30 شماره آخر

  • شماره 4100 -
  • ۱۴۰۰ يکشنبه ۲۸ شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه ورق بزنید دریافت همه صفحات
تبلیغات
روزنامه شرق نارون

سایه بلند 11 سپتامبر

فرانسیس فوکویاما. نظریه‌پرداز آمریکایی

حملات تروریستی 11 سپتامبر تأثیر زیادی بر سیاست جهانی داشت؛ اما نه آن‌گونه که بسیاری از مردم تصور می‌کردند. در این مدت، اسلام‌گرایی رادیکال نتوانست خود را یک جنبش سیاسی متحول‌کننده جهانی معرفی کند و این خلاف امیدواری هواداران آن و نگرانی غرب بود. مهم‌ترین پیامد حملات 11 سپتامبر از یک سو تحریک ایالات متحده و حمله این کشور به افغانستان و عراق بود و از سوی دیگر طولانی‌شدن جنگ علیه شبه‌نظامیان و در نهایت شکست و افول موقعیت آمریکا در جهان. نماد درخور‌توجه این افول جایگاه هم در صحنه‌های آشفتگی در فرودگاه کابل رقم خورد که جهان شاهد آن بود. تا ماه‌های پس از حملات 11 سپتامبر، ایالات متحده در حال دست‌وپنجه نرم‌کردن با چالشی بود که تا قبل از آن تجربه‌اش نکرده بود. القاعده به سرکردگی اسامه بن‌لادن بدون داشتن خواسته‌ای مشخص قصد کشتن آمریکایی‌‌ها را داشت و این خلاف رویه اغلب گروه‌های تروریستی در خاورمیانه یا حتی ارتش آزادی‌بخش ایرلند بود. القاعده هیچ خواسته روشنی نداشت. در‌عین‌حال اگر می‌توانست به جای حدود سه هزار نفر، 300 هزار یا سه میلیون نفر را بکشد، خوشحال‌تر هم می‌شد.

