستر آن شخصيت‌هاي مختلفي خلق شود که در تعامل با يکديگر حرف‌هايي براي گفتن داشته باشند و پيام‌هايي را براي مخاطب ارسال کنند؛ حرف‌ها و پيام‌هايي که چندان سرراست نباشند و در قالب قصه‌اي با کشش و جاذبه قوي و رعايت اصل تعلیق، بيننده را تا انتها با خود همراه کنند. فيلم مغزهاي کوچک زنگ‌زده اين ويژگي را به‌خوبي دارد.  فيلم، با ذکر جمله‌اي درباره گله گوسفندان و نقش چوپان آغاز مي‌شود. چوپان وظيفه نگهداري گوسفندان را برعهده دارد؛ جمله‌اي که در انتهاي فيلم دوباره تکرار مي‌شود تا رويکرد پدرسالارانه و جنسيتي رايج در جامعه و رايج‌تر براي بخشي از جامعه را بيان کند. بعد گفت‌وگوي ميان شاهين و پليسي که به نظر مي‌رسد به خواهر شاهين علاقه‌مند است و بعد پخش آهنگ و رقص گروهي نوجوان و دوست نزديک شاهين به نام امير. فيلم با ضرباهنگ خوبي شروع مي‌شود و ادامه پيدا مي‌کند و تا انتها چشمان تماشاگر را بر پرده سينما مي‌دوزد.
اتفاقات فيلم در محله‌اي بسيار محروم رخ مي‌دهد، با شخصيت‌هاي فقرزده و درگير اعتياد و توزيع مواد مخدر. فقر به‌آساني احتضار فضيلت است. فقر با زندگي نکبت‌بار همراه است. فقرزدگان در منجلاب اعتياد و فساد فرومي‌روند و به آن نوع از زندگي خو مي‌گيرند؛ زندگي نکبت‌بار. در چنين محيط اجتماعي‌ای، خانواده، فقرزده و درگير اعتياد است. کودکان نيز بي‌سرپرست و اسير باندهاي توزيع مواد مخدرند. باوجوداين، در همين محيط، زندگي نيز جاري است با همان وجه مشخصه‌هاي اساسي زندگي انساني در محيط‌هاي ديگر. همان‌طور که نشانه‌هاي دوستي و رفاقت، لوطي‌گري و جوانمردي و عشق و دلسوزي در مناسبات اجتماعي حضور دارند، نشانه‌هاي رذالت و پستي، ناجوانمردي و خيانت و کله‌شقي و زورگويي از سوي جنس مذکر به جنس مؤنث نيز وجود دارد. آدمي به اعتبار موجود زنده‌بودن و خون گرم در رگ‌هاي وجودش جاري‌بودن، داراي احساس است؛ احساس حسادت، سرخوردگي، عقده‌داشتن و دوست‌داشتن جنس مخالف؛ آدمي، به اعتبار پدر و مادربودنش داراي غريزه دلبستگي به فرزند است، ولو آنکه فرزند خطايي کرده باشد.
مغزهاي کوچک زنگ‌زده بسيار تلخ است، چون واقعيت عريان جامعه ما را دست‌کم در برخي از مناطق حاشيه‌اي شهرها به تصوير مي‌کشد، اما، اميدبخش هم هست، چراکه به‌جاي پاشيدن بذر نفرت به قربانيان اجتماعي فقر و اعتياد، احساس دوست‌داشتن شاهين و امير را برمي‌انگيزد که رفاقتشان و رقت قلبشان تحسين‌برانگيز است. همين‌طور موجب احساس همدلي با شهره (خواهر امير) مي‌شود که به‌خاطر نالوطي‌بازي نامزد دوستش، به‌ناحق متهم به رابطه با پسري مي‌شود؛ در نتيجه به دست برادر نوجوانش (شهروز)، در برابر چشمان برادر بزرگ خانواده (شکور) - رئيس باند توزيع مواد مخدر محله!!- خفه مي‌شود. تلخ است چون واقعيت عريان قتل‌هاي ناموسي در جامعه ما و کشته‌شدن ناجوانمردانه دختران و زنان، به دست پسران و مردان خانواده را به‌خوبي به تصوير مي‌کشد، ولي اميدبخش هم هست، چراکه با زنده‌ماندن تصادفي شهره و ارائه دفاعيات او نزد شاهين (يا در دادگاه مذکرسالار)، تلنگري به وجدان جنس مذکر مي‌زند که قبل از هر اقدامي بايد سخنان دختران را شنيد. تلخ است، چراکه از واقعيت عريان زير ذره‌بين‌بودن روابط دختران با ديگران؛ چه در محيط اجتماعي و چه در محيط خانواده و مجازات غيرانساني جنس مؤنث، به دليل قدرت فيزيکي ضعيف‌ترش، به دست جنس مذکر، پرده برمي‌دارد، ولي اميدبخش هم هست، چون به وجود مرداني اشاره مي‌کند که حتي در چنين محيط‌هايي حاضرند يار و همراه چنين دختران آسيب‌ديده‌اي باشند. تلخ است، چون واقعيت اسارت کودکان و نوجوانان، در دستان باندهاي مافيايي درگير در توزيع مواد را به تصوير مي‌کشد، ولي اميدبخش هم هست، چون امکان خروج از دايره مناسبات بازتوليدکننده اعتياد و بزه‌هاي اجتماعي را، به‌دليل درگيرشدن در عشق؛ چه از نوع دل‌باختن به جنس مخالف و چه از نوع دل‌باختن به نوزاد زيباي بي‌سرپرستي را بيان مي‌کند؛ در فيلم «جهان بي‌عيب» با کارگرداني کلينت ايستوود نيز چنين صحنه‌اي وجود دارد؛ مجرمي (با بازي کوين کاستنر) در حال فرار از دست پليس، پسربچه‌اي را مي‌ربايد و با خود همراه مي‌کند. ديالوگ پسربچه با او، در نهايت موجب دگرديسي احوالات روحي و فکري وي مي‌شود.
