30 شماره آخر

  • شماره 2947 -
  • ۱۳۹۶ يکشنبه ۵ شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه ورق بزنید دریافت همه صفحات
تبلیغات
روزنامه شرق نارون

اَوینار (قسمت اول)

شارمین میمندی‌نژاد.مؤسس جمعیت امام علی (ع)

چگونه می‌شود در مضیقه کلمات و ستونی در روزنامه، از ستون‌ریختگی جامعه‌ای گفت که در روزمرگی هر‌روزه‌اش، اجحاف بر کودکان کوخ‌نشین، عادت شده است؟ زبانم قفل شده، ذهنم زنگ‌ زده و منگ و خنگ می‌آید در گفتن خاطره‌ای تلخ از اَوینارِ کوچک، دختر 10ساله دروازه‌غار که در زمستان بی‌برف سال 1381، بر سر آن کوچه تنگ، برایم گفت چه بر سر کودکان خانواده‌های اعتیاد می‌آید و همه بودنم را تلخکام و زهرآگین کرد. خورشید وجود اَوینار همراه خانواده‌اش در این سرزمین، به آرامی کسوف کرده بود و در این خورشیدگرفتگی، بدون آنکه ما بفهمیم، بدون آنکه ما ببینیم، خانواده‌ای در عمق فقر و فلاکت، به آرامی تمام فروشده بودند. پدر اَوینار، مردی باغیرت که پس از تصادفی کمرشکن، مجبور به پرداخت دیه، همه هستی‌اش را به چوب حراجی زده بود و زار و زندگی‌اش را جمع کرده و به محله زنگ‌زده دروازه‌غار آمده بود تا بدون آنکه بداند فقر خود را به همسایگی فساد آورد و پنبه یأسش را به آتش‌بازی ناگهانِ اعتیاد بزند. تصور می‌کرد برای رهایی از فکرِ دردِ نداری، یک آن بر بساط می‌نشیند و بلند می‌شود، بدون آنکه بداند هرکه بر این بساط نشست، تمام‌ دردی می‌شود آن‌گونه که دردِ نداری‌اش گُم می‌شود. مادر خانه در آن فقر و فلاکت تلاشش این بود که شوهرش را بازیابد. شوهر برای اینکه سرش به بنگ و بساطش گرم باشد، دستِ همسرش را نیز می‌گیرد و بر تختِ رختِ نشئگی‌اش می‌نشاند. اَوینارِ به‌عنوان خواهر بزرگ، همراه دو برادر کوچکش شاهد مادر و پدرشان هستند که در آتش افیون می‌سوزند و اَوینار ناگزیر است برای گرسنگی خود و برادران خردسالش، ابتدا بین این دو کوهِ سراب‌زده سوخته مه‌گرفته، در وهمِ آب و غذا بدَوَد و هر بار در چُرت‌پارگی پدر و مادر، سیلی نصیب بگیرد تا بفهمد برای غذا در خانه دیگر هیچ نیست و باید به خیابان گدایی‌ها و ترحم بزند و دست بالا بگیرد در مقابل عابران در گذر و با اشک‌هایش یا تکه‌پاره کاغذ فالی، یا پاک‌کردن شیشه ماشینی، لقمه نانی برای دو برادر کوچکش بیاورد. هر بار که به خانه برمی‌گردد، اگر تکه نان و پنیری برای دو برادر کوچکش آورده است، اگر تلاش کرده تا مشام زندگی را در خانه به ولع آورد، اگر به‌عنوان یک بچه 10ساله خواسته که غیرت و عشقش را نشان دهد، تنها با یک چیز مواجه شده: تنبیه، توهین و تلخی پدر و مادری که هروئین و مواد مخدر، تمام راه نفسشان را بسته، دیدگانشان را گرفته و نمی‌توانند تپش زندگی را در اَوینار و دو فرزند کوچک‌ترشان ببینند. پدر در زدوخورد با اَوینار، متوجه پس‌اندازِ پول‌خردهایی در تهِ جیب این دختر کوچکش می‌شود. شمارش پول خردهای اَوینار در حرص پدر برای برطرف‌کردنِ یک بار خماری و تجدید خیال نشئگی، مناسب می‌آید. حال با دردی تمام از دخترش می‌خواهد به محله غربت برود، به پاتوق موادفروشان، به میان هرزگی ساقی‌ها و مردانی که همه وجودشان نفرت است و زخم. برود و دوای درد پدر را بیاورد و او را «بسازد» که پدر با این خماری سخت و استخوان‌درد، توان آن را ندارد که حتی از زیر رختِ گوشه‌گیری‌اش بیرون بیاید.
و آن روز بود که اَوینار با دلسوزی تمام برای پدرش، با پول خُردی اندک به ته کوچه غربت رفت بدون آنکه بداند پول‌های خُردش کفافِ حتی یک بار «ساخته‌شدن» پدر را نیز نمی‌دهد. پدر باید آینده‌ات را می‌ساخت. سرمایه چه داری اَوینار کوچک، در این کوچه غربت برای ساختنِ پدرت؟!
ادامه دارد
 

 