با توجه به اینکه دستیابی به سلاح کشتارجمعی برای تروریست‌ها بسیار دشواراست، آنها همچنان به حملات خونین با بمب، اسلحه، چاقو و وسایل نقلیه ادامه می‌دهند. با این حال در 20 سال گذشته، اهداف غربی گروه‌های تروریستی آموختند که چگونه بهتر از خود محافظت کنند و این باعث شد تا تروریست‌ها دستاورد چندانی نداشته باشند. مشکل بزرگ‌تر آنها این بود که بنیادگرایی هرگز به‌عنوان یک جنبش سیاسی توده‌ای مورد توجه قرار نگرفت. بنیادگرایان به اقدامات مخرب خود در مناطقی مانند سومالی، شمال کنیا، افغانستان، مالی، شمال نیجریه و مکان‌های مشابه ادامه می‌دهد؛ اما این مناطق از فقیرترین و کم‌قدرت‌ترین مناطق جهان هستند. این در حالی است که کمونیسم در دوران اوج خود در بین مردم تحصیل‌کرده کشورهای توسعه‌یافته جذابیت گسترده‌تری داشت و ملی‌گرایی پوپولیستی در دموکراسی‌های مستقر مانند ایالات متحده هم با اقبال روبه‌رو شده است. خلاف این جنبش‌ها، بنیادگرایی را که تهدیدی علیه نظم جهانی است، حتی به‌سختی می‌توان یک موج ایدئولوژیک دانست.
آنچه در‌این‌میان بی‌ثبات‌کننده بود، نه حملات 11 سپتامبر بلکه واکنش اغراق‌آمیز آمریکا به این حملات، به‌ویژه حمله به عراق بود. حمله به عراق یک جنگ پیشگیرانه براساس وحشتی غیرواقعی بود، مبنی بر اینکه صدام حسین سلاح‌های هسته‌ای تولید می‌کند و آنها را در اختیار تروریست‌ها قرار می‌دهد. ظاهرا این تهدید وجود نداشت و دولت جورج بوش هزینه و دشواری اشغال هم‌زمان دو کشور با اکثریت مسلمان را دست‌کم گرفت. بسیاری از درس‌هایی که از این جنگ‌های طولانی‌مدت گرفته شد، مربوط به دشواری ایجاد نهادهای سیاسی پایدار بود که تصور می‌شد برای جلوگیری از ظهور مجدد یک تهدید تروریستی ضروری است. آن زمان سه هدف ممکن وجود داشت: اول، ایجاد دولتی که بتواند قدرت خود را در سراسر کشور اعمال کند. دوم، ایجاد یک دولت مدرن که ظرفیت ارائه خدمات اولیه گسترده را داشته باشد و سوم، آن دولت، به دولتی مسئول در قبال شهروندانش تبدیل شود. همان‌طور که معلوم شد، هدف از ایجاد دموکراسی ساده‌ترین هدف از این سه هدف بود. در افغانستان و عراق، انتخابات یا «چیزی شبیه انتخابات» برگزار کردند و براساس‌آن، رهبران سیاسی براساس رقابت سیاسی واقعی انتخاب شدند؛ اما این فرایند مملو از فساد و تقلب بود. با‌وجود‌این نتایجی که حاصل شد کم‌و‌بیش اراده مردم این کشورها را نشان می‌داد.
ناکامی در دولت‌سازی
ساده‌ترین هدفی که برای ایالات متحده تعیین شده بود، در عمل، غیرقابل دستیابی شد. ایجاد یک دولت مدرن با ظرفیت بالا و میزان حداقلی فساد - آنچه من در جاهای دیگر آن را «دانمارک‌شدن» نامیده‌ام - کاملا فراتر از توانایی ایالات متحده و متحدانش است. هر برنامه توسعه‌ای در جهان الگویی مانند دانمارک را برای خود ترسیم می‌کند؛ اما دانمارک واقعی حدود 800 سال طول کشید تا به جایی برسد که اکنون قرار دارد و ما نباید انتظار داشته باشیم که نتایج مشابهی به‌زودی در فقیرترین و آشفته‌ترین نقاط جهان ظاهر شود. دور از دسترس‌بودن الگوی نهایی «دانمارک‌شدن»، باعث شد تا هدف متوسط ایجاد دولت حداقلی با حمایت اقوام، گروه‌ها و جریان‌های ذی‌نفع و اعطای منابع به آنها برای حفظ حکومت، در دستور کار قرار گیرد. در عراق و افغانستان گروه‌های مختلف قومی و هویتی حضور دارند و اجرای این هدف حداقلی باعث ایجاد «ائتلاف رانت‌خوار» در این دو کشور شد. ائتلافی که اگر منافع آن تأمین شود، می‌تواند به کاهش خشونت کمک کند. تحقق این هدف در عراق آسان‌تر از افغانستان بود. اگرچه عراق مدرن از تقسیم عثمانی به وجود آمد؛ اما این کشور دارای سابقه طولانی‌تری از اقتدار حکومتی متمرکز نسبت به افغانستان بوده است. دولت فعلی بغداد از حاکمیت کمی بر استان‌های کردنشین خود برخوردار است؛ اما پایگاه اجتماعی آن از اقلیت سنی در زمان صدام حسین به اکثریت شیعه تغییر یافته است و می‌تواند برایندی واقعی از جمعیت کشور باشد.
