۱۳۹۶ جمعه ۲۶ آبان
شماره‌های پیشین:
شماره ۲۹۶۱ - ۱۳۹۶ چهارشنبه ۲۲ شهريور
بیدار باش برای 22 بهمن
سيد اميرحسين بني اشراف

 از مادرم شنیده‌ام، اولین بار که تصمیم گرفته‌ام، کلامی بر زبان برانم، به‌جای گفتن «بابا» یا «مامان»، یک روز صبح، هم‌زمان با صدای بلند و کش‌داری که از کوچه می‌آمده، روی دو پا ایستاده و فریاد سر داده‌ام: «عادس». این را هم مثل صاحب همان صدا کش داده‌ام و در دل پدر و مادرم قند آب کرده‌ام. از آن زمان تاکنون در گردش روزگار، من و مردم شهر، صبح‌های زیادی با گذر صدای همان مرد از پشت پنجره هامان از خواب بیدار شده‌ایم. صدایی که به یک نوستالژی بدل شده و شاید سیمایی برایش متصور نباشیم. صوتی که با نام کرمانشاه و محله 22 بهمن پیوند خورده هیچ غریبه‌ای درکش نمی‌کند. صدای دل‌نشینی که هفت، هفت و نیم صبح، سوار بر نسیم سحری از کوچه‌های این محله می‌گذرد و گرمایش گواه آن است که او چیزی بیشتر از یک کاسب است. صاحب این صدا آقا حسین عینی، مردی پنجاه‌وهفت‌ساله است که سی‌وسه سال از عمرش را در این محله و اطرافش «عدسی» می‌فروشد، ولی نوای خوشش، بیش از این محله رفته است و حالا بیشتر مردم شهر می‌شناسندش. کلمه عدس را چنان می‌کشد، تحریر می‌دهد و با صدای رسا فریاد می‌زند، که گویی تحت آموزش بزرگ‌ترین اساتید هنر آن را صیقل داده است: «مردم باعث می‌شوند که این صدا را بالا بیام. بعضی وقت‌ها پایین و بالاش می‌کنم. زیروبمش می‌کنم. به آن حالت می‌دهم و کسانی هستند که می‌گویند از صدات لذت می‌بریم. من هم سعی می‌کنم وقتی‌که این صدا را از ته گلو بالا می‌آیم بیشتر لذت ببرد. وقتی من صبح زود در این کوچه‌ها می‌گردم، اکثراً خوابند. در خروس‌خوان صبح، صدای من بیدارباش است. باید طوری باشد که اگر کسی یک روز صدای من را نشنود، با خودش بگوید: چه شده؟ کجاست؟» هنگام سر دادن این آواز یک‌کلمه‌ای صدایش تا چند کوچه آن‌طرف‌تر می‌رود و خیلی‌ها را با کاسه و قابلمه به در خانه می‌کشاند. اگرچه اهل این حوالی نیست ولی می‌گوید عشق در این محله زمین‌گیرش کرده است: «من بچه خود کرمانشاهم. اصلیتم بچه کل هواس و بزرگ‌شده بازرگانی و خیابان دانشجوام. سی‌وسه سال است که در این کارم. از سال 62 شروع کردم و فقط کارم همین است. از جایی هم حقوق نمی‌گیرم. خدا خودش می‌رساند و هرچه بخواهد همان می‌شود.» هیبتش نشان از کهنه سربازی دارد که به جبر و اختیار بخشی از خاطرات جنگ را با خودش دارد: کلاه لبه‌دار، ته‌ریش سفید، چفیه گردنش، پوتین مشکی نظامی‌اش که شلوارهای خاکی‌رنگش را توی آن کرده و دست راستی که تنها یک انگشتش باقی‌مانده. آقا حسین یادگارهای زیادی را از جنگ با خودش آورده است: «از وقتی‌که از جبهه آمده‌ام، این چفیه را به گردن دارم. جنگ که شروع شد، خودم داوطلبانه رفتم جبهه. بعد خوردم به سربازی و یک سال هم‌پیمانی ایستادم. سه سال جبهه بودم. هم تخریب می‌رفتم، هم گشت و شناسایی. من از ارتش و با دوتا از بچه‌های سپاه و دو تا هوابرد شیراز و... توی یک اکیپ نه نفره بودیم.» و اما انگشتانش حکایت دیگری دارد: «بعد از جبهه، در آبادی «ده پهن» یک بمب خوشه‌ای عمل نکرده بود و فکر کردم که خنثایش می‌کنم. بلندش کردم و.... پرونده هم برایم تشکیل داده‌اند، ولی هنوز زنگی به من نزده‌اند. حقوقی نمی‌گیرم، ولی کارت ایثارگری دارم.» او حالا با تمام نجابت و همراه با یادگاری‌هایش در کوچه‌های شهر می‌گردد و گاهی پیدا می‌شوند کسانی که برای پاره شدن چرتشان با او تلخی می‌کنند: «بعضی‌ها از خواب بیدار می‌شوند و گلایه می‌کنند. ولی این را طوری می‌گویند که ناراحت نشوم. در چنین مواردی، دیگر از آن گذر نمی‌روم» او با عشق خانواده‌اش حرف می‌زند و علی و فاطمه‌اش را چنین معرفی می‌کند: «دو بچه دارم. یک پسر و یک دختر. پسرم دانشجوی مکانیک است. و دخترم فوق‌لیسانس عمران و دارد می‌خواند برای دکترا. با همین شغل دست‌فروشی... عشق خانواده کمک می‌کند. وقتی