۱۳۹۶ شنبه ۴ آذر
شماره‌های پیشین:
شماره ۳۰۰۶ - ۱۳۹۶ سه شنبه ۱۶ آبان
عشق جیرجیرک و خرس ناممکن است!
شمسي رنجبر

«جیرجیرک به خرس گفت: عاشقت شده‌ام. خرس پهلویش را خاراند و پاسخ داد: از خواب که بیدار شدم درباره‌اش حرف می‌زنیم. خرس به خواب زمستانی رفت و ندانست که عمر جیرجیرک تنها سه روز است»!
 گفت‌وگوی جیرجیرک و خرس از کتاب «آویشن قشنگ نیست» نوشته «حامد اسماعیلیون» به عنوان بخش قابل بیانی از این کتاب، در جاهای مختلف نقل شده است که او برای این کتاب و کتاب «دکتر داتیس» جایزه «هوشنگ گلشیری» را دریافت کرد. حامد اسماعیلیون نویسنده و دندانپزشکی چهل و یک ساله و اهل کرمانشاه است که عاشق هم‌نفس شدن با آدم‌هاست و دمخور شدن با آن‌ها تاثیر بسیاری بر نوشته‌هایش دارد. رمان‌های «گاماسیاب ماهی ندارد»، «قناری باز» و «توکای آبی» دیگر کتاب‌های اسماعیلیون هستند.

از کودکی و کرمانشاه بگویید؟ در چه محله‌ای بودید؟ حال و هوای آن محله؟ مدرسه‌هایی که می‌رفتید؟
در محله‌ ششم بهمن (بیست و دوم بهمن امروزی) بزرگ شدم، میدان گلستان به طرف کمربندی. ما از سال پنجاه و سه تا هفتاد و چهار در کرمانشاه زندگی کردیم که جز چند سال اول، بقیه را در این محله به سر بردیم. محله‌ای بود با خانه‌های یکی دو طبقه و کوچه‌های پر از پسربچه. اگر جنگ اوضاع را به هم نمی‌ریخت شاید کودکیِ شاد و پر جنب‌وجوشی برای ما شکل می‌گرفت که البته نگرفت. هرچه هست بیشتر بازی با برادرم و دوستان معدودی‌ بود که اجازه داشتم با آن‌ها بازی کنم را به یاد دارم. خیلی به‌ندرت اجازه‌ حضور در کوچه به ما داده می‌شد و تابستان‌ها هم باید قبل از تاریک شدن هوا به خانه برمی‌گشتیم. هرچند هرچه بزرگتر شدیم و جنگ هم به پایان رسید؛ آزادی‌ها بیشتر شد و شده است که حتی تا دو و سه‌ نیمه‌شب در بلوار اصلی خیابان گلستان گل‌کوچیک بازی کرده باشیم. من در همان محله به دبستان «حکمت‌الله ابراهیمی» و بعد «محمد کرمانشاهی» رفتم و پس از آن در راهنمایی نمونه نزدیک «سه‌راه برق» و دبیرستان نمونه در محله «‌چقاگلان» درس خواندم. دانش‌آموز درس‌خوانی بودم و چون بین هم‌کلاسی‌های درسخوان بُر خورده بودم چاره‌ای جز رفتن به دانشگاه و گرفتنِ مدرک دکترا یا مهندسی نبود. پس تقریبا هم‌زمان با ترک کرمانشاه در سال هفتاد و چهار به دانشگاه تبریز رفتم.
دوران شروع نویسندگی شما چه زمانی بود؟ ردپای جنگ در یکی نوشته‌های شما هست، با تاثیرات آن، سال‌ها بعد نوشتید؟
پانزده سالی هست به‌طور جدی می‌نویسم. ابتدای دهه‌ هشتاد آغاز نویسندگی من به شکل حرفه‌ای‌ست. البته مدت‌ها طول کشید تا به انتشار کتاب برسم. وبلاگ‌نویس بودم، بعدها به کارگاه نویسندگی «امیرحسن چهلتن» رفتم و سال هشتاد و هفت اولین کتابم منتشر شد. آن‌قدرها هم پیر نیستم. در پایان جنگ نوجوانی دوازده سیزده ساله بودم اما خب خیلی چیزها را فراموش نکرده‌ام و جنگ از تِم‌های مورد علاقه‌ام در نویسندگی‌ست. یک‌بار به آن پرداخته‌ام و ممکن است در آینده هم دوباره سراغش بروم.