با وجود چالش‌های بسیار در مسیر دولت‌سازی در افغانستان، مشکل اساسی این کشور به موقعیت جغرافیایی و شرایط آب‌و‌هوایی مربوط می‌شود. بین‌النهرین محل یکی از اولین دولت‌های جهان بود و در بخش زیادی از تاریخ کهن خود، تحت کنترل دولت‌های مقتدر بوده است. این منطقه بر دره‌ آبرفتی حاصلخیزی متمرکز است که زمین مسطح آن حرکت نیروهای نظامی را تسهیل می‌کند و در‌این‌میان، کردستان استثنائی است که در واقع تأثیرگذاری عامل جغرافیایی  را ثابت می‌کند.
در مقابل، افغانستان هرگز در تاریخ طولانی خود میزبان یک دولت مرکزی قوی نبوده است؛ زیرا (الف) بسیار کوهستانی است و (ب) از هر طرف در معرض نفوذ است و بارها از این کشور به‌عنوان مسیر تهاجم به دیگر سرزمین‌ها استفاده شده است. امپراتوری مغول که چندین قرن هند را اداره می‌کرد، موفق به تشکیل دولتی مقتدر و ماندگار در افغانستان نشد؛ اما شمال هند را مکانی بسیار مناسب برای ایجاد دولت خود یافت. با گذشت قرن‌ها و با وجود پیشرفت‌های گسترده بشر، اتحاد شوروی و آمریکایی‌ها نتوانستند بر چالش‌های مهمی که جغرافیای افغانستان ایجاد می‌کند، غلبه کنند.
درس بزرگ 11 سپتامبر
اما شکست روند دولت‌سازی در افغانستان صرفا ناشی از موقعیت جغرافیایی افغانستان نبود. با وجود برگزاری انتخابات، دولت مستقر در کابل هرگز مشروعیت مورد نیاز را به دست نیاورد. اگر دولت‌هایی که پس از سال 2001 در افغانستان بر سر کار آمدند، منابع در دسترس و حمایت‌های خود از جریان‌ها و قومیت‌های مختلف را به شیوه‌هایی عینی‌تر توزیع می‌کردند، شاید موفق می‌شدند؛ اما به جای آن، بسیاری از منابع حکومت افغانستان به جیب سیاست‌مداران ریخته شد و آنها هم این حمایت‌های مالی را به حساب‌های بانکی خود در دوحه یا دوبی واریز کردند. به‌این‌ترتیب سرمایه‌گذاری ناچیزی در پروژه ملت‌سازی در افغانستان انجام شد و تقریبا هیچ نماد مشترکی که به شهروندان حس هویت مشترک بدهد، شکل نگرفت.
شکست آمریکا در افغانستان شکست در ایجاد لیبرال‌دموکراسی به سبک غربی در آن کشور نبود. مشکل اساسی‌تر از این بود. غرب نتوانست حتی آن دولت حداقلی را که بتواند با اقتدار بر مناطق شهری حکمرانی کند، در افغانستان بر سر کار بیاورد. در عراق هم اشتباه‌های اساسی آمریکا این بود که در وهله اول به این کشور حمله کردند، سپس ارتش عراق را برچیدند و با یک چالش عظیم دولت‌سازی روبه‌رو شدند که راه‌حلی برای آن نداشتند.
سخنرانی بایدن در 31 آگوست نشان می‌دهد که ایالات متحده از این دو تجربه درس‌های زیادی آموخته است و قرار نیست حداقل در کوتاه‌مدت، پروژه مشابه دولت‌سازی را در دیگر نقاط جهان آغاز کند.
اما این سؤال مطرح می‌شود که چرا دولت آمریکا در ابتدا این اشتباهات را مرتکب شد؟ پاسخ ساده به این سؤال در تکبر و غرور آمریکا نهفته بود. حملات 11 سپتامبر در اوج دوره هژمونی جهانی آمریکا رخ داد که با سقوط دیوار برلین آغاز شد و تا بحران مالی سال 2008 ادامه یافت. مقام‌های دولت جورج بوش خواستار سرنگونی دولت‌های تهران و دمشق و بازسازی کل منطقه براساس تصویر مدنظر آمریکا بودند. هیچ قدرت بزرگی نه از افغانستان و نه از عراق حمایت نمی‌کرد و دولت بوش آزادانه به خیال‌پردازی‌های خطرناک خود درباره این دو کشور دامن می‌زد. موفقیت اولیه آمریکا در سرنگونی رژیم طالبان در سال 2001 این توهم را ایجاد کرد که می‌توان همین الگو را در سراسر منطقه تکرار کرد.
درس بزرگ این بود که پروژه ایجاد دولت مدرن با اقدام خارجی، در تعداد بسیار کمی از کشورهای جهان نتیجه مثبت داشته است. ایالات متحده هزاران جان و هزاران میلیارد دلار صرف کرد تا از خود در برابر تهدیدهای نسبتا جزئی محافظت کند. تلاش برای توجیه حمله عراق به‌عنوان اقدامی برای ارتقای دموکراسی، ایده دموکراسی را در نظر بسیاری از مردم سراسر جهان خدشه‌دار کرد و توجه ایالات متحده هم از تهدیدهای فزاینده از سوی روسیه و چین و هم از مشکلات داخلی که در حال افزایش بود، منحرف شد.
با اینکه این جنگ‌های مخرب در خاورمیانه محرک اصلی پوپولیسم در داخل و خارج ایالات متحده نبود؛ اما یکی از عوامل شکست نخبگانی محسوب می‌شود که اقدامات‌شان این دیدگاه را تقویت کرده بود که طبقه حاکم به شهروندان عادی آمریکا اهمیتی نمی‌دهد. به‌این‌ترتیب تضعیف نفوذ آمریکا در خارج از کشور، بزرگ‌ترین میراث حملات 11 سپتامبر 2001 است.
منبع: American Purpose