ارسال دیدگاه شما

روزنامه شرق
عنوان صفحه‌ها

شماره 4186

تاریخ ۱۴۰۰/۱۰/۱۳

نور نوشت
کارتون

اَوینار (قسمت اول)

شارمین میمندی‌نژاد.مؤسس جمعیت امام علی (ع)

چگونه می‌شود در مضیقه کلمات و ستونی در روزنامه، از ستون‌ریختگی جامعه‌ای گفت که در روزمرگی هر‌روزه‌اش، اجحاف بر کودکان کوخ‌نشین، عادت شده است؟ زبانم قفل شده، ذهنم زنگ‌ زده و منگ و خنگ می‌آید در گفتن خاطره‌ای تلخ از اَوینارِ کوچک، دختر 10ساله دروازه‌غار که در زمستان بی‌برف سال 1381، بر سر آن کوچه تنگ، برایم گفت چه بر سر کودکان خانواده‌های اعتیاد می‌آید و همه بودنم را تلخکام و زهرآگین کرد. خورشید وجود اَوینار همراه خانواده‌اش در این سرزمین، به آرامی کسوف کرده بود و در این خورشیدگرفتگی، بدون آنکه ما بفهمیم، بدون آنکه ما ببینیم، خانواده‌ای در عمق فقر و فلاکت، به آرامی تمام فروشده بودند. پدر اَوینار، مردی باغیرت که پس از تصادفی کمرشکن، مجبور به پرداخت دیه، همه هستی‌اش را به چوب حراجی زده بود و زار و زندگی‌اش را جمع کرده و به محله زنگ‌زده دروازه‌غار آمده بود تا بدون آنکه بداند فقر خود را به همسایگی فساد آورد و پنبه یأسش را به آتش‌بازی ناگهانِ اعتیاد بزند. تصور می‌کرد برای رهایی از فکرِ دردِ نداری، یک آن بر بساط می‌نشیند و بلند می‌شود، بدون آنکه بداند هرکه بر این بساط نشست، تمام‌ دردی می‌شود آن‌گونه که دردِ نداری‌اش گُم می‌شود. مادر خانه در آن فقر و فلاکت تلاشش این بود که شوهرش را بازیابد. شوهر برای اینکه سرش به بنگ و بساطش گرم باشد، دستِ همسرش را نیز می‌گیرد و بر تختِ رختِ نشئگی‌اش می‌نشاند. اَوینارِ به‌عنوان خواهر بزرگ، همراه دو برادر کوچکش شاهد مادر و پدرشان هستند که در آتش افیون می‌سوزند و اَوینار ناگزیر است برای گرسنگی خود و برادران خردسالش، ابتدا بین این دو کوهِ سراب‌زده سوخته مه‌گرفته، در وهمِ آب و غذا بدَوَد و هر بار در چُرت‌پارگی پدر و مادر، سیلی نصیب بگیرد تا بفهمد برای غذا در خانه دیگر هیچ نیست و باید به خیابان گدایی‌ها و ترحم بزند و دست بالا بگیرد در مقابل عابران در گذر و با اشک‌هایش یا تکه‌پاره کاغذ فالی، یا پاک‌کردن شیشه ماشینی، لقمه نانی برای دو برادر کوچکش بیاورد. هر بار که به خانه برمی‌گردد، اگر تکه نان و پنیری برای دو برادر کوچکش آورده است، اگر تلاش کرده تا مشام زندگی را در خانه به ولع آورد، اگر به‌عنوان یک بچه 10ساله خواسته که غیرت و عشقش را نشان دهد، تنها با یک چیز مواجه شده: تنبیه، توهین و تلخی پدر و مادری که هروئین و مواد مخدر، تمام راه نفسشان را بسته، دیدگانشان را گرفته و نمی‌توانند تپش زندگی را در اَوینار و دو فرزند کوچک‌ترشان ببینند. پدر در زدوخورد با اَوینار، متوجه پس‌اندازِ پول‌خردهایی در تهِ جیب این دختر کوچکش می‌شود. شمارش پول خردهای اَوینار در حرص پدر برای برطرف‌کردنِ یک بار خماری و تجدید خیال نشئگی، مناسب می‌آید. حال با دردی تمام از دخترش می‌خواهد به محله غربت برود، به پاتوق موادفروشان، به میان هرزگی ساقی‌ها و مردانی که همه وجودشان نفرت است و زخم. برود و دوای درد پدر را بیاورد و او را «بسازد» که پدر با این خماری سخت و استخوان‌درد، توان آن را ندارد که حتی از زیر رختِ گوشه‌گیری‌اش بیرون بیاید.
و آن روز بود که اَوینار با دلسوزی تمام برای پدرش، با پول خُردی اندک به ته کوچه غربت رفت بدون آنکه بداند پول‌های خُردش کفافِ حتی یک بار «ساخته‌شدن» پدر را نیز نمی‌دهد. پدر باید آینده‌ات را می‌ساخت. سرمایه چه داری اَوینار کوچک، در این کوچه غربت برای ساختنِ پدرت؟!
ادامه دارد
 

 

ارسال دیدگاه شما