بعد از مدت‌ها، ديشب (17 بهمن 96)، در سينما فرهنگ تهران، به تماشاي فيلمي نشستم که ذهنم هنوز با سکانس‌هاي مختلف آن درگير است. بازي خوب بازيگران، به‌ويژه بازيگران نوظهوري مانند نويد پورفرج که پيش‌تر نيز در برخي از سريال‌ها و فيلم‌ها نقش‌هايي کوتاه را برعهده داشته و بازيگران آماتور ساکن خانه سالمندان يا مراکز نگهداري کودکان و نوجوانان قابل‌تحسين است؛ به‌ويژه بازي خوب آنها در کنار بازيگران مطرحي مانند نويد محمدزاده و فرهاد اصلاني فوق‌العاده است. بازي نويد محمدزاده درخشان است. نوع بازي و ديالوگش در اين فيلم به‌نوعي يادآور بهروز وثوقي در فيلم «قيصر» است، همان‌طور که در جاهايي بازي نويد پورفرج شبيه بازي مهدي فخيم‌زاده در فيلم نمکي است. فرهاد اصلاني نقش رئيس باند مافيايي را بازي مي‌کند که همه وجودش خباثت نيست. مهرباني‌هايي هم دارد. در نقشش خوش درخشيده است؛ نقشي که يادآور کلام شاملوست، آنجا که پارادوکسيکال مي‌گويد: «سلاخي مي‌گريست/ به قناري کوچکي/ دلباخته بود».  يکي از نکات قابل‌توجه فيلم، پيوند شروع آن به انتهاي آن است، با روايت جمله‌اي که نگاه پدرسالارانه در جامعه را بازتاب مي‌دهد. اين‌بار، درحالي‌که راوي به رابطه ميان چوپان و گوسفندان مي‌پردازد، دوربين چهره برادر کوچک، شاهين، را به قاب تصوير مي‌کشد که تازه از زندان رها شده و با چهره‌اي خشن، رؤياي نشستن بر جاي برادر بزرگ (شکور) را در سر مي‌پروراند؛ برادر بزرگ، اتهام قتل خواهر نمرده را به جان پذيرفته و در زندان است؛ احتمالا محکوم به مجازات اعدام؛ مگر آنکه زنده‌بودن شهره را، شاهين به گوش او برساند که در تعليق باقي مي‌ماند.
دو نکته پاياني و محتوايي. به قول فرويد عقده‌هاي سرکوفته دوران کودکي منشأ دردها و رنج‌هاي ما در دوران بزرگ‌سالي‌اند. عقده ازدست‌دادن والدين هميشه همراه با ماست، حتي اگر در زمانه ديگري به دست افرادي ديگر بزرگ شويم. همان دوران کوتاهي که يکي از والدين و بعد هر دو از دست مي‌روند، براي واردشدن آسيب روحي و زخم‌برداشتن جان آدمي کافي ‌است. رهاشدن چنين کودکاني در جامعه، به کل جامعه آسيب مي‌زند. دود درگيرشدن آنان در اموري که حکم عقده‌گشايي برايشان دارد، به چشم همه مي‌رود. بنابراين، از اين منظر ابزاري و کارکردي، نمي‌توان با نگاه فردگرايانه و اين باور که هر کسي مسئول عواقب خود است، جامعه را به حال خود رها کرد. چه از منظر ابزاري و کارکردي و چه از منظر ذاتي انساني، وظيفه همگان است که از چنين افرادي حمايت کنند تا با چشيدن طعم شيرين عشق، رؤياي «پدرخوانده» بودن را در سر نپرورانند.

 


دیدگاه‌ها(۰)