ارسال دیدگاه شما

روزنامه شرق
عنوان صفحه‌ها

شماره 4134

تاریخ ۱۴۰۰/۸/۱۲

نور نوشت
کارتون

سایه بلند 11 سپتامبر

فرانسیس فوکویاما. نظریه‌پرداز آمریکایی

حملات تروریستی 11 سپتامبر تأثیر زیادی بر سیاست جهانی داشت؛ اما نه آن‌گونه که بسیاری از مردم تصور می‌کردند. در این مدت، اسلام‌گرایی رادیکال نتوانست خود را یک جنبش سیاسی متحول‌کننده جهانی معرفی کند و این خلاف امیدواری هواداران آن و نگرانی غرب بود. مهم‌ترین پیامد حملات 11 سپتامبر از یک سو تحریک ایالات متحده و حمله این کشور به افغانستان و عراق بود و از سوی دیگر طولانی‌شدن جنگ علیه شبه‌نظامیان و در نهایت شکست و افول موقعیت آمریکا در جهان. نماد درخور‌توجه این افول جایگاه هم در صحنه‌های آشفتگی در فرودگاه کابل رقم خورد که جهان شاهد آن بود. تا ماه‌های پس از حملات 11 سپتامبر، ایالات متحده در حال دست‌وپنجه نرم‌کردن با چالشی بود که تا قبل از آن تجربه‌اش نکرده بود. القاعده به سرکردگی اسامه بن‌لادن بدون داشتن خواسته‌ای مشخص قصد کشتن آمریکایی‌‌ها را داشت و این خلاف رویه اغلب گروه‌های تروریستی در خاورمیانه یا حتی ارتش آزادی‌بخش ایرلند بود. القاعده هیچ خواسته روشنی نداشت. در‌عین‌حال اگر می‌توانست به جای حدود سه هزار نفر، 300 هزار یا سه میلیون نفر را بکشد، خوشحال‌تر هم می‌شد.

با توجه به اینکه دستیابی به سلاح کشتارجمعی برای تروریست‌ها بسیار دشواراست، آنها همچنان به حملات خونین با بمب، اسلحه، چاقو و وسایل نقلیه ادامه می‌دهند. با این حال در 20 سال گذشته، اهداف غربی گروه‌های تروریستی آموختند که چگونه بهتر از خود محافظت کنند و این باعث شد تا تروریست‌ها دستاورد چندانی نداشته باشند. مشکل بزرگ‌تر آنها این بود که بنیادگرایی هرگز به‌عنوان یک جنبش سیاسی توده‌ای مورد توجه قرار نگرفت. بنیادگرایان به اقدامات مخرب خود در مناطقی مانند سومالی، شمال کنیا، افغانستان، مالی، شمال نیجریه و مکان‌های مشابه ادامه می‌دهد؛ اما این مناطق از فقیرترین و کم‌قدرت‌ترین مناطق جهان هستند. این در حالی است که کمونیسم در دوران اوج خود در بین مردم تحصیل‌کرده کشورهای توسعه‌یافته جذابیت گسترده‌تری داشت و ملی‌گرایی پوپولیستی در دموکراسی‌های مستقر مانند ایالات متحده هم با اقبال روبه‌رو شده است. خلاف این جنبش‌ها، بنیادگرایی را که تهدیدی علیه نظم جهانی است، حتی به‌سختی می‌توان یک موج ایدئولوژیک دانست.
آنچه در‌این‌میان بی‌ثبات‌کننده بود، نه حملات 11 سپتامبر بلکه واکنش اغراق‌آمیز آمریکا به این حملات، به‌ویژه حمله به عراق بود. حمله به عراق یک جنگ پیشگیرانه براساس وحشتی غیرواقعی بود، مبنی بر اینکه صدام حسین سلاح‌های هسته‌ای تولید می‌کند و آنها را در اختیار تروریست‌ها قرار می‌دهد. ظاهرا این تهدید وجود نداشت و دولت جورج بوش هزینه و دشواری اشغال هم‌زمان دو کشور با اکثریت مسلمان را دست‌کم گرفت. بسیاری از درس‌هایی که از این جنگ‌های طولانی‌مدت گرفته شد، مربوط به دشواری ایجاد نهادهای سیاسی پایدار بود که تصور می‌شد برای جلوگیری از ظهور مجدد یک تهدید تروریستی ضروری است. آن زمان سه هدف ممکن وجود داشت: اول، ایجاد دولتی که بتواند قدرت خود را در سراسر کشور اعمال کند. دوم، ایجاد یک دولت مدرن که ظرفیت ارائه خدمات اولیه گسترده را داشته باشد و سوم، آن دولت، به دولتی مسئول در قبال شهروندانش تبدیل شود. همان‌طور که معلوم شد، هدف از ایجاد دموکراسی ساده‌ترین هدف از این سه هدف بود. در افغانستان و عراق، انتخابات یا «چیزی شبیه انتخابات» برگزار کردند و براساس‌آن، رهبران سیاسی براساس رقابت سیاسی واقعی انتخاب شدند؛ اما این فرایند مملو از فساد و تقلب بود. با‌وجود‌این نتایجی که حاصل شد کم‌و‌بیش اراده مردم این کشورها را نشان می‌داد.
ناکامی در دولت‌سازی
ساده‌ترین هدفی که برای ایالات متحده تعیین شده بود، در عمل، غیرقابل دستیابی شد. ایجاد یک دولت مدرن با ظرفیت بالا و میزان حداقلی فساد - آنچه من در جاهای دیگر آن را «دانمارک‌شدن» نامیده‌ام - کاملا فراتر از توانایی ایالات متحده و متحدانش است. هر برنامه توسعه‌ای در جهان الگویی مانند دانمارک را برای خود ترسیم می‌کند؛ اما دانمارک واقعی حدود 800 سال طول کشید تا به جایی برسد که اکنون قرار دارد و ما نباید انتظار داشته باشیم که نتایج مشابهی به‌زودی در فقیرترین و آشفته‌ترین نقاط جهان ظاهر شود. دور از دسترس‌بودن الگوی نهایی «دانمارک‌شدن»، باعث شد تا هدف متوسط ایجاد دولت حداقلی با حمایت اقوام، گروه‌ها و جریان‌های ذی‌نفع و اعطای منابع به آنها برای حفظ حکومت، در دستور کار قرار گیرد. در عراق و افغانستان گروه‌های مختلف قومی و هویتی حضور دارند و اجرای این هدف حداقلی باعث ایجاد «ائتلاف رانت‌خوار» در این دو کشور شد. ائتلافی که اگر منافع آن تأمین شود، می‌تواند به کاهش خشونت کمک کند. تحقق این هدف در عراق آسان‌تر از افغانستان بود. اگرچه عراق مدرن از تقسیم عثمانی به وجود آمد؛ اما این کشور دارای سابقه طولانی‌تری از اقتدار حکومتی متمرکز نسبت به افغانستان بوده است. دولت فعلی بغداد از حاکمیت کمی بر استان‌های کردنشین خود برخوردار است؛ اما پایگاه اجتماعی آن از اقلیت سنی در زمان صدام حسین به اکثریت شیعه تغییر یافته است و می‌تواند برایندی واقعی از جمعیت کشور باشد.
با وجود چالش‌های بسیار در مسیر دولت‌سازی در افغانستان، مشکل اساسی این کشور به موقعیت جغرافیایی و شرایط آب‌و‌هوایی مربوط می‌شود. بین‌النهرین محل یکی از اولین دولت‌های جهان بود و در بخش زیادی از تاریخ کهن خود، تحت کنترل دولت‌های مقتدر بوده است. این منطقه بر دره‌ آبرفتی حاصلخیزی متمرکز است که زمین مسطح آن حرکت نیروهای نظامی را تسهیل می‌کند و در‌این‌میان، کردستان استثنائی است که در واقع تأثیرگذاری عامل جغرافیایی  را ثابت می‌کند.
در مقابل، افغانستان هرگز در تاریخ طولانی خود میزبان یک دولت مرکزی قوی نبوده است؛ زیرا (الف) بسیار کوهستانی است و (ب) از هر طرف در معرض نفوذ است و بارها از این کشور به‌عنوان مسیر تهاجم به دیگر سرزمین‌ها استفاده شده است. امپراتوری مغول که چندین قرن هند را اداره می‌کرد، موفق به تشکیل دولتی مقتدر و ماندگار در افغانستان نشد؛ اما شمال هند را مکانی بسیار مناسب برای ایجاد دولت خود یافت. با گذشت قرن‌ها و با وجود پیشرفت‌های گسترده بشر، اتحاد شوروی و آمریکایی‌ها نتوانستند بر چالش‌های مهمی که جغرافیای افغانستان ایجاد می‌کند، غلبه کنند.
درس بزرگ 11 سپتامبر
اما شکست روند دولت‌سازی در افغانستان صرفا ناشی از موقعیت جغرافیایی افغانستان نبود. با وجود برگزاری انتخابات، دولت مستقر در کابل هرگز مشروعیت مورد نیاز را به دست نیاورد. اگر دولت‌هایی که پس از سال 2001 در افغانستان بر سر کار آمدند، منابع در دسترس و حمایت‌های خود از جریان‌ها و قومیت‌های مختلف را به شیوه‌هایی عینی‌تر توزیع می‌کردند، شاید موفق می‌شدند؛ اما به جای آن، بسیاری از منابع حکومت افغانستان به جیب سیاست‌مداران ریخته شد و آنها هم این حمایت‌های مالی را به حساب‌های بانکی خود در دوحه یا دوبی واریز کردند. به‌این‌ترتیب سرمایه‌گذاری ناچیزی در پروژه ملت‌سازی در افغانستان انجام شد و تقریبا هیچ نماد مشترکی که به شهروندان حس هویت مشترک بدهد، شکل نگرفت.
شکست آمریکا در افغانستان شکست در ایجاد لیبرال‌دموکراسی به سبک غربی در آن کشور نبود. مشکل اساسی‌تر از این بود. غرب نتوانست حتی آن دولت حداقلی را که بتواند با اقتدار بر مناطق شهری حکمرانی کند، در افغانستان بر سر کار بیاورد. در عراق هم اشتباه‌های اساسی آمریکا این بود که در وهله اول به این کشور حمله کردند، سپس ارتش عراق را برچیدند و با یک چالش عظیم دولت‌سازی روبه‌رو شدند که راه‌حلی برای آن نداشتند.
سخنرانی بایدن در 31 آگوست نشان می‌دهد که ایالات متحده از این دو تجربه درس‌های زیادی آموخته است و قرار نیست حداقل در کوتاه‌مدت، پروژه مشابه دولت‌سازی را در دیگر نقاط جهان آغاز کند.
اما این سؤال مطرح می‌شود که چرا دولت آمریکا در ابتدا این اشتباهات را مرتکب شد؟ پاسخ ساده به این سؤال در تکبر و غرور آمریکا نهفته بود. حملات 11 سپتامبر در اوج دوره هژمونی جهانی آمریکا رخ داد که با سقوط دیوار برلین آغاز شد و تا بحران مالی سال 2008 ادامه یافت. مقام‌های دولت جورج بوش خواستار سرنگونی دولت‌های تهران و دمشق و بازسازی کل منطقه براساس تصویر مدنظر آمریکا بودند. هیچ قدرت بزرگی نه از افغانستان و نه از عراق حمایت نمی‌کرد و دولت بوش آزادانه به خیال‌پردازی‌های خطرناک خود درباره این دو کشور دامن می‌زد. موفقیت اولیه آمریکا در سرنگونی رژیم طالبان در سال 2001 این توهم را ایجاد کرد که می‌توان همین الگو را در سراسر منطقه تکرار کرد.
درس بزرگ این بود که پروژه ایجاد دولت مدرن با اقدام خارجی، در تعداد بسیار کمی از کشورهای جهان نتیجه مثبت داشته است. ایالات متحده هزاران جان و هزاران میلیارد دلار صرف کرد تا از خود در برابر تهدیدهای نسبتا جزئی محافظت کند. تلاش برای توجیه حمله عراق به‌عنوان اقدامی برای ارتقای دموکراسی، ایده دموکراسی را در نظر بسیاری از مردم سراسر جهان خدشه‌دار کرد و توجه ایالات متحده هم از تهدیدهای فزاینده از سوی روسیه و چین و هم از مشکلات داخلی که در حال افزایش بود، منحرف شد.
با اینکه این جنگ‌های مخرب در خاورمیانه محرک اصلی پوپولیسم در داخل و خارج ایالات متحده نبود؛ اما یکی از عوامل شکست نخبگانی محسوب می‌شود که اقدامات‌شان این دیدگاه را تقویت کرده بود که طبقه حاکم به شهروندان عادی آمریکا اهمیتی نمی‌دهد. به‌این‌ترتیب تضعیف نفوذ آمریکا در خارج از کشور، بزرگ‌ترین میراث حملات 11 سپتامبر 2001 است.
منبع: American Purpose

ارسال دیدگاه شما