دردی باشد، همین عشق مرهم است. باید عشق باشد که در کاری پیشرفت کنی.» با همین عشق و با یاد از همسر و فرزندان و کمک‌هایشان برایمان شرح می‌دهد که چطور سالهاست که صبحانه گوارای مردم را درست می‌کند: «امروز عدس را می‌شوری برای فردا. آن را می‌ریزی توی یک قزان بزرگ. خیس و نمدار می‌شود. هر چقدر عدس می‌ریزی، باید دو انگشت روی آن را آب بگیرد. فردا، درش را با خفه کن می‌بندی. ده صبح تا شش غروب آن را می‌گذاری که بخارپز شود. بعد آن را با تُخماق می‌کوبی. یک‌سوم این عدس له می‌شود. آن را توی قابلمه می‌ریزی روی آن چهار انگشت آب می‌ریزی و درش را خفه می‌کنی تا پنج صبح. آب اضافه‌اش را خالی می‌کنی و می‌شیوانیتش و نمک می‌زنی. شعله‌اش را زیاد می‌کنی که جوش بخورد و نمک هم قاطی اش شود.» از درآمدش راضی است و می‌گوید: «درامد آن‌چنانی ندارم ولی راضی هستم. وقتی دلت با خدا باشد، صبح که بیدار می‌شوی خودت را می‌دهی دست خدا. اگر دلت با خدا باشد و یک روزی بیایی و بیست، سی هزار تومان درآوری، همان خرج خانه را می‌دهد.» او صبح‌ها حوالی ساعت شش و نیم خودش را با پیکان قرمز پنجاه‌ونه گوجه‌ای‌اش به نوبهار می‌رساند. پیکانی که همیشه صبح‌ها زیر درخت توت جلوی بانک صادرات پارک شده و برای نوبهار نمادی هویتی است. همان‌جا می‌ایستد. دوچرخه‌اش را از جعبه ماشین بیرون می‌آورد و به تیر برق تکیه می‌دهد. فرش کوچکی را روی ترک فلزی دوچرخه‌اش می‌اندازد و دو ظرف فلزی دردار را از دو طرف آن آویزان می‌کند و ملاقه‌ای را کنار یکی از آن‌ها می‌گذارد. نیم ساعتی را همان‌جا می‌ایستد تا مشتریانی که جایش را بلندند بیایند. سلام و احوالپرسی می‌کند و ظرف را روی ترک دوچرخه‌اش می‌گذارد و با ملاقه‌اش آن را پر می‌کند. می‌پرسد: «پونه بریزم؟» بعد پول را می‌گیرد و می‌گوید: «خدا روزی بده». حوالی ساعت هفت چند قدمی کنار دوچرخه‌اش می‌دود و بعد همچون سواری که بر اسب سرکشی می‌پرد، خودش را بالا می‌کشد و به کوچه‌ها سر می‌زند و دوباره همان صدا... این کار را در سرما و گرما می‌کند و می‌گوید که اتفاقاً دوچرخه‌سواری در برف راحت‌تر است.
دوچرخه و ماشینش را دوست دارد و چنان از آن‌ها یاد می‌کند که گویا جان دارند:  «قبلاً روی سر می‌آوردم، بزرگان کرمانشاه می‌دانند. بچه‌های امروزی به یاد نمی‌آوردند. یک سَوَتَه بود که با حصیر درست می‌کردند. عدس را توی «قزان» می‌ریختیم و دورش را با وَرداوان که مثل ملحفه است و جنس اش از متقال است می‌گرفتیم و لنگی هم رویش. در خفه کن هم داشت. شش هفت سالی این‌طور می‌آوردم. بعد دوچرخه ساندم و از رشیدی با دوچرخه راه می‌افتادم. از 70 تا 82 با دوچرخه می‌آمدم. این همان دوچرخه است. با کارتون خریدمش 4000 تومان و خودم جمعش کردم. آدم وقتی پا به سن می‌گذارد، توانش کمتر می‌شود. این ماشین را خریدم. مدل پنجاه‌ونه است. از او راضی‌ام. خرج یک خانواده را می‌دهد. چند وقت پیش دیدم خیلی از من گِلگِی دارد. بردم و حسابی رنگش کردم.» حالا او و دوچرخه و ماشینش خاطرات زیادی را از این مردم و کوچه‌ها دارند: «یک‌بار یک نفر با لباس راحتی آمد از من خرید کند. کاسه را که دستم داد، در بسته شد. کلید هم نداشت و خانواده‌اش نبودند. دیوار و دزدگیر بلندی داشت. همان‌جا گفت: «زهرمار توی دلم بخورد، عدس برای چت بود؟» همان‌جا گفتم: «آقا اجازه می‌دهید، کلید خانه‌ام را روی در بیاندازم؟» همانجا از خدا خواستم با آن کلید باز شود. باز شد.»
آقا حسین سالهاست که در کوچه‌ها رکاب می‌زند و می‌خواند و چنین می‌گوید که این صدا در اوقات گرفتگی برای زمزمه آهنگ‌های اصیل و سنتی به کمکش می‌آید. او بزرگ شدن ساختمان‌ها و پیر شدن آدم‌ها را به چشم دیده است: «زمانی که من اینجا کاسبی می‌کردم، ساختمان سه‌طبقه بالاتر نداشتیم. سه‌طبقه هم، تک‌وتوک بود. شهر که بزرگ‌تر می‌شود. مهر و محبت کم می‌شود. من به عشق آدم‌های آن زمان می‌آیم که هنوز هستند.»


دیدگاه‌ها(۰)