۱۳۹۷ شنبه ۱ ارديبهشت
شماره‌های پیشین:
شماره ۳۱۲۵ - ۱۳۹۷ سه شنبه ۲۸ فروردين
درباره رکن‌الدين خسروي
آتش به دل نسلي انداختي
عليرضا كوشك‌جلالي. كارگردان و نمايش‌نامه‌نويس

جوانکي با رؤياهايي بزرگ و سوادي اندک، پس از گرفتن ديپلم در دانشکده هنرهاي زيبا شرکت مي‌کند و بحق، مردود مي‌شود. يک سال تمام، با وجود مخالفت خانواده، در کلاس‌هاي مختلف تئاتر شرکت و شبانه‌روز تمرين مي‌کند، نمايش‌نامه و تاريخ تئاتر و هر چيز را که به تئاتر ربط دارد، مي‌خواند و باز در امتحان شرکت مي‌کند و اين بار همراه هشت نفر ديگر، نمره قبولي مي‌گيرد، اما چون شرط تشکيل کلاس 15 نفر است، مسئولان با بي‌رحمي تمام، همه را مردود اعلام مي‌کنند. حالا اين جوانک پريشان را در نظر بگيريد که زير درختي در پارک شهر نشسته، گيج و منگ به سرنوشت عجيبش فکر مي‌کند. او که حتي با ديدن تئاتر شهر تهران يا حس رفتن به صحنه، اشک شوقش جاري مي‌شود، در برابر بمباراني از پرسش‌هاي فلسفي که اطرافيانش بارها و بارها از او مي‌کردند، قرار گرفته: «رواني، اصلا مگه مطربي شغله؟ رواني، چرا نمي‌ري دنبال يه شغل نون‌و‌آب‌دار؟ رواني، مي‌خواي تمام عمر، دستت پيش ديگرون دراز باشه؟ رواني، يعني از فني‌زاده مي‌خواي بزرگ‌تر بشي؟ بدبخت رواني! فني‌زاده حتي پول خريد کهنه بچه‌اش رو نداره...! بدبخت رواني، به تو که زنم نمي‌دن!» که فکر به اين مشکل آخري واقعا او را به مرز جنون رسانده بود. از زير درخت بلند شد، چراکه سنده کفتري فرق سرش را ميهمان کرده بود. راهي خيابان شد و چشمش به تئاتر سنگلج افتاد. عکس‌هاي نمايش او را جذب کرد. نزديک شد. خواست وارد سالن شود. درباني جلويش را گرفت: بليت ‌داري؟! نداشت. عقب نشست. جمعيت به سرعت وارد سالن مي‌شد. خواست برگردد، چشمانش با چشمان دربان گره خورد، گويي دربان مي‌خواست بگويد، بمان! ماند. همه وارد شدند. دربان اشاره‌اي کرد، جلو رفت، در گوشش گفت: «همه که نشستن، برو بالکن يه گوشه وايسا و تماشا کن!» وارد سنگلج شد رواني. معبدي که رواني ترش کرد. بوي رنگ و گريم و لباس و بازيگران و نور... مي‌آمد. به بالکن رفت. مثل مجرمي بود که ترس داشت به کسي نگاه کند و لو برود. نمايش شروع شد: همه شب من اختر شمرم کي گردد صبح... رواني جادو شد. رواني‌تر شد و در پايان نمايش، تصميمش قطعي‌تر که تا آخر عمر به تئاتر بچسبد و رواني بماند. آري، ابراهيم توپچي و آقابيک اولين جرقه‌هاي تئاتر را در قلب من روشن کردند که بعدها به آتش‌‌فشان عظيمي  تبديل شد.
منوچهر رادين، ممنون که اين نمايش‌نامه را نوشتي. جعفر والي، اکبر زنجانپور، ايرج راد، سهراب سليمي، عنايت بخشي، بهروز بقايي، مريم شيرازي... ممنون که بازي کرديد. دربان تئاتر سنگلج ممنون که اجازه دادي پا به دنياي تئاتر بگذارم، رکن‌الدين عزيز ممنون... ممنون که آتش به دل نسلي انداختي!
خسروي در قطعه فلان و بهمان دفن نيست، حرارت وجودش را تمام کساني که کارهايش را ديده‌اند، در گوشت و پوست و روح خود يدک مي‌کشند. نمايش با اين ترانه  تمام شد:
ليلي ليلي ليلي ليلي ليلي ليلي ليلي ليلي ليلي ليلي ليلي ليلي ليلي ليلي ليلي ليلي حوضک جوجو اومد جوجو اومد آب بخوره افتاد توي حوضک...
و من رواني در حوضک تئاتري غرق شدم که به اقيانوس رسيد.
14 آوريل 2017، کلن

 


دیدگاه‌ها(۰)