چه زمانی از ایران رفتید و خاطرات سال‌های دور از کرمانشاه چطور بود؟
هفت سال است ایران را ترک کرده‌ام و در کانادا زندگی می‌کنم. درباره خاطرات حرف زیادی برای گفتن ندارم. بارها نوشته‌ام که هنوز اغلب خواب‌های من اگر خوابی البته ببینم؛ در خانه‌ کرمانشاه می‌گذرد. نمی‌دانم رویاست یا کابوس اما آن خانه‌ سه اتاق‌خوابه، با حیاط دل‌باز و درخت شاتوتش در ناخودآگاهم لانه کرده است.
برگشتن را دوست ندارم اگر تنها باشم که دیگر بدتر. آن خانه را کوبیده‌اند و ده واحد آپارتمان ساخته‌اند. تمام خانه‌های همسایه‌ها هم مبدل به خانه‌های بی‌قواره‌ای شده که دشمنِ خاطره‌بازی‌ست. پس بهتر بگویم خیلی کم پیش می‌آید به گذشته فکر کنم و اسیرش بمانم.
 وضعیت فرهنگ، هنر و حتی سیاست و اقتصاد جامعه‌ای مثل کرمانشاه که شما را به سمت نویسندگی برد با جامعه‌ای که اکنون در آن نویسنده‌ای شناخته شده هستید، چقدر تفاوت کرده؟
اغلب به ایران سفر می‌کنم که البته نزدیک به سه سال است فرصت نکرده‌ام، اما نمی‌توانم تصویری درست از این تفاوت‌ها پیش چشمم بسازم. راستش را بخواهید خیلی در این‌باره قضاوتی ندارم. من کار خودم را می‌کنم. مدام خودم را با آدمی که بوده‌ام اندازه می‌گیرم. تمام جوامعی که در آن زندگی کرده‌ام؛ تمام آن خرده‌فرهنگ‌ها از کرمانشاه و کردستان تا آذربایجان و مازندران حتی تهران و حتی جامعه‌ امروز تورنتو در من رسوب کرده‌اند. این آشِ شوربا را اغلب هَم نمی‌زنم. فقط فکر می‌کنم آن‌قدر که خودم در تمام این سال‌ها دگرگون شده‌ام چنین اتفاقی برای جامعه‌ای که پشت سر گذاشته‌ام نیفتاده است.
چقدر با نقد کار یک نویسنده می‌شود به او کمک کرد بهتر بنویسد؟ آیا نقد اثر توسط منتقدان درست انجام می‌شود و یا صرفا شخصیت نویسنده را در ترازوی نقد می‌گذارند؟
به نقد همه‌ خوانندگان احترام می‌گذارم، حتی کسانی که اثر را مزخرف قلمداد می‌کنند. هرکس پول پای اثری می‌پردازد حق دارد آن را بی‌رحمانه نقد کند.  اگر نویسنده شانس بیاورد و نقدی بر اثرش نوشته شود قطعا می‌تواند یاری‌دهنده باشد. بر کتاب‌های من نقدهای بسیاری نوشته شده، مثبت یا منفی و بازخوردهای زیادی از خوانندگان گرفته‌ام. هرچه به دستم رسیده است را خوانده‌ام و حتی اگر ناسزایی بوده که خوشبختانه خیلی کم بوده آن را شنیده‌ام. نقد را مایه‌ پیشرفت کارم می‌دانم.
آیا ترجمه می‌تواند به اثر وفادار باشد؟ چگونه مفصل‌بندی یک زبان قادر به انتقال به زبان دیگری است؟ آن هم ادبیات؟
با کار مترجمان تا حدی آشنا هستم. تا آن‌جا که به فارسی و انگلیسی کتاب می‌خوانم می‌توانم بفهمم کار ترجمه چه دشواری‌هایی دارد. اما چیزی که هست و در ایران چندان جدی گرفته نمی‌شود؛ صاحب تفکر یا صاحب اثر است. خیلی می‌بینم که نام نویسندگان فرنگی زیر سایه‌ نام مترجمان قرار می‌گیرد. این رسم در ممالک دیرپاتر در ادبیات داستانی مرسوم نیست. حتی اسم مترجم روی جلد نمی‌آید. نمی‌گویم مترجمان صاحب اندیشه نیستند. چرا مترجم زبان‌شناس است و باید به ظرایف هر دو زبان و واژه‌آفرینی و انتقال مفهوم فکر کند و استراتژی داشته باشد، اما در هر حال او صاحب اثر به شمار نمی‌رود. پس از آن کارهایی‌ست که چون در آن استعدادی هم ندارم سراغش نمی‌روم چون به گمانم حاشیه‌ فراوان دارد.
کتاب‌های شما به چه زبان‌هایی ترجمه شده و چرا ما ترجمه‌ای به زبان کردی از کتاب‌های شما نداریم؟
کتاب آخر من یعنی «گاماسیاب ماهی ندارد» به اسپانیولی در حال ترجمه است و امیدوارم این پاییز در مکزیک منتشر شود. در مورد زبان کردی نمی‌دانم. مترجمی باید پیدا شود و علاقمند باشد تا ترجمه‌ کتاب‌ها به کُردی هم منتشر شود.
چقدر با فرهنگ و ادبیات کرد کرمانشاه آشنا هستید؟
از حسرت‌های زندگی‌ام این است که خواندن و نوشتن به کُردی و تُرکی را یاد نگرفته‌ام. کاش سیستم آموزشی مساله‌ آموزش زبان را در اقوام مختلف جدی می‌گرفت. آموختن نوشتن کُردی یا تُرکی برای چون منی که در آن جوامع زندگی می‌کردم فرصتی بود که از دست رفت. هرچند هر دو زبان را می‌فهمم اما از خواندنشان عاجزم.
پزشکی چقدر در پیدا کردن ایده برای نوشتن به شما کمک کرده است؟ و یا شاید هم در مواقعی این کار مانع شده باشد؟
خیلی زیاد. البته من دندانپزشکم اما دمخوریِ همیشگی با مردم و هم‌نفس شدن با آدم‌ها، کاری که عاشقش هستم، تاثیر زیادی گذاشته است. مثلا در «دکتر داتیس» نمونه‌های آن به کرات دیده می‌شود. سویه‌ منفیِ ماجرا «زمان‌» است که آن را حرفه‌ دندانپزشکی از من می‌گیرد. به‌ویژه پس از مهاجرت فرصت نوشتن چندان مهیا نیست. هرچند من همیشه مشغول نوشتن چیزی هستم اما رُمان که دغدغه‌ اصلی من است قربانی حرفه‌ام شده است. شاید اگر مجبور نبودم مدت‌های طولانی در مطب یا کلینیک مشغول به کار باشم و شاید اگر نوشتن زندگی‌ام را تامین می‌کرد؛ الان به جای هفت کتاب (سه تای آن منتشر نشده) آثار بیشتری نوشته بودم.
در نوشتن، چه عنصری بیشتر از همه برایتان مهم است؟
 قصه برای من مهم‌ترین بخش نوشتن است، قصه‌ای که جذاب باشد و خودم را هم با خود ببرد. پس از آن جزییات در رده‌ بعدی قرار می‌گیرد. مثل سقف‌های کاشی‌کاری شده‌ مساجد ایرانی یا تابلوهای نقاشی امپرسیونیست‌ها یا قصه‌های گابریل گارسیامارکز. ساعات طولانی به جزییات هر قصه‌ای فکر می‌کنم و بارها و بارها دست به بازنویسی می‌زنم. شده است پس از انتشار نوشته‌ای، وبلاگی در فیس‌بوکم بارها برگردم و مثلا یک عبارت را چندین‌بار تغییر بدهم. قطعا خوانندگان متوجه این تغییرات نمی‌شوند اما تا خودم به آن جمله‌بندی ایده‌آل یا تاثیری که خودم دوست دارم نرسم آرام نمی‌گیرم.
نویسنده‌ها و مخصوصا شما چقدر در نوشته‌هایتان تکه‌هایی از خودتان را جا می‌گذارید؟
اخیرا خیلی کمتر پیش می‌آید. بی‌تردید هر اثری به نویسنده‌اش و نگاه او به دنیای اطرافش مربوط می‌شود اما باید توجه کرد پس از نوشتن اثر این ارتباط قطع می‌شود. حتی گاهی فراموش می‌شود. هنوز خیلی‌ها باور نمی‌کنند دکتر داتیس من نیستم. در خیلی از چیزها با او موافق نبوده‌ام و بسیاری از راه‌هایی را که او رفته است نرفته‌ام و نخواهم رفت. حتی وقتی گفتم شاید کمتر از سی درصد کتاب بر تجربیات شخصی خودم بنا شده است کمتر کسی باور کرد. به‌هرجهت این موضوعی‌ست که فقط برای خود نویسنده روشن است و ممکن است دیگران هیچ‌گاه بر رموز آن آگاه نشوند.
«جیرجیرک به خرس گفت: عاشقت شده‌ام. خرس پهلویش را خاراند و پاسخ داد: از خواب که بیدار شدم درباره‌اش حرف می‌زنیم. خرس به خواب زمستانی رفت و ندانست که عمر جیرجیرک، تنها سه روز است»! چه معنایی در لایه‌های این متن پنهان است؟ چقدر می‌تواند برگرفته از یک تجربه یا یک درد در گذشته باشد؟
اعترافی که می‌خواهم بکنم این است که این جمله کاملا از من نیست. آن‌وقت‌ها که موبایل تازه فراگیر شده بود پیام کوتاهی از دوستی به دستم رسید که مضمونی شبیه به این داشت، پیامی که در ذهن من ماند و بعدها در موقع نوشتن کتاب آن را بر پیشانیِ داستانی گذاشتم. جمله‌بندی همان جمله‌بندی نیست اما مضمون همان است. قهرمان آن داستان هم می‌گوید آن را جایی خوانده. این متن از من نیست چون من در نوشتن داستانم تحقیق می‌کنم که عمر جیرجیرک سه روز است یا بیشتر است یا کمتر است. ضمن این‌که در اغلب داستان‌های من جیرجیرک‌ها با خرس‌ها حرف نمی‌زنند. آن‌ها هم‌صحبتی با مثلا زنبورها یا مگس‌ها را ترجیح می‌دهند. ضمن این‌که در داستان‌های من احتمال عشق جیرجیرک و خرس به دلایلی بسیار بدیهی منتفی و ناممکن است.
داستان خوب تعریفش چیست و چطور می‌تواند در حرکت فلسفی و اجتماعی جامعه موثر باشد؟
داستان خوب به قول «اسکار وایلد» داستانی‌ست که خوب نوشته شده باشد. از دید من آن داستان باید روایت معتبری باشد، یعنی بشود به آن استناد کرد، چفت و بستِ محکمی داشته باشد، تاثیرگذار باشد و بعد هم بشود به زبان‌های دیگر ترجمه‌اش کرد و برای دیگران هم قابل‌فهم بماند.
 انتظار ندارم قصه جامعه را متحول کند، چرا که هیچ نمونه‌ای برای اثبات چنین نظریه‌ای وجود ندارد. همین که خواننده را مدتی سرگرم کند و چیزهایی هم از زندگی دیگران به او بیاموزد برای من کافی‌ست.
نوشته‌های جدید، تفکرات جدید و چشم‌انداز شما برای آینده چیست؟
در این مورد برنامه‌ای نریخته‌ام. آثاری آماده دارم که یا در ارشاد بلاتکلیف مانده است یا خودم با شرایط فعلی علاقه‌ای به انتشارشان ندارم. با وجود سد سانسور و ایمن نبودن نویسنده پس از انتشار کتاب، فعلا همین بی‌خبری را ترجیح می‌دهم. هرچند وظیفه‌شناسانه به نوشتن ادامه می‌دهم و هم‌اکنون در حال جمع کردن منابع تحقیقیِ رُمان بعدی هستم تا ببینم آینده خودش چگونه به پیشواز ما می‌آید.


دیدگاه‌ها